بخش پنجم
مسئولیت كامل اعمال خود را پذیرفتن
سه شنبه 11 آوریل 1961
روز یكشنبه نهم آوریل صبح زود به خانه دون خوان رسیدم .
- صبح بخیر دون خوان ، از دیدن شما خیلی خوشحالم .
مرا نگریست و خنده زیبائی كرد . در حالی كه ماشین را جابجا می كردم به استقبالم آمده بود و در ماشین را نگه داشته بود تا من خوراكی هائی را كه برایش برده بودم پیاده كنم .
آهسته بطرف خانه اش رفتیم و نزدیك در نشستیم . اولین باری بود كه با علم كامل به آنچه می خواستم ، به نزدش رفته بودم . قبل از بازگشت نزد او سه ماه با بی صبری انتظار كشیده بودم . گوئی یك بمب ساعتی در سرم منفجر شده بود و ناگهان یك چیز متعالی را بخاطر آورده بودم : برای نخستین بار در زندگی فوق العاده صبور و بی نهایت موثر اقدام كرده بودم .
قبل از اینكه دون خوان دهان باز كند ، پرسشی را كه سه ماه تمام پریشانم كرده بود مطرح كردم . خاطره این شاهین سفید مرا عاجز كرده بود . چگونه می شد كه او از وجود این پرنده خبر داشته باشد حال آنكه من او را فراموش كرده بودم ؟
دون خوان خندید اما پاسخ نداد . از او خواستم كه كنجكاوی مرا ارضاء كند .
با اطمینان همیشگی اش گفت :
- چیز مهمی نیست . هر كسی می تواند بتو بگوید كه كمی عجیب هستی . تو فقط كمی كرخ هستی . همین .
احساس كردم باز دارد مرا در موقعیتی قرار می دهد كه هیچ دوست ندارم . برای اینكه به موقعیت حاكم شوم پرسیدم :
- می توانم مرگم را ببینم ؟
خندان گفت :
- مسلم است . او اینجا با ماست .
- شما از كجا می دانید ؟
- من مرد پیری هستم و با گذشت زمان ، انسان خیلی چیزها می آموزد .
گفتم :
- اما من آدمهای پیر زیاد می شناسم و آنان هرگز این را نیاموخته اند . شما چگونه این را آموختید ؟
دون خوان پاسخ داد :
- خوب ، می شود گفت كه خیلی چیزها می دانم زیرا تاریخچه شخصی ندارم ، زیرا خودم را از هیچ چیز دیگر مهم تر نمی دانم و زیرا ، مرگ من اینجا با من نشسته است . دست چپش را دراز كرد و انگشتانش را بحالتی تكان داد كه گوئی چیزی را نوازش می كند .
خندیدم . دانستم مرا به كجا می كشاند . باز هم این پیرمرد شرور می خواست ضربه ای به من وارد كند ، شاید در باره اهمیت خودم . ولی از او نرنجیدم . علم به اینكه در گذشته از صبر قابل تحسینی برخوردار بوده ام مرا سرشار از مستی آنچنان عجیب و لطیفی می كرد كه همه حساسیت های عصبی و خصمانه ام نسبت به دون خوان از بین رفته بود و احساس حیرت بی پایانی در برابر حركات او جایگزین آنها شده بود .
پرسیدم :
- شما واقعا كی هستید ؟
غافلگیر شد . چشمانش را فوق العاده گشود و مثل یك پرنده پلكهایش را به هم زد . یعنی پلكهایش را بست تا حدی كه فقط یك شكاف باریك باقی ماند و سپس پلكها را پائین آورد و دوباره بالا برد ، بدون اینكه نگاهش تغییر كند . از جا پریدم و عقب رفتم .او به راحتی یك كودك خود را به قهقهه خنده سپرد ، و با نهایت ادب گفت :
- برای تو ، من خوان ماتوس هستم و در خدمت حاضرم .
