بخش ششم
شكارچی شدن
جمعه 23 ژوئن 1961
به محض ورودم ، دون خوان را سوال پیچ كردم . بی صبرانه با حركت دست مرا وادار به سكوت نمود و پاسخی نداد . بنظر می رسید حال شوخی كردن ندارد . با لحن متهم كننده ای گفت :
- داشتم فكر می كردم كه از آن روزی كه سعی كردی چیزی در باره گیاهان بیاموزی ، تاكنون واقعا تغییری نكرده ای .
با صدای بلند همه تغییراتی را كه می بایست در شخصیت خود بدهم برشمرد . به او گفتم كه مساله را خیلی جدی بررسی كرده ام و باین نتیجه رسیده ام كه این تغییرات غیر ممكن است ، زیرا همه بر خلاف طبیعت من است . پاسخ داد كه كافی نیست آنها را بررسی كنم و در هر صورت باید بدانم كه موضوع ابدا شوخی نیست . به او تاكید كردم كه هرچند عملا به پیروی از اعتقادات او ، در جهت تغییر زندگی خصوصی خود اقدام قابل ملاحظه ای نكرده ام ، ولی صادقانه می خواهم در باره گیاهان و مصرف آنها مطالبی بیاموزم .
پس از سكوتی طولانی پرسیدم :
- آیا در باره پیوتل به من چیزی خواهید آموخت ؟
به من توضیح داد كه تنها خواستهای من مطرح نیست و شناخت پیوتل یا مسكالیتو ، یكی از مسایل بسیار جدی بشمار می آید .
معذالك همان شب دون خوان مرا تحت آزمایش ویژه ای قرار داد . مساله ای را مطرح كرد بی آنكه كوچكترین راهنمائی در حل آن بكند : از من خواست ” مكانی مناسب “ پیدا كنم . ” مكانی “ زیر سر در ورودی منزل او . همان جا كه ما اغلب می نشستیم و گفت و گو می كردیم . می بایست ” مكانی “ ویژه بیابم كه در آن خود را كاملا سرخوش و پر نیرو احساس كنم .
آن شب در جستجوی ”مكان مساعد “ از هر سو روی زمین غلطیدم . دو جا بنظرم رسید كه روی خاك سیاه فشرده سطح زمین ، رنگ آمیزی متفاوتی دیدم .
این كوشش چنان مرا خسته كرد كه بالاخره در یكی از همان ” مكان “ها بخواب رفتم .
صبح روز بعد دون خوان مرا بیدار كرد و موفقیت تجربه ام را به اطلاعم رساند . من ” مكان “ مساعد و هم چنین ” مكان “ نامساعد و خصمانه را و رنگ های مربوط به این دو را یافته بودم .
شنبه 24 ژوئن 1961
صبح خیلی زود بسوی دشتی كه در اطراف خانه دون خوان بود براه افتادیم . در راه از اهمیت كشف مكان مساعد و مكان نامساعد برای كسی كه در محیط طبیعی زندگی می كند ، سخن گفت . كوشیدم بحث را به پیوتل بكشانم ولی خیلی خشك تقاضایم را رد كرد و به من سفارش كرد كه دیگر هرگز در این باره صحبتی نكنم مگر آنكه او خود در این باره سخنی بگوید .
در منطقه پر گیاهی ، در سایه بوته های بلند نشستیم . گیاهان صحرائی هنوز كاملا خشك نشده بودند . هوا بسیار گرم بود و مگس ها مرا آزار می دادند . بنظرم رسید كه ابدا مزاحم دون خوان نیستند . از خودم می پرسیدم آیا او خود آگاهانه نسبت به آنها بی توجهی می كند یا نه ؟ ولی دیدم كه مگس ها اصولا روی صورت او نمی نشینند .
به سخن گفتن ادامه داد :
- گاهی واجب است كه بفوریت مكان مساعدی در فضای باز كشف شود یا شاید لازم باشد سریعا بفهمیم كه آیا مكانی كه برای توقف برگزیده ایم مساعد است یا نامساعد . روزی ما نزدیك تپه ای نشستیم و تو شدیدا عصبانی شدی . آن محل دشمن تو بود . اگر به خاطر داشته باشی یك كلاغ كوچك به تو اخطار كرده بود .
