بخش هفتم
دست نیافتنی بودن
پنجشنبه 29 ژوئن 1961
آن روز هم مثل سایر روزهای آن هفته ، از وسعت و دقت شناخت دون خوان نسبت به شكار و رفتار یك شكارچی متحیر شده بودم . او فنون مختلف شكار را كه ”حیله های كبك “ می نامید برایم توضیح داد و سپس به مرحله اجرا درآورد . به قدری توضیحاتش برایم جذاب بود كه روز بسرعت برق گذشت تا آن جا كه من فراموش كردم غذا بخورم و این موجب شد دون خوان سربسر من بگذارد ، چون من بندرت غذائی را فراموش می كردم .
هنگام عصر با استفاده از تله بسیار زیركانه ای كه ساختن آن را به من آموخته بود ، پنج كبك گرفتیم .
دون خوان در حالیكه سه تای آنها را آزاد می كرد گفت :
- دوتا كافیست .
سپس به من یاد داد كه چگونه آنها را بریان كنم . من اول می خواستم چوب جمع كنم و یك اجاق بسازم ، همان كاری كه پدربزرگم می كرد ، یعنی برگها و شاخه های سبز را روی هم بچینم و سپس اطرافش را خاك بگیرم اما دون خوان گفت لزومی ندارد بوته ها را هم زخمی كنیم مخصوصا كه به كبك ها صدمه زده ایم .
پس از خوردن كبك ها آهسته آهسته بجانب تخته سنگ ها رفتیم و روی سراشیبی سنگ سیاهی دراز كشیدیم . بشوخی گفتم اگر او می گذاشت هر پنج تا كبك را به شیوه خودم كباب می كردم و خیلی هم خوشمزه تر می شد .
گفت :
- بدون شك ولی آن وقت ممكن بود نتوانیم این محل را بدون صدمه دیدن ترك كنیم .
- منظورتان چیست ؟ چه كسی ممكن بود به ما حمله كند ؟
- گیاهان ، كبك ها و هر آنچه در اطرافمان وجود دارد .
- من هیچوقت نمی دانم شما چه زمانی جدی هستید ؟
حركتی حاكی از بی صبری كرد و گفت :
- تو واقعا تصور خیلی ویژه ای از جدی حرف زدن داری . من زیاد می خندم چون خندیدن را دوست دارم معذالك هر چه می گویم خیلی جدی است حتی وقتی تو نمی فهمی . چرا دنیا باید آن طور باشد كه تو فكر می كنی ؟ چه كسی بتو حق داده كه چنین ادعائی بكنی ؟
- هیچ دلیلی وجود ندارد كه جز این باشد .
شب فرا می رسید . فكر كردم وقت بازگشت است ولی شتابزده بنظر نمی رسید و من هم از بودن در آنجا احساس رضایت می كردم .
نسیم خنكی می وزید . ناگهان دون خوان برخاست و گفت :
- ما باید بالای تپه برویم و آنجا در نقطه بدون گیاهی بایستیم .
بعد ادامه داد :
- نگران نباش من دوست تو هستم و مراقبت خواهم كرد تا صدمه نبینی .
با دلواپسی پرسیدم :
- منظورتان چیست ؟
او در این كه مرا با حیله گری تمام از شادی محض ناگهان به وحشت واقعی دچار كند ، مهارت داشت .
گفت :
- در این ساعت از روز ، دنیا خیلی عجیب است . منظور من این بود . مهم نیست چه خواهی دید . نترس .
- چه خواهم دید ؟
در حالیكه بطرف جنوب نگاه می كرد گفت :
- الان هیچ نمی دانم .
كاملا آرام بود . مسیر نگاهش را دنبال كردم .
ناگهان از جا پرید و با دست چپ منطقه تاریكی را در گیاهان فشرده صحرا نشان داد و گفت :
- آنجاست !
گوئی مدتها منتظر ظهور چیزی بوده است .
- آنجا چیست ؟
- نگاه كن ! آنجاست نگاه كن !
من جز گیاهان چیزی نمی دیدم .