نتوانستم از پرسش دیگری كه داشتم صرفنظر كنم :
- اولین بار كه شما را دیدم با من چه كردید ؟
منظور من نگاه غافلگیر كننده او بود كه مرا تحت تسلط درآورده بود .
با لحن كاملا معصومانه ای گفت :
- من ؟ هیچ كاری نكردم .
برایش احساسی را كه آن موقع به من دست داده بود تعریف كردم . نگاهش بقدری برایم عجیب بود كه توانائی سخن گفتن نداشتم . آنقدر خندید كه اشكهایش سرازیر شد .
دوباره عاصی شدم . بنظرم می رسید كه من جدی و دقیق هستم ، در حالیكه او با حركات خشنش رفتار خیلی ” سرخپوستی “ داشت . بی شك متوجه تغییر حالت من شد چون ناگهان خنده اش را قطع كرد .
پس از تردیدهای طولانی به او اعتراف كردم كه خنده اش مرا خیلی آزار می دهد : من دارم جدا می كوشم بفهمم چه به سرم آمده است .
در پاسخ گفت :
- هیچ چیز فهمیدنی وجود ندارد .
همه كارهائی را كه از اولین برخورد ما با هم انجام داده بود و بنظرم غیر عادی رسیده بود ، برایش شمردم . از نگاه اسرار آمیزش تا شاهین سفید و آن شبح روی تخته سنگ كه ادعا می كرد مرگ من است .
- چرا این كارها را با من می كنید ؟
در لحن من حالت پرخاشگری وجود نداشت . تنها می خواستم بدانم چرا بخصوص من را انتخاب كرده بود .
با لحن نیشداری گفت :
- تو از من خواستی كه هر چه در باره گیاهان می دانم به تو بیاموزم .
انگار مرا مسخره می كرد . گفتم :
- اما هیچكدام از این چیزها ربطی به گیاهان ندارد .
پاسخ داد كه اینگونه مطالعات وقت زیادی می گیرد .
بحث با او بی فایده بود . مطمئن بودم كه این طور است و از حماقت تصمیم هائی كه گرفته بودم تعجب كردم . قبل از آمدن تصمیم گرفته بودم دیگر هرگز خونسردیم را از دست ندهم و عصبانی نشوم . در حالیكه به محض اینكه با من مخالفت می كرد شدیدا بر آشفته می شدم . و این كه نمی توانستم واكنش دیگری داشته باشم مرا خشمگین تر می كرد .
ناگهان گفت :
- به مرگت بیاندیش . او به فاصله یك ذرعی توست ، و هر لحظه ممكن است ترا لمس كند . بنابر این تو برای این كج خلقی ها و اندیشه های تاریك وقت نداری . هیچ یك از ما برای این قبیل چیزها وقت ندارد .
و افزود :
- تو می خواهی بدانی كه در اولین ملاقات با تو چه كردم ؟ من تو را ” دیدم “ و دیدم كه فكر می كنی داری دروغ می گوئی . ولی تو واقعا دروغ نمی گفتی .
اعتراف كردم توضیحاتش بیشتر مرا مشوش می كند . گفت كه به همین دلیل دوست ندارد اعمالش را توضیح دهد . بعلاوه توضیحات به هیچ دردی نمی خورد زیرا فقط عمل مهم است و بجای سخن گفتن باید عمل كرد .
یك حصیر آورد و روی زمین گسترد ،بقچه ای زیر سرش گذاشت و دراز كشید . براحتی مستقر شد و اعلام كرد كه اگر من مایلم واقعا مطالبی در باره گیاهان بیاموزم ، یك كار دیگر هم باید بكنم .
و گوئی برای اینكه مطالبش را خوب درك و هضم كنم به آرامی آغاز سخن كرد .
- هنگامی كه تو را دیدم ، پی بردم كه آن چه در تو روبراه نیست و هنوز هم نیست ، این است كه تو دوست نداری مسئولیت آن چه را كه انجام می دهی بپذیری . در ایستگاه اتوبوس وقتی كه آن مزخرفات را به من تحویل می دادی خوب می دانستی كه داری دروغ می گوئی ، پس چرا گفتی ؟
به او یاد آوری كردم كه هدف من یافتن یك مطلع كننده درجه یك بوده است .