به خاطرم آمد كه با چه اصراری گفته بود از آن محل حذر كنم . اما من آن روز باین دلیل عصبانی شده بودم كه او نگذاشته بود بخندم .
ادامه داد :
- در آنموقع فكر كردم پریدن كلاغ از روی سر ما ، اخطار به من بوده است . هرگز نمی توانستم حدس بزنم كلاغها دوست تو هم هستند .
پرسیدم :
- شما در باره چه صحبت می كنید ؟
- آن كلاغ یك اخطار بود . اگر تو كلاغها را می شناختی از آن محل مثل طاعون می گریختی . معذالك همیشه كلاغی برای خبر كردن تو وجود ندارد و به همین دلیل باید بیاموزی كه خودت مكان یا اقامتگاه مناسب برای استراحت خود پیدا كنی .
سكوت ممتدی حاكم شد . ناگهان دون خوان بطرف من برگشت و گفت كه برای یافتن محل مناسب كافیست چشمها را چپ كنی . بعد چشمكی زد و اقرار كرد :
- تو وقتی روی زمین می غلطیدی به همین طریق توانستی آن دو مكان و رنگهای متفاوتشان را تشخیص دهی . موفقیت تو مرا متعجب كرد .
گفتم :
- صادقانه بگویم ، هیچ نمی دانم چه كردم .
تكرار كرد :
- تو چشمهایت را چپ كردی . این تنها راهش است . تو از این فن استفاده كردی ، اما بخاطرت نمانده است .
بعد شروع به توصیف این فن كرد كه عبارت بود از وادار كردن چشمها ، به مرور زمان ،به دیدن تصاویر جداگانه از شیئی واحد . این كار حداقل دو سال وقت لازم داشت تا كامل انجام شود . تفاوت تصاویر باعث دریافت دو گانه ای از دنیا می شود و این امكان موجب درك تغییرات در محیط اطراف ماست . تغییراتی كه برای دید طبیعی قابل درك نیستند .
دون خوان مرا تشویق به آزمایش این فن كرد و اطمینان داد كه هیچ صدمه ای به چشم من نخواهد زد . توضیح داد كه اول باید با نگاههای كوتاه و سریع مانند نگاههای زیر چشمی شروع كنم . به درختچه ای اشاره كرد و نشان داد چگونه باید اقدام كنم . چشمهایش شبیه چشمهای حیوان موذی بود كه نمی تواند مستقیم نگاه كند .
یكساعت تمام در حال راه رفتن كوشیدم نگاهم را روی چیز بخصوصی ثابت نكنم . بعد دون خوان پیشنهاد كرد شروع كنم به جدا ساختن تصاویری كه از هر چشم می گیرم . اما به علت سر درد شدید این كار را متوقف كردم .
دون خوان پرسید :
- فكر می كنی میتوانی ” مكان مساعدی “ برایمان پیدا كنی ؟ نمی دانستم یك ”مكان مساعد “ چیست . دون خوان توضیح داد كه با نگاه های سریع می توان به مشاهدات خارق عادتی دست یافت .
پرسیدم :
- مثلا مثل چه ؟
- در حقیقت مساله مشاهده نیست . بیشتر یك احساس است . وقتی تو درخت یا تخته سنگی را می بینی و می خواهی نزدیكش بنشینی چشمهایت می توانند به تو بگویند كه آیا آن محل مناسب برای استراحت تو هست یا نه .
از او خواستم راجع به این احساس توضیحی بدهد اما او یا نتوانست و یا نخواست این كار را بكند . فقط گفت كه باید با تجربه خودم را ورزیده كنم و هر بار او به من خواهد گفت كه آیا چشمانم درست كار كرده اند یا نه .
