بخش نوزدهم
متوقف کردن دنیا
صبح روز بعد از لحظه ای که بیدار شدم پرسش هایم را مطرح کردم ، دون خوان پشت منزل داشت چوب می شکست . دون گنارو در خانه نبود . دون خوان گفت که هیچ حرفی برای زدن ندارد معذالک نظرش را در چند مورد که روز پیش اتفاق افتاده بود بیان کرد .
- وقتی دون گنارو روی زمین " شنا می کرد " توانستی در حاشیه بمانی و او را نگاه کنی بی آنکه توقع توضیح داشته باشی ولی نفهمیدی قضیه از چه قرار است چون خودت را کنترل می کردی . بعد از ناپدید شدن ماشین تو خود را در جستجوی توجیهات منطقی زندانی کردی و این بتو کمکی نکرد .
به او گفتم :
- اصرار من در جستجوی توجیه منطقی رفتاری نیست که آزادانه انتخاب کرده باشم تا همه چیز را دشوار کنم . این چیزیست که عمیقا در من ریشه دارد و بر نحوه اندیشیدن من حاکم است . در واقع مثل یک بیماری می ماند .
دون خوان به آرامی گفت :
- بیماری وجود ندارد . تنها خود را ول کردن وجود دارد . تو در برابر میل به توجیه کردن چیزها تمکین می کنی . توضیح و توجیه دیگر برایت بی فایده است .
- ذهن من فقط در شرایطی که نظم و تفاهم برقرار باشد می تواند فعالیت کند . بعلاوه شخصیت من در این سال ها که با شما بوده ام خیلی تغییر کرده است و چیزی که موجب این تغییر شده دلایل و توجیهاتی است که برای لزوم تغییر به من ارائه داده اید .
خنده ای پنهانی کرد و مدت مدیدی ساکت ماند . بالاخره گفت :
- تو خیلی باهوشی . همیشه به نقطه آغاز بر می گردی ولی این بار به آخر رسیده ای . دیگر جائی که