با صدای خفه ای گفت :
- الان اینجاست . او همینجاست .
در همین لحظه باد شدیدی به چهره ام خورد و چشمانم را سوزاند . آن منطقه را نگاه كردم . در آنجا هیچ چیز ویژه ای بچشم نمی خورد . اعتراف كردم كه چیزی نمی بینم . گفت :
- تو الان آن را احساس كردی . وارد چشمانت شد و مانع شد ببینی .
- راجع به چه حرف می زنید ؟
- من ترا آگاهانه بالای تپه آورده ام . چون در اینجا ما در معرض دید هستیم و چیزی بسوی ما می آید .
- چه چیز ؟ باد ؟
با لحن خشكی گفت :
- نه . فقط باد نیست . بنظر تو باد است چون تو فقط باد را می شناسی .
آنقدر گیاهان صحرا را نگاه كردم كه چشمانم خسته شدند . دون خوان كنار من در سكوت ایستاده بود . بعد رفت پائین لای بوته ها و هشت شاخه بلند چید و آن ها را دسته كرد . به من هم دستور داد كه این كار را بكنم و سفارش كرد كه فراموش نكنم از گیاهانی كه مجروحشان می كنم ، عذر بخواهم .
وقتی دو دسته گیاه جمع آوری شد به من دستور داد دوان دوان آنها را تا قله تپه ببرم و بعد بین دو تخته سنگ بزرگ روی زمین به پشت دراز بكشم . با سرعت تعجب آوری تمام بدن مرا با شاخه ها پوشاند و بعد هم این كار را با خودش كرد . از بین شاخه ها آهسته به من گفت كه باید توجه كنم و ببینم باد به محض پنهان شدن ما خواهد ایستاد .
با تعجب فراوان دیدم كه یك لحظه بعد ، همانطور كه پیش بینی كرده بود باد بتدریج ایستاد . بطوریكه اگر دقت نكرده بودم متوجه آن نمی شدم . فقط چند لحظه اول باد در گوشم پیچیده بود اما كم كم سكوت كاملی ما را فرا گرفت .
نجوا كنان به دون خوان گفتم كه باد ایستاده است و او هم بصدای آهسته گفت كه هیچ حركتی و صدائی نكنم ، زیرا آنچه من باد می نامیدم ، باد نبود بلكه چیزی بود ، با اداره ای مختار و ممكن بود ما را بشناسد .
خنده عصبی مرا فرا گرفت .
دون خوان مرا متوجه سكوت كاملی كه برقرار شده بود كرد . زمزمه كرد كه می خواهد بلند شود و من هم باید آهسته شاخه ها را با دست چپ پس بزنم و دنبال او بروم .
در یك زمان برخاستیم . دون خوان با دقت بطرف جنوب می نگریست ،ناگهان بطرف غرب پیچید و به منطقه ای در جنوب غربی اشاره كرد و گفت :
- عجب زرنگ است .
و آمرانه افزود :
- نگاه كن ! نگاه كن !
با تمام نیرو نگاه كردم . واقعا می خواستم چیزی را كه می گفت ببینم . ولی بی نتیجه بود . من چیز تازه ای را كه تا آن موقع ندیده باشم ، ندیدم . فقط گیاهان را كه با نسیم تكان می خوردند ، می دیدم .
اعلام كرد :
- او اینجاست !
در همین لحظه جریان باد را روی صورتم احساس كردم . بنظر می رسید كه باد به محض اینكه ما بلند شده بودیم ، از سر گرفته بود .
می بایست توضیح منطقی برای این همزمانی وجود داشته باشد . دون خوان پوزخندی زد و گفت :
- سعی نكن مغزت را با كوشش برای یافتن توجیه منطقی این اتفاق خسته كنی . و ادامه داد :
- برویم یكبار دیگر هم شاخه جمع آوری كنیم . من دوست ندارم این كار را با گیاهان كوچولو بكنم ولی ناچاریم تو را ” متوقف كنیم “ .