یك آن بنظرم رسید كه ریگی می بینم كه نور را منعكس می كند . وقتی نگاهم را روی آن متمركز می كردم ،چیزی نمی دیدم اما هنگامی كه با نگاههای كوتاه آن محل را ورانداز می كردم دوباره آن را می دیدم و درخشش ضعیفی بنظرم می رسید . آنجا را به دون خوان نشان دادم . وسط زمینی مسطح بدون گیاه و سایه بود . قبل از اینكه بپرسد چرا آن محل را انتخاب كرده ام ، خنده رعد آسائی كرد . برایش توضیح دادم كه آنجا درخششی دیده بودم . گفت :
- مهم نیست تو چه می بینی . ممكن است یك فیل ببینی ! مهم احساسی است كه داری .
هیچ احساسی نداشتم . نگاه اسرار آمیزی به من انداخت و گفت دلش میخواهد در معیت من بماند و مرا خوشحال كند ولی ترجیح می دهد برود جای دیگری بنشیند تا من ” مكانی “ را كه انتخاب كرده بودم تجربه كنم .
دو متر دورتر از من نشست و مرا زیر نظر گرفت . نشستم ، چند دقیقه بعد زد زیر خنده . خنده اش اعصابم را خورد می كرد . بنظرم رسید مرا مسخره می كند و این موضوع پریشانم كرد . از خودم پرسیدم اینجا در این صحرا چه می كنم ؟ بدون شك در كاری كه با دون خوان آغاز كرده بودم ایرادی وجود داشت . من فقط بازیچه ای در دست او شده بودم .
ناگهان بطرفم دوید . دستم را گرفت و با تمام نیرو مرا چند متر دورتر كشانید آنگاه كمكم كرد تا برخیزم ، با پشت دست قطرات عرق را از پیشانی اش پاك كرد . خیلی خسته شده بود .
دستی به پشتم زد و گفت كه من مكان نامساعدی را انتخاب كرده بودم . او وقتی دیده بود كه آن مكان دارد بكلی بر احساسات من حاكم می شود ناچار بسرعت به كمكم شتافته بود . نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . صحنه خنده داری بود . او مانند مرد جوانی بسوی من دویده بود و پاهایش بسرعتی حركت كرده بود كه گوئی به خاك سرخ صحرا متوسل شده تا به سوی من خیز بردارد .
لحظه ای پیش او داشت می خندید و لحظه بعد مرا روی زمین می كشید . كمی بعد دوباره اصرار كرد كه بكوشم مكان مناسبی برای استراحت پیدا كنم . مدتها راه رفتیم ولی من نه چیز بخصوصی دیدم و نه احساس كردم . اگر آرامتر بودم شاید می توانستم چیزی ببینم یا حس كنم ، هر چند كه دیگر خشمی هم نسبت به او احساس نمی كردم . گفت :
- نا امید نشو . برای تربیت كردن چشم ها وقت زیادی لازم است .
حرفی نزدم . چگونه ممكن است انسان از چیزی كه نمی فهمد چیست نا امید شود ؟ معذالك ناگزیر بودم اعتراف كنم كه سه بار خشم و عصبانیت تا سر حد جنون برمن حاكم شده بود و هر بار من در مكان هائی نشسته بودم كه او آنها را برایم نامساعد می دانست .
دون خوان گفت :
راهش این است كه باید با چشمهایت احساس كنی . اما مسئله اینجاست كه تو نمیدانی چه احساسی باید بكنی . مهم نیست با تمرین زیاد موفق خواهی شد .
- دون خوان شما نمی توانید آنچه باید احساس كنم برایم توضیح بدهید ؟
- نه محالست !
- چرا ؟
- هیچكس نمی تواند بداند تو چه احساسی خواهی داشت . نه گرماست و نه روشنائی ، نه درخشندگی و نه رنگ ، چیز دیگریست .
- نمی توانید آن را توصیف كنید ؟
- نه . من فقط می توانم فن آن را به تو بیاموزم وقتی موفق شدی تصاویر را جدا كنی ، باید به منطقه بین دو تصویر توجه كنی . در آن جاست كه هر نوع تغییر قابل ملاحظه ای اتفاق می افتد .