لبخندی زد و به زمزمه یك آهنگ مكزیكی پرداخت . ادامه داد :
- وقتی انسان تصمیم می گیرد كاری را انجام دهد باید با تمام وجود آن را بپذیرد و انجام دهد و مسئولیت تام و تمام آن چه را می كند بپذیرد . كاری كه انسان می كند مهم نیست ، اول باید بداند چرا آن كار را می كند و آن وقت باید هر چه را كه برای انجام آن لازم است ، بدون كوچكترین تردید و كمترین پشیمانی بپذیرد .
مرا دقیقا نگاه می كرد ، نمی دانستم چه بگویم . بالاخره عقیده ای ابراز كردم . در واقع اعتراض كردم :
- این غیر ممكن است . مطلقا محال است .
پرسید :
- چرا ؟
پاسخ دادم :
- ممكن است همه تصور كنند كه این كار را می كنند ، اما این یك ایده آل است و در عمل هیچ راهی وجود ندارد كه بتوان از تردید و پشیمانی پرهیز كرد .
با اطمینانی كه خاص خودش بود گفت :
- مسلما راهی هست . مثلا مرا در نظر بگیر . من هیچ شك و پشیمانی ندارم . برای هر كاری كه می كنم ،تصمیمی می گیرم و تمامی مسئولیت آن را بعهده می گیرم . ساده ترین كارهائی كه انجام می دهم ، مثلا بردن تو به راه پیمائی در صحرا ، ممكن است مرگ مرا در بر داشته باشد ، مرگ دنبال من است . بنابر این نه فرصت شك دارم و نه فرصت پشیمانی . اگر قرار باشد بخاطر بردن تو به صحرا بمیرم ، پس خواهم مرد . تو بر عكس ، احساس می كنی جاودانه هستی و تصمیمات یك موجود جاودان می تواند لغو شود . موجب پشیمانی گردد و یا مورد شك و تردید قرار گیرد . دوست من ، در دنیائی كه مرگ شكارچی آن است ، فرصتی برای تاسف و شك نیست . فقط برای تصمیم گرفتن وقت هست .
صادقانه به او گفتم كه بنظر من همه این مطالب در یك دنیای غیر واقعی ممكن است انجام پذیرد آن هم در صورتی كه رفتاری ایده آل داشته باشیم و خود مستبدانه آن رفتار را تنها رفتار درست اعلام كنیم .
از پدرم برایش مثال زدم . او دائم در باره عقل سالم در بدن سالم برای من موعظه می كرد و می گفت پسران جوان باید با كار سخت و ورزش های سنگین ، بدن خود را نیرومند كنند . وقتی من هشت سال داشتم او فقط بیست و هفت سال داشت و تابستان ها از شهری كه در آن جا تدریس می كرد به مزرعه پدر بزرگم می آمد . یك ماهی كه او با ما بود برای من كابوس بود . برای روشن كردن منظورم مثالی زدم . فكر میكردم این مثال به حرف ما ارتباط داشت . پدرم به محض اینكه از راه می رسید اصرار می كرد كه با هم به یك راه پیمائی طولانی برویم و در طی آن برنامه روزانه ما را در مدت اقامتش تعیین می كرد . برنامه ساعت شش صبح با شنا آغاز می شد . می بایست ساعت زنگدار را روی پنج و نیم كوك می كردیم تا سر ساعت شش در آب باشیم .
هر روز صبح پدرم ساعت شش از تخت پائین می جست ، عینكش را بچشمش می زد و می رفت از پنجره وضع هوا را نگاه می كرد . آن چه با خودش می گفت در خاطرم مانده است :
- هوم ... یك كمی ابری است . خوب من می روم پنج دقیقه دراز بكشم . باشه ! فقط پنج دقیقه نه بیشتر . فقط وقت یك خمیازه كشیدن برای اینكه كاملا بیدار شوم .