شاخه هائی را كه قبلا استفاده كرده بودیم جمع كرد و روی آنها خاك و سنگریزه ریخت . بعد دوباره طبق همان آئین قبلی هر یك از ما هشت شاخه شكستیم . در تمام این مدت باد بدون وقفه می وزید و موهای مرا پریشان می كرد . دون خوان آهسته گفت :
- پس از اینكه ترا پوشاندم دیگر تكان نخور حرف هم نزن . مرا بسرعت پوشاند و بعد هم روی خودش را .
بیست دقیقه اینطور ماندیم . در این هنگام پدیده فوق العاده ای بوقوع پیوست یعنی باد كه خیلی تند و شدید بود دوباره تبدیل به نسیم لطیفی شد .
من نفسم را حبس كرده بودم و منتظر اشاره دون خوان بودم . وقتی بالاخره شاخه ها را كنار زد من هم اینكار را كردم و از جا برخاستیم . همه چیز آرام بود . فقط وزش لطیف و سبكی در میان برگهای اطراف مشاهده می شد .
دون خوان كه به منطقه ای در جنوب نگاه می كرد ، با صدای بلند گفت :
- باز هم آمد .
بی اراده از جا پریم ، نزدیك بود بیافتم . با لحن آمرانه ای گفت :
- نگاه كن !
- آخر چه چیز را باید نگاه كنم ؟
او پاسخ داد كه باد یا هر چیز دیگری كه هست ، مثل ابر یا گردباد خیلی بالاتر از گیاهان و در سطح بالای تپه كه ما هستیم ،می وزد . درگوشم زمزمه كرد :
- آمد . ببین در جستجوی ماست .
درست در آن لحظه باد قوی و ممتدی به چهره من وزیدن گرفت ، مثل دفعه اول وحشت كردم . آنچه دون خوان توضیح داده بود ندیدم ولی تكانهای وحشتناكی را در درختان دیدم . سعی كردم آرامش خود را بدست آورم ، ناامیدانه در جستجوی توضیح مناسبی برای این واقعه بودم . شاید در این منطقه حركات جوی زیاد بود و دون خوان كه آنجا را خوب می شناخت می توانست آنها را حدس بزند پس كافی بود دراز بكشد ، بشمرد و منتظر آرام شدن باد باشد و بعد قبل از شروع دوباره باد ، برخیزد .
صدای دون خوان مرا از افكارم بیرون كشید . گفت كه وقت رفتن است اما من می خواستم آنجا بمانم و بخودم ثابت كنم كه باد خواهد ایستاد . گفتم :
- دون خوان من هیچ چیز ندیدم .
- معذالك متوجه یك چیز غیر عادی شدی ؟
- شاید بهتر باشد دوباره برایم تعریف كنید ،چه چیز می بایست می دیدم .
- من قبلا گفتم ، چیزی كه در باد پنهان می شود و شبیه یك گردباد ، یا ابر یا مه است ، چهره ای كه دور خودش می چرخد . و با دست حركات افقی و عمودی كرد و ادامه داد :
- او در جهت خاصی حركت میكند . می چرخد یا جریان دارد . باید شكارچی همه این ها را بداند تا بتواند راهش را انتخاب كند . دلم می خواست او را دست بیاندازم ولی بنظر می رسید كه واقعا می كوشد مرا قانع كند ،این بود كه منصرف شدم . چند لحظه ای دقیق به من نگاه كرد . سرم را چرخاندم . گفت :
- گمان اینكه دنیا همانطوریست كه تو فكر می كنی واقعا احمقانه است . دنیا مكان اسرار آمیزی است . مخصوصا هنگام غروب .
با سر اشاره ای به باد كرد و ادامه داد :
- او ممكن است ما را دنبال كند . می تواند ما را از پا درآورد و حتی بكشد .
- این باد ؟
- در این لحظه یعنی در غروب خورشید باد وجود ندارد . در این ساعت روز فقط ” قدرت “هست .
یكساعت تمام در نوك تپه نشسته بودیم و حرف می زدیم . باد بشدت می وزید و حتی لحظه ای هم قطع نشد .