- چه نوع تغییری ؟
- مهم نیست فقط احساس تو مهم است و احساس برای هر كسی فرق می كند . امروز تو درخششی دیدی اما بی معنی بود چون احساسی همراه نداشت ، من نمی توانم بتو بگویم چگونه احساس كنی ، خودت باید آن را بیاموزی .
در سكوت به استراحت پرداختیم . كلاهش را روی صورتش گذاشت و بی حركت ماند . انگار بخواب رفته بود . من غرق در یادداشت هایم بودم كه او تكان خورد . از جا پریدم . بسرعت نشست . مرا نگریست ، ابروهایش را در هم كشید و گفت :
- تو استعداد شكار داری و این همان چیزی است كه باید بیاموزی : شكار كردن . ما دیگر هرگز در باره گیاهان سخن نخواهیم گفت .
لپ هایش را باد كرد و چند لحظه ای سوت زد ، بعد با حالت معصومانه دروغینی گفت :
- گمان نمی كنم تا بحال در باره آنها حرفی زده باشیم ! تو چه فكر می كنی ؟ و بعد قهقهه خنده را سر داد .
بقیه روز را از همه سو بی هدف روشنی راه رفتیم . او در باره زندگی مارها توضیحات دقیقی به من داد . در باره لانه سازی آنها ، حركت كردنشان ، عادات فصلی و خصوصیات رفتاریشان حرف زد و سپس نكاتی را كه گفته بود نزد آنها به من نشان داد و آخر سر هم یك مار بزرگ گرفت ،آن را كشت ، سرش را قطع كرد ، شكمش را خالی كرد ، پوستش را درآورد و گوشتش را كباب كرد .
در حركاتش چنان لطفی بود كه نظاره كردنش واقعا لذتبخش بود . در تمام این مدت من گوئی مقهور نیروی جاذبه او با آن چنان تمركزی بحرفهایش گوش فرا داده بودم كه باقی جهان را بكلی فراموش كرده بودم .
خوردن مار زنگی بازگشت سختی به دنیای عادی بود . هنگامی كه اولین لقمه را بدهان گذاشتم ، تهوع شدیدی به من دست داد . ناراحتی من بی معنی بنظر می رسید چون گوشت بسیار لذیذی بود ، معذالك معده من طوری واكنش نشان می داد كه گوئی مستقل از من است . بلعیدن این گوشت برایم امكان نداشت . دون خوان آن قدر خندیدكه فكر كردم از خنده خواهد مرد .
پس از صرف غذا برای استراحت به سایه تخته سنگی رفتیم . من شروع به یادداشت كردم و متوجه شدم كه دون خوان اطلاعات بسیار وسیعی در باره مارها به من داده است . ناگهان گفت :
- روح شكارچی كه در تو بوده دارد بیدار می شود . حالا دیگر مجذوب شده ای .
- چطور ؟
دلم می خواست مقصودش را مخصوصا از جمله ” مجذوب شده ای “ بیان كند . ولی او در حالیكه می خندید فقط جمله اش را تكرار كرد .
- یعنی چگونه جذب شده ام ؟
- شكارچی ها همواره شكار خواهند كرد . من هم شكارچی هستم .
- منظورتان این است كه برای تغذیه شكار می كنید .
- من برای زنده ماندن شكار می كنم و در هر محیط طبیعی می توانم بزندگی ادامه دهم .
با حركت دست هر آنچه در اطرافمان بود نشان داد و ادامه داد :
- لازمه شكارچی بودن دانستن چیزهای بسیار است . لازم است كه شخص بتواند دنیا را به چندین طریق مختلف ببیند . برای شكارچی بودن باید با همه چیز در توافق كامل بود ، اگر نه شكار به وظیفه نادلپذیری تبدیل می شود . مثلا امروز ما یك مار كوچولو گرفتیم و من ناچار شدم از اینكه ناگهانی و قاطع به زندگیش خاتمه می دهم از او عذرخواهی كنم . من این كار را انجام دادم با علم به اینكه روزی زندگی خودم درست به همین شكل ناگهانی و قاطع ، پایان خواهد یافت . در نتیجه انسان و مار از هر جهت در یك سطح قرار دارند . امروز یكی از آنها شكم ما را سیر كرد .