و هر بار بدون استثنا تا ساعت ده و گاهی تا ظهر می خوابید .
آن چه مرا عصبانی می كرد این بود كه او حاضر نبود تصمیمات قلابی خود را رها كند و هر روز صبح این مراسم تكرار می شد تا اینكه بالاخره یك شب من از كوك كردن ساعت زنگدار خودداری كردم و پدرم شدیدا آزرده شد .
دون خوان گفت :
- تصمیمات او جنبه غیر واقعی نداشته است او فقط نمی دانسته چگونه از تختش بیرون بیاید .
- در هر صورت من همیشه نسبت به این تصمیمات غیر واقعی بدبین هستم .
با لبخند حیله گرانه ای پرسید :
- یك تصمیم حقیقی بنظر تو چیست ؟
- اینكه پدرم باین نتیجه می رسید كه بجای ساعت شش صبح ، ساعت سه بعد از ظهر شنا كند .
خیلی جدی گفت :
- تصمیمات تو توهین به مقام انسان است .
بنظرم رسید كه غمی در صدایش بود . سكوت ما مدت زیادی بطول انجامید . آرام شده بودم . به پدرم فكر می كردم .
بالاخره گفت :
- او نمی خواست ساعت سه بعد از ظهر شنا كند . ملتفت نیستی ؟
صدایش مرا از جا پراند . به او پاسخ دادم كه پدر من مرد ضعیفی بوده است . با دنیائی از اعمال كامل كه هرگز انجام نمی شدند . بجای حرف زدن فریاد می زدم .
دون خوان ساكت ماند ، سرش را تكان می داد مانند هر بار كه به پدرم می اندیشیدم غم مرا فرا گرفته بود . پرسید :
- تو فكر می كنی كه از او قوی تر بودی ؟ این طور نیست ؟
جواب مثبت دادم و در باره پریشانی های عاطفی كه پدرم در من موجب شده بود ،سخن گفتم .
حرف مرا قطع كرد و پرسید :
- آیا پدرت به تو بدی می كرد ؟بدجنس بود ؟
- نه .
- آیا كوته نظر بود ؟
- نه .
- آیا هر كاری می توانست برای تو می كرد ؟
- بله .
- پس چه ایرادی در او بود ؟
دوباره فریاد زدم كه او ضعیف بود . اما بخود آمدم و صدایم را پائین آوردم .
بازجوئی دون خوان بنظرم مسخره بود . گفتم :
- چرا این حرف ها را می زنیم ؟ باید در باره گیاهان صحبت كنیم . از همیشه ناراحت تر و ناامید تر بودم . به او گفتم كه نه حق دارد و نه در مقام آن است كه از رفتار من انتقاد كند . یكی از خنده هائی كه از تمامی وجودش بر می خاست ، او را فرا گرفت .
در حالیكه مثل پرنده ها مژه می زد گفت :
- هر وقت عصبانی هستی خود را محق می پنداری . این طور نیست ؟
حق با او بود . همیشه فكر می كردم خشم من موجه است .
در حالی كه تظاهر به خوش خلقی می كردم گفتم :
- خوب دیگر در باره پدرم حرف نزنیم . بهتر است در باره گیاهان صحبت كنیم .
- نه . از پدرت حرف بزنیم . باید از اینجا شروع كرد . اگر گمان می كنی كه از او قوی تر بودی چرا هیچ وقت نرفتی صبح ساعت شش بجای او شنا كنی ؟
گفتم من پیشنهاد پدرم را جدی نمی گرفتم . شنا كردن در ساعت شش صبح هوس او بود نه مال من .
با لحن خشكی گفت :
- از لحظه ای كه فكرش را پذیرفتی ، مال تو هم بود .
گفتم كه هیچوقت فكر او را نپذیرفته بودم زیرا می دانستم نمی شود روی او حساب كرد . خواست بداند چرا نظر مخالفم را به پدرم نگفته ام .