جمعه 30 ژوئن 1961
عصر پس از خوردن غذائی جلوی در خانه دون خوان مستقر شدیم . من در ” مكان “ خودم نشسته و شروع كردم به مرتب كردن نوشته هایم . دون خوان به پشت دراز كشیده و دستهایش را روی شكمش گذاشت . بخاطر ” باد “ تمام روز را در خانه مانده بودیم . او به من توضیح داده بود كه ما آگاهانه باد را برانگیخته بودیم ، پس بهتر بود كه زیاد با او سربسر نگذاریم . من تمام شب پیش را پوشیده از شاخه های گیاهان خوابیدم .
ناگهان باد شدیدی وزید . دون خوان با چابكی باور نكردنی به پا خاست و گفت :
- لعنت بر شیطان ! باد در جستجوی توست .
با خنده گفتم :
- دون خوان من كه باور نمی كنم . خیلی مبالغه آمیز است .
با پا فشاریم می خواستم نشان دهم كه غیر ممكن بود بپذیرم باد دارای اراده ای مستقل است یا اینكه ما را در بالای تپه دیده و بسراغمان آمده است . گفتم كه تصور ” باد با اراده ای مختار “ طریقه ساده لوحانه ای برای دیدن دنیاست . پرسید :
- باد چیست ؟
بدون اینكه آرامش خود را از دست بدهم توضیح دادم كه توده های هوای گرم و سرد ایجاد مناطقی با فشارهای متفاوت می كند و این موجب حركات افقی و عمودی هوا می شود . برای بیان این مفاهیم هواشناسی مقدار زیادی وقت صرف كردم . با لحن شكاكی پرسید :
- می خواهی بگوئی كه باد جز هوای گرم و سرد چیزی نیست ؟
در حالیكه از پیروزی خود سرمست بودم گفتم :
- بله اینطور فكر می كنم .
دون خوان مبهوت بنظر می رسید ولی ناگهان نگاهی به من انداخت و قهقهه پر صدای خنده را سر داد و با لحن طنز آلودی گفت :
- عقاید تو عقاید قطعی هستند . تو آخرین حرفت را زدی ، نه ؟ فقط ناچارم بگویم كه برای یك شكارچی عقاید تو مزخرف است . هیچ اهمتی ندارد كه فشار هوا یك باشد ،یا دو و یا ده ، فقط اگر تو اینجا در صحرا زندگی می كردی می فهمیدی كه هنگام غروب باد تبدیل به قدرت می شود . یك شكارچی واقعی این را می داند و در رفتارش اثر می گذارد .
- یعنی چطور رفتار می كند ؟
- او از غروب و از قدرتی كه در باد نهفته است استفاده می كند .
- چگونه ؟
- اگر برایش لازم باشد خود را پنهان می كند و می پوشاند و بی حركت می ماند تا هنگامیكه غروب پایان پذیرد و قدرت او را از حمایت خود برخوردار كرده باشد . با دست حركتی كرد انگار جسمی را در چیزی می پیچد . حمایت او مانند ... ساكت شد . گوئی در جستجوی لغتی بود . گفتم :
- مانند یك پیله است ؟
- درست است . حمایت قدرت مثل یك پیله در برگیرنده است . در این صورت شكارچی می تواند بدون هیچ مراقبتی بیرون بماند . نه پوما و نه گرگ و نه هیچ حشره ای نمی تواند به او صدمه بزند . حتی اگر یك شیر با او روبرو شود و او را بو بكشد در صورتیكه شكارچی بی حركت بماند ، شیر براه خود خواهد رفت . و در این مورد می توانم به تو اطمینان بدهم . از طرف دیگر اگر شكارچی بخواهد دیده شود باید در موقع غروب بالای تپه ای بایستد . آنوقت قدرت او را اذیت خواهد كرد و تمام شب بدنبالش خواهد بود . بنابر این اگر شكارچی بخواهد در طول شب راه برود و یا بیدار بماند باید خود را در دسترس باد بگذارد .