گفتم :
- وقتی من شكار می كردم به فكر هیچكدام از این مسائل نبودم .
- اینطور نیست ، تو هیچوقت به كشتن حیوانها بسنده نمی كردی . تو اغلب آنها را با خانواده ات می خوردی .
با اطمینان كسی كه شاهد مطلبی بوده این حرف را می زد . او كاملا حق داشت زیرا گهگاه گوشت شكارهای من سفره غذای خانواده را رنگین می كرد.
پس از لحظه ای تردید پرسیدم :
- شما این را از كجا می دانید ؟
- مطالبی هست كه فقط می دانم اما نمی توانم بگویم از كجا می دانم .
برایش تعریف كردم كه عموها و عمه های من ، خیلی جدی ، همه این پرنده ها را قرقاول می نامیدند .
دون خوان گفت می تواند بخوبی مجسم كند كه مثلا آنها به یك چلچله بگویند ”قرقاول كوچك “ و با مهارت تمام ادای خوردن آن را درآورد . حركات فوق العاده فكهایش این احساس را به من می داد كه او دارد پرنده ای را در یك لقمه با گوشت و استخوان می جود .
درحالی كه مرا می نگریست گفت :
- صادقانه فكر می كنم كه تو شم شكار داری . ما از راه بدی وارد شده بودیم . شاید بخاطر شكار تو بیشتر مایل باشی زندگیت را عوض كنی . و افزود :
- تو با كمی تلاش موفق شدی كشف كنی كه در دنیا مكانهای خوب و بد وجود دارد و رنگهای مخصوص هر كدام را هم یافتی . این نشان می دهد كه تو شم شكار داری . افرادی كه از اول رنگها و مكان های مربوط به خود را پیدا كنند خیلی كم هستند .
شكارچی بودن بنظرم دوست داشتنی و حتی رمانتیك می رسید ولی این پیشنهاد احمقانه بود زیرا من هیچ تمایلی به شكار كردن نداشتم .
- لزومی ندارد كه تو میل شكار كردن داشته باشی ، یا حتی شكار را دوست داشته باشی . در تو یك آمادگی و توانائی فطری برای این كار وجود دارد . من فكر میكنم كه بهترین شكارچی ها دوست ندارند شكار كنند ، آنها خوب شكار می كنند ، همین و بس .
بنظرم رسید كه دون خوان مثل همیشه در بحث گلیم خود را خوب از آب بیرون می كشد . با وجود این كه ادعا میكرد حرف زدن را دوست ندارد .
گفت :
- درست مثل مطلبی است كه در باره شكارچی ها گفتم . مساله این نیست كه من دوست دارم حرف بزنم ، نه ، من استعداد این كار را دارم و آن را خوب انجام می دهم ، همین .
از سرعت انتقال او لذت بردم . ادامه داد :
- شكارچی ها باید بطور استثنائی بر خود مسلط باشند . آنها تا حد امكان چیزی را به تصادف رها نمی كنند . من از اول میكوشیدم تو را راضی كنم كه طور دیگری زندگی كنی ولی تا بحال موفق نشدم . هیچ چیز وجود نداشت كه تو را مجذوب كند . اما حالا فرق می كند . من روح شكارچی را كه از گذشته در تو بوده است زنده كردم و شاید از این طریق بتوانی تغییر كنی .