بعنوان عذر گفتم :
- آدم چنین حرف هائی را به پدرش نمی زند .
پرسید :
- چرا ؟
- این كار در خانواده ما معمول نبود ، همین .
مثل یك قاضی در محاكمه گفت :
- تو در خانواده كارهای خیلی بدتری كرده ای . تنها چیزی كه هرگز نكرده ای صیقل دادن ضمیرت بوده است .
كلماتش دارای چنان بار منهدم كننده ای بود كه عمیقا در ذهن من طنین انداخت . همه راه های دفاعی من خنثی شده بود . نمی توانستم با او بحث كنم . تنها راه فرارم یادداشت كردن بود .
با وجود این كوشیدم آخرین توجیه را هم آزمایش كنم . هر چند كه بسیار شكننده بود . در تمام زندگی ، من با افرادی مثل پدرم روبرو شده بودم ، افرادی كه مانند او مرا در برنامه های خود شركت می دادند ولی اكثر اوقات در نیمه راه رها می كردند .
با مهربانی گفت :
- داری شكوه می كنی ؟ تمام زندگیت شكایت كرده ای دلیلش هم این است كه هرگز مسئولیت كامل تصمیمات خودت را بعهده نگرفته ای . اگر تو فكر پدرت را می پذیرفتی باید می رفتی ساعت شش صبح شنا می كردی ، حتی به تنهائی . و اگر نمی پذیرفتی می بایست اولین باری كه این پیشنهاد را می كرد ، با شناختی كه از او داشتی او را پی كارش می فرستادی و صریحا مخالفت می كردی . بنا بر این تو هم باندازه پدرت ضعیف بودی و هستی . مسئولیت تصمیمی را پذیرفتن ، یعنی آماده بودن برای مردن در راه آن تصمیم .
- اجازه بدهید ! شما دارید نقش ها را عوض می كنید !
اجازه نداد حرفم را بزنم . می خواستم بگویم كه رفتار پدرم برای من نمونه ای از طریقه رفتار غیر واقعی بود و در این مورد بخصوص ، هیچكس حاضر نخواهد شد بخاطر چیزی تا این پایه ابلهانه جان دهد .
ولی او ادامه داد :
- خود تصمیم مهم نیست . هیچ چیز جدی تر از چیز دیگری نیست . متوجه نیستی كه در دنیائی كه مرگ شكارچی آن است ، تصمیم بزرگ و كوچك وجود ندارد ؟ فقط تصمیم هائی است كه در برابر مرگ گریز ناپذیرمان می گیریم .
سخنی برای گفتن نداشتم . ساعتی گذشت . دون خوان هر چند كاملا بیدار بود ، ولی روی حصیرش مطلقا بی حركت ، استراحت می كرد .
- دون خوان چرا این چیزها را به من می گوئید ؟ چرا من باید این چیزها را تحمل كنم ؟
پاسخ داد :
- تو به سوی من آمدی . نه ، درست نیست . تو بسوی من هدایت شدی و من هم لطفی به تو كردم .
- منظورتان را نمی فهمم .
- تو می توانستی لطفی در حق پدرت بكنی و بروی به جای او شنا كنی ، ولی این كار را نكردی . شاید برای اینكه خیلی جوان بودی . زندگی من از زندگی تو طولانی تر است . همه چیز در آن به مقصد خود رسیده است . در زندگی من شتاب زدگی معنائی ندارد . پس من كاملا می توانم لطفی درحق تو بكنم .
بعد از ظهر به راه پیمائی در صحرا رفتیم . بدون زحمت او را دنبال می كردم و باز هم چابكی خارق العاده اش مرا به شگفتی وا می داشت . با چنان اطمینان و راحتی گام بر می داشت كه خود را در برابرش پسر بچه كوچكی احساس می كردم . بطرف شرق رفتیم . متوجه شده بودم كه دوست ندارد هنگام راه رفتن حرف بزند چون هر بار پرسشی از او می كردم برای پاسخ دادن می ایستاد . دو ساعت بعد پای تپه ای رسیدیم .