این است راز شكارچیان بزرگ . در دسترس بودن یا در دسترس نبودن ، در لحظه ای خاص در خم جاده .
كمی متعجب از او خواستم جمله اش را تكراركند .
با حوصله تمام برای من توضیح داد كه از تمثیل غروب و باد استفاده كرده تا اهمیت فوق العاده و تاثیر متقابل پنهان شدن و آشكار شدن را برای من روشن كند . سپس افزود :
- تو باید بیاموزی كه به اراده خودت در دسترس باشی یا خارج از دسترس باشی . در جریان فعلی زندگیت ، تو بدون اینكه بخواهی همواره در دسترس هستی .
اعتراض كردم . بنظرم می رسید كه زندگی من بیش از پیش مرموز شده است . اظهار كرد كه از مطالبش چیزی درك نكرده ام زیرا معنی در دسترس نبودن به هیچ وجه خود را مخفی كردن یا مرموز بودن نیست ، منظور دست نیافتنی بودن است .
و ادامه داد :
- به عبارت دیگر پنهان شدن ، وقتی همه می دانند تو پنهان شده ای ، اهمیتی ندارد . اتفاقا مسائل تو از اینجا سرچشمه می گیرد . وقتی خودت را پنهان می كنی همه می دانند كه پنهان شده ای و گرنه آن قدر در دسترس هستی كه همه از تو سوءاستفاده می كنند .
احساس خطر كردم و فورا به دفاع از خودم پرداختم .
با لحن خشكی گفت :
- در باره خودت توضیح نده . لزومی ندارد . ما آدمهای احمقی هستیم . همه ما ، و تو نمی توانی با دیگران تفاوت داشته باشی . در زندگی من زمانی بود كه مثل تو آنقدر در همه موارد در دسترس بودم كه چیزی جز اشك برایم باقی نمانده بود ، و مثل الان تو ، اغلب گریه می كردم .
مرا ورانداز كرد و آه پر سر و صدائی كشید و ادامه داد :
- در واقع من از تو جوانتر بودم . ولی یكروز بستوه آمدم و تغییر كردم . بعبارتی یكروز ، در مدتی كه تبدیل به یك شكارچی می شدم این راز را آموختم كه چگونه باید در دسترس یا خارج از دسترس بود .
اعتراف كردم كه از توضیحاتش چیزی نمی فهمم. من اصلا نمی فهمیدم منظور او از در دسترس بودن چیست . او از اصطلاحات اسپانیولی ponerse en el medio del camino و ponerse al alcance استفاده كرده بود كه می شود اینطور ترجمه كرد : خود را كنار كشیدن یا خود را وسط یك جاده شلوغ قرار دادن .
و توضیح داد :
- تو باید خودت را از آنجا بكنی . باید خودت را از وسط این جاده شلوغ كنار بكشی ... تمامی وجود تو آنجاست ، بنابر این پنهان شدن فایده ای ندارد . تو فقط تصور می كنی مخفی شده ای . وسط خیایان بودن یعنی اینكه هر رهگذری رفت و آمدهای ترا زیر نظر دارد .
استعاره اش برایم جالب بود ولی هنوز كاملا روشن نبود . پرسیدم :
- چرا اینقدر معمائی حرف می زنید ؟
مدت زیادی مرا صاف نگاه كرد بعد شروع كرد به زمزمه یك آهنگ مكزیكی . می دانستم هر وقت یك آهنگ مكزیكی می خواند بزودی ضربه ای به من خواهد زد .
بدون اینكه نگاهش را از من بردارد با لبخندی پرسید :
- راستی ببینم آندوست موطلائیت چی شد ؟ آن دختری كه واقعا دوستش داشتی ؟
گمان می كنم مانند ابله شگفت زده ای بنظر می رسیدم . از حالت بهت من خنده شادمانه ای كرد . نمی دانستم چه بگویم .
برای اینكه خیالم را راحت كند گفت :
- خودت در باره اش با من صحبت كرده ای .
ولی من هیچ بخاطر نمی آوردم كه راجع به یك دختر و مخصوصا در باره آن دختر جوان مو طلائی با او صحبتی كرده باشم . گفتم :
- هرگز چنین حرفی به شما نزده ام .
برای اینكه جای هیچ اعتراض و دخالتی نباشد گفت :
- چرا مسلم است كه خودت گفته ای ، و در ثانی مهم این نیست كه من از كجا این دختر را می شناسم ، مهم این است كه آن دختر را دوست داشته ای .
احساس نفرتی در دلم نسبت به او بوجود آمد .
خیلی جدی گفت :
- لگد پرانی نكن ، اتفاقا الان درست وقت آن است كه هر نوع احساس اهمیت را كنار بگذاری و ادامه داد :
- روزی تو زنی را بدست آوردی ، زنی گرانقدر و یكروز هم او را از دست دادی .
از خودم پرسیدم كه شاید واقعا خودم در این باره با او حرف زده بودم ولی به این نتیجه رسیدم كه چنین اعترافی از طرف من غیر ممكن بوده است . هر چند كه ما همیشه در ماشین از هر دری صحبت می كردیم و من نمی توانستم همه آنچه را كه در باره اش صحبت كرده بودیم بخاطر بیاورم . مخصوصا كه هنگام رانندگی نمی توانستم یادداشت بردارم . این استدلالات به من آرامش بخشید . به او گفتم كه حق دارد . دختری مو طلائی در زندگی من نقش خیلی مهمی را داشته است .
پرسید :
- چرا حالا با تو نیست ؟
- مرا ترك كرد .
- چرا ؟
- به دلایل زیادی .
- این همه دلیل نمی خواست . فقط یك دلیل داشت ، تو خیلی خودت را در اختیار او گذاشته بودی .
از ته دل می خواستم منظورش را بفهمم . او ضربه تازه ای به من زده بود و بنظر می رسید كه كاملا از نتیجه حاصله آگاهی دارد .
لب هایش را جمع كرد تا خنده شیطنت بارش را پنهان سازد و با اطمینان كامل گفت :
- همه مردم همه چیز شما را می دانستند .
- آیا این اشتباه بود ؟
- یك اشتباه مهلك . معذالك او آدم خیلی حساسی بود .
صراحتا به او گفتم كه از این حالت ” تیری در تاریكی رها كردن “ او منزجرم . مخصوصا كه طوری حرف می زد كه گوئی شاهد و ناظر وقایع بوده است .
با لحن عجیبی گفت :
- درست است . من همه چیز را دیدم . او دختر محشری بود .
می دانستم كه بحث كردن بیهوده است . ولی خشمگین بودم چون او دست روی جراحت عمیقی گذاشته بود . از طرفی بنظر من این دختر خیلی هم محشر نبود چون تا حدی ضعیف بود .
به آرامی گفت :
- تو هم ضعیف بودی . ولی این مهم نیست . آنچه اهمیت دارد این است كه تو همه جا دنبالش بودی و این موجب شد كه او مقام ویژه ای در دنیای تو كسب كند و برای فردی كه جایگاه ویژه ای دارد آدم باید همیشه جملات محبت آمیزی داشته باشد . گیج شده بودم . احساس كردم غم بزرگی مرا فرا می گیرد . گفتم :
- دون خوان شما با من چه می كنید ؟ شما همیشه موفق می شوید مرا غمگین كنید . چرا ؟
- آه باز شروع شد . باز هم ننه من غریبم در می آوری ؟
- ولی آخر هدف شما چیست ؟
- دست نیافتنی بودن . مساله این است . من خاطره این دختر را برایت زنده كردم فقط برای اینكه بطور مستقیم مطلبی را كه با اشاره به ” باد “ درك نمی كردی به تو بفهمانم . تو او را از دست دادی چون در دسترسش بودی ، تو همیشه در اختیار او بودی و زندگی شما تبدیل به یك عادت و جریان روزمره شده بود .
داد زدم :
- نه شما اشتباه می كنید . زندگی من هرگز یك جریان عادی روزمره نبوده است .
با قاطعیت گفت :
- بوده و خواهد بود . منتهی چون یك عادت غیر عادی بوده است تو تصور كرده ای كه روزمره نیست . ولی باور كن كه زندگی تو یك عادت است .
دلم می خواست قهر كنم و خودم را در حزن و ملال غرق كنم ولی چشمهایش بطرز غیر قابل توصیفی مرا زیر نظر داشتند . بنظر می رسید كه مرا هل می دادند و به عقب می راندند . گفت :
- هنر یك شكارچی این است كه دست نیافتنی باشد . در مورد این زن جوان موطلائی منظور این است كه تو می بایست شكارچی می شدی و بندرت او را ملاقات می كردی . نه آنطور كه تو بودی . شما هر روز با هم بودید ، تا آنجا كه دیگر جز ملال احساسی برای هم نداشتید . اینطور نیست ؟
پاسخی ندادم . بیهوده بود چون او حق داشت . ادامه داد :
- دست نیافتنی بودن یعنی اینكه فرد با قناعت با دنیای اطرافش مواجه شود . تو نباید پنج تا كبك بخوری ، یكی كافیست . تو نباید خود را در معرض قدرت باد قرار دهی مگر اینكه واجب باشد . نباید از دیگران آنقدر استفاده كنی و شیره شان را بكشی كه فقط پوست و هسته باقی بماند ، مخصوصا آنهائی را كه دوست می داری .
- ولی من صادقانه می توانم بگویم كه از هیچ كس سوء استفاده نكرده ام .
- اینطور نیست . تو در این مواقع ناگهان اعلام می كردی كه از دیگران خسته شده ای و دیگر حوصله اشان را نداری . در دسترس نبودن یعنی اینكه تو خود آگاهانه از خسته كردن دیگران و خودت اجتناب كنی . یعنی اینكه تو نه قحطی زده هستی و نه ناامید ، مثل آن بدبختی كه فكر می كند هرگز چیزی برای خوردن نخواهد یافت و هرچه می تواند می بلعد ، مثلا پنج تا كبك !
دون خوان به نقطه حساس من انگشت گذاشته بود . خندیدم . خنده من او را خوشحال كرد . آهسته دستی به پشتم زد و گفت :
- یك شكارچی می داند كه همواره نخجیر در دامش خواهد افتاد . به همین دلیل هم هیچ نگرانی ندارد . نگران بودن مساویست با در دسترس بودن . به محض اینكه نگران و مضطرب هستی نا امیدانه به هر چیز متوسل می شوی و وقتی به چیزی چنگ انداختی هم خودت را خسته می كنی و هم آن چیز یا آن كس را كه به او چنگ انداخته ای خسته خواهی كرد .
به او گفتم كه در زندگی روزمره من دست نیافتنی بودن غیر قابل تصور است . منظورم این بود كه برای اینكه بتوانم كاری انجام دهم می بایست با همه آنهائی كه با من كار دارند در تماس باشم .
پاسخ داد :
- من به تو گفتم كه دست نیافتنی بودن به هیچوجه معنی پنهان شدن یا اسرار آمیز بودن ندارد . یك شكارچی با قناعت و شفقت از دنیا استفاده می كند . مهم نیست دنیای اطراف تو چه باشد . اشیاء ، حیوانات ، آدمها یا قدرت ها . یك شكارچی با دنیای اطرافش رابطه نزدیك برقرار می كند و معذالك برای همین دنیا هم دست نیافتنی است .
- این تناقض دارد . اگر او هر ساعت و هر روز در آن دنیا باشد نمی تواند برای دنیایش دست نیافتنی باشد .
با حوصله تمام گفت :
- تو هنوز نفهمیدی . او دست نیافتنی است چون با فشار و زور دنیایش را تغییر نمی دهد . كمی از آن را می گیرد ، تاوقتی كه لازم است در آن می ماند و بعد به سرعت می رود ، بدون این كه اثری از گذر خود بجا گذارد .