گفتم كه نمی خواهم شكارچی بشوم . به او خاطر نشان كردم كه از اول می خواسته ام در باره گیاهان با من حرف بزند ولی او آن چنان مرا از هدفم دور كرده بود كه دیگر بدرستی نمی دانستم آیا واقعا میل دارم راجع به گیاهان چیزی بیاموزم یا نه ؟
- خوبست ، خیلی خوب شد . حالا كه تو دقیقا نمی دانی چه می خواهی ، امید این هست كه كمی متواضع تر باشی . از همین جا شروع می كنیم . برای تو فرقی نمی كند كه در باره گیاهان چیزی بیاموزی یا در باره شكار . خودت به این مطلب اعتراف كردی . همه چیزهائی كه كسی برایت تعریف كند از نظر تو جالب است . این طور نیست ؟
این مطلبی بود كه من وقتی می خواستم او راهنمائی مرا بعهده گیرد به او گفته بودم . این در واقع تعریف مردمشناسی بود .
دون خوان زیر لبی می خندید و از اینكه بر موقعیت حاكم است كاملا آگاه بود . گوئی افكار مرا خواند چون گفت :
- من یك شكارچی هستم . پس كمتر چیزی را به تصادف رها می كنم . بی شك باید برایت توضیح بدهم كه من شكار كردن را آموخته ام . من همیشه كارهائی را كه اكنون می كنم دوست نداشته ام . در زندگی من روزی فرا رسید كه می بایست تغییر كنم و این كار را كردم . امروز من تو را راهنمائی می كنم و جهت را به تو نشان می دهم . من می دانم كه از چه صحبت می كنم . شخص دیگری همه این چیزها را به من آموخته است . این چیزها را از خودم نساخته ام .
- منظورتان این است كه استاد داشته اید ؟
- منظورم این است كه شخص دیگری شكار كردن را به من آموخته همانگونه كه امروز من می خواهم آن را به تو بیاموزم . و فورا صحبت را عوض كرد :
- فكر می كنم كه زمانی بوده است كه شكار یكی از مهمترین فعالیت های بشر بوده است . شكارچی ها همه مردان پر قدرتی بوده اند و در واقع برای تحمل سختی های آن گونه زندگی ، می بایست در درجه نخست قوی باشند .
كنجكاوی ناگهان مرا فرا گرفت . آیا منظورش دوران قبل از ورود اسپانیولیها به آمریكا بود ؟ پرسیدم :
- از چه دورانی حرف می زنید ؟
- از یك زمانی .
- كی ؟ منظور شما از ” یك زمانی “ چیست ؟
- یعنی یك ” زمانی “ شاید هم یعنی حالا ، امروز ، هیچ فرقی نمیكند . زمانی بود كه همه می دانستند یك شكارچی ، بهترین انسانهاست . امروزه همه این را نمی دانند . اما خیلی ها این را می دانند . من می دانم كه تو روزی یكی از آنها خواهی بود . می فهمی ؟
- آیا سرخپوستان یاكی عقیده شان در باره شكارچیان این است ؟
- نه الزاما .
- سرخپوستان پیما چطور ؟
- نه همه آنها ، برخی .
چند گروه محلی دیگر را نام بردم . می خواستم بشنوم كه شكار اعتقاد و آئینی است كه گروه خاصی از افراد آن را انجام می دهند و از آن پیروی می كنند . ولی او با مهارت از پاسخ دادن طفره می رفت . موضوع را عوض كردم . پرسیدم :
- چرا این كارها را برای من می كنید ؟
كلاه از سر برداشت و سرش را با حالت سرگشتگی دروغینی خاراند و به آرامی گفت :
- من لطفی در حق تو می كنم . دیگرانی در حق من الطاف مشابهی كرده اند و روزی تو نیز برای دیگران چنین خواهی كرد . حالا نوبت من است ، روزی كشف كردم كه اگر می خواهم یك شكارچی حقیقی باشم باید روش زندگیم را تغییر دهم . قبل از آن دائم قر می زدم و شكایت می كردم . همیشه دلایل موجهی داشتم كه خود را مورد تعدی احساس كنم . من سرخپوست هستم و با سرخپوست ها مثل سگ رفتار می كنند . من نمی توانستم چیزی را تغییردهم ، در نتیجه متاسف و متاثر می شدم . در آن موقع بخت به یاری من شتافت و شخصی شكار كردن را به من آموخت . متوجه شدم كه راه زندگی من ارزش زندگی كردن را ندارد . . . آن وقت تغییرش دادم .