نشست و به من اشاره كرد بنشینم . با لحنی كه هم مضحك بود و هم تاثر آلود اعلام كرد كه می خواهد داستانی برایم تعریف كند و چنین آغاز سخن كرد :
- روزی مرد جوان سرخپوستی بود كه از مال دنیا هیچ نداشت و نزد سفید پوستان در شهری زندگی می كرد . او نه خانه داشت ، نه خویشاوند و نه دوست . به شهر آمده بود تا ثروت اندوزد ولی فقط رنج و فقر عایدش شده بود . با كاری شاق می توانست گهگاه مختصر پولی بدست آورد و خوراكی تهیه كند ، در غیر این صورت ناچار می شد غذای خود را گدائی یا دزدی كند .
روزی مرد جوان به بازار رفت . سرگردان در كوچه ها پرسه می زد و دیدن خوراك ها و اجناس زیبا ، هوش از سرش برده بود . آن قدر وسوسه شده بود كه متوجه نبود كجا قدم می گذارد و باین ترتیب سبدی چند را واژگون كرد و به پیرمردی تنه زد .
پیر مرد چهار جوال بزرگ داشت و تازه نشسته بود تا استراحت كند و غذائی بخورد .
دون خوان با لبخند مخصوصی تاكید كرد كه پیرمرد از این كه با مرد جوان بطور تصادفی برخورد كرده است تعجب كرده بود . این مزاحمت باعث آزار او نشد ، زیرا كنجكاو بود بداند چرا مرد جوان با او برخورد كرده است . اما جوان از خشم منفجر شد و غرید كه برای چه پیرمرد در مسیر او سبز شده است . دلیل غائی این ملاقات برای او مفهومی نداشت . او نمی توانست دریابد كه راههای آن دو با هم تقاطع كرده است .
دون خوان سپس تقلید كسی را كرد كه دنبال اشیائی غلطان می دود و گفت : بدلیل تصادم ، جوالهای پیرمرد تا پائین كوچه غلطیده بود . مرد جوان با دیدن آنها فكر كرد كه بالاخره خوراك خواهد یافت و از این رو به پیرمرد اصرار كرد كه او را در حمل جوالها یاری دهد . پیرمرد كه به خانه اش در كوهستان باز می گشت ،پذیرفت كه جوان لااقل قسمتی از راه او را همراهی كند .
پیرمرد به كوره راهی كه به كوهستان می رفت قدم گذاشت . مقداری از غذائی را كه در بازار خریده بود با مرد جوان قسمت كرد . جوان هنگامی كه دلی از عزا درآورد ، متوجه سنگینی جوالها شد . آنها را محكم گرفته بود . دون خوان چشمانش را كاملا باز كرد و با لبخند مزورانه ای گفت :
- جوان از پیرمرد پرسید : ”در این جوالها چیست “ ؟
- پیرمرد پاسخی نداد ولی به او گفت : ” حاضرم این بخت را برایت فراهم كنم كه همراه و دوستی بیابی كه تو را در تخفیف رنج هایت كمك كند و به تو حكمت و معرفت مسائل دنیا را بیاموزد “ .
دون خوان دستها را در فضا تكان داد تا نشان دهد چگونه پیرمرد زیباترین قوچی را كه جوان تا آن زمان دیده بود در برابر دیدگانش ظاهر كرد . این موجود بقدری رام بود كه دور و بر پیرمرد می چرخید . قوچ بسیار زیبائی بود . مرد جوان غرق در شگفتی شده بود و فورا دریافته بود كه او یك قوچ آسمانی است .
پیرمرد به جوان اظهار كرد كه : ” اگر این دوست و حكمت او را می خواهی ، كافیست جوالها را زمین بگذاری “ .
در چهره دون خوان برقی از جاه طلبی درخشید و گفت :
- خواستهای پلید مرد جوان از شنیدن این جمله پیرمرد تیزتر شد . دون خوان سپس در حالیكه چشمهایش تنگ شده بود و برقی شیطانی از آنها ساطع بود پرسش مرد جوان را تكرار كرد :
- ” در این جوالها چیست “ ؟
پیرمرد به آرامی پاسخ داد :
- ” در آنها خوراكی ، آرد و آب است “ .
دون خوان داستانش را قطع كرد و با گامهایش چندین بار دایره ای را روی زمین ترسیم كرد . معنی این كارش را نفهمیدم ، بنظر می رسید كه دایره تفكرات مرد جوان را ترسیم می كند .
دون خوان سخن از سر گرفت :
- شكی نیست كه مرد جوان سخنان پیرمرد را باور نكرد و با خودش اندیشید كه اگر پیرمرد ، كه پیدا بود خردمند است ، حاضر شده بود ، قوچ آسمانی را در عوض جوالها بدهد ، بی شك بدین سبب بود كه در جوالها اقتدار بی اندازه ای نهفته بود .
دون خوان شكلك شیطانی در آورد و گفت :
- مرد جوان اعلام كرد كه جوالها را می خواهد .
سكوت درازی حكمفرما شد . فكر كردم داستان پایان یافته است .
دون خوان ساكت بود ،حس كردم منتظر پرسش من است :
- بسر این جوان چه آمد ؟
با لبخند رضایتی پاسخ داد :
- او جوال ها را برداشت .
دوباره سكوت برقرار شد . شروع به خندیدن كردم . بنظر من این داستان واقعا سرخپوستی بود .
چشمان دون خوان می درخشید . لبخندی زد كه معصومیت در آن موج میزد . خنده كوتاهی كرد و پرسید :
- نمی خواهی بدانی در آن جوالها چه بود ؟
- چرا ، حتما . فكر كردم داستان تمام شده است .
- آه ، نه ! برقی جادوئی در چشمانش درخشید و ادامه داد :
- مرد جوان جوالها را برداشت و دوان دوان به جستجوی جائی پرت رفت تا آنها را بگشاید .
- در آنها چه چیز بود ؟
دون خوان نگاهی به من انداخت ، حس كردم فكر مرا خوانده است . سرش را تكان داد و پوزخندی زد .
پرسیدم :
- خوب آیا جوالها خالی بودند ؟
- نه . در جوالها فقط آب بود و غذا . مرد جوان كه خشم كورش كرده بود آنها را بسوی تخته سنگ ها پرتاب كرد و آنها تركیدند .
به او گفتم واكنش آن مرد كاملا طبیعی بوده است و هركس دیگری هم جای او بود همین كار را می كرد .
دون خوان پاسخ داد :
آن مرد احمق بود ، زیرا نمی دانست چه می خواهد . او نمی دانست اقتدار چیست و پس نمی توانست بفهمد كه آن را یافته است یا نه . او مسئولیت كامل انتخاب خودش را بعهده نگرفته بود . بهمین دلیل نیز اشتباهش موجب خشمش شد . او امیدوار بود چیزی به چنگ آورد و هیچ چیز فرا چنگ نیاورد .
دون خوان ادامه داد :
- تو اگر بجای آن مرد بودی و اگر خودت را به میل طبیعی ات می سپردی ، دچار همان خشم و تاسف می شدی و بی شك تمامی زندگیت شكوه و شكایت می كردی كه همه چیز را از دست داده ای . او سپس رفتار پیرمرد را برایم توضیح داد :
- پیرمرد آگاهانه ، تا آن حد به مرد جوان غذا داده بود كه او گستاخی شكم سیر را پیدا كند و به همین دلیل هم جوانك وقتی دید در جوالها فقط خوراك هست ، آنها را از بین برد .
اگر او در انتخاب كاملا آگاه و مسئول بود ، غذاها را برمی داشت و خیلی هم راضی می شد . شاید در این صورت می فهمید كه خوراك نیز اقتدار است .