- ولی دون خوان ، من احساس خوشبختی می كنم . پس چرا زندگیم را تغییر دهم ؟
با صدای لطیفی شروع كرد به خواندن یك تصنیف مكزیكی و بعد فقط آهنگش را زمزمه كرد . سرش با وزن آهنگ به جلو و عقب خم می شد . با لحن برنده ای پرسید :
- فكر می كنی كه ما با هم برابر هستیم ؟من و تو ؟
سوالش مرا غافلگیر كرد . گوشهایم صدا می كردند ، انگار كه این جملات را با فریاد ادا كرده باشد . در صدایش زنگی بود كه در گوشهایم طنین انداخته بود .
انگشت كوچك دست چپم را در گوش چپ فرو كردم . چون دائما گوشم خارش داشت عادت كرده بودم از انگشتم برای خاراندن سوراخ گوشم استفاده كنم و این حركت من در واقع موجب لرزش تمامی بازویم بود .
دون خوان با حیرت آشكاری مرا می نگریست . پرسید :
- خوب ... ما برابر هستیم ؟
- مسلم است كه برابریم .
طبیعتا موافق بودم . نسبت به او احساس دوستی می كردم ، هر چند گهگاه برایم غیر قابل تحمل می شد . معذالك در اعماق وجودم اطمینان داشتم ( اطمینانی كه هرگز به آن اعتراف نكرده بودم ) كه یك دانشجو ، یعنی یك مرد متمدن دنیای غرب ، برتر از یك سرخپوست است .
به آرامی گفت :
- نه . ما برابر نیستیم .
- چرا نه ؟ مسلما برابریم .
با لحن آرامی گفت :
- نه . من یك شكارچی هستم ، من یك جنگجو هستم و تو ، تو یك جاكشی .
دهانم باز مانده بود . نمی توانستم آن چه را گفته بود باور كنم . دفتر یادداشتم از دستم افتاد و گیج او را نگاه كردم . بعد طبیعتا خشم شدیدی مرا فراگرفت .
دون خوان آرام مرا می نگریست . مستقیم در چشمانم نگاه می كرد . از نگاهش اجتناب كردم . آن گاه شروع به صحبت كرد . كلماتش را روشن ادا می كرد ، آنها آهسته اما كشنده بر می آمدند . به من گفت :
- تو برای دیگران جاكشی می كنی . تو در نبردهای خودت شركت نمی كنی بلكه در نبردهای افراد ناشناسی می جنگی . تو نه می خواهی چیزی در باره گیاهان بدانی و نه در باره شكار و نه در باره هیچ چیز دیگر . دنیای من دنیای اعمال دقیق ، احساس ها و تصمیم های قاطع است و بی نهایت موثرتر از حماقت مسخره ای است كه تو ”زندگی من “ می نامی .
شدیدا پریشان شده بودم . او بدون پرخاشجوئی و تحقیر اما با آنچنان قدرت و آرامشی این حرفها راگفته بود كه من حتی دیگر خشمگین هم نبودم .
سكوتی طولانی برقرار شد . فوق العاده گیج بودم . نمی دانستم چه بگویم . منتظر بودم حرفی بزند . ساعتها گذشت . دون خوان بتدریج بی حركت شد تا آنجا كه بدنش به خشكی عجیب و تقریبا ترسناكی رسید . هیكلش بزحمت در تاریكی شب دیده می شد . وقتی ظلمت به اوج رسید گوئی او با سیاهی تخته سنگها یكی شده بود . بی حركتی او چنان مطلق بود كه بنظر می رسید اصلا وجود ندارد .
نزدیك نیمه شب متوجه شدم كه او می تواند تا ابد در این صحرا بی حركت بماند و اگر می خواست ، این كار را می كرد . بدون هیچ تردیدی ، دنیای او ، دنیای اعمال ، احساسهای دقیق و تصمیمات قاطع ، بی نهایت برتر از دنیای من بود .
آرام بازویش را لمس كردم . اشك از چشمهایم سرازیر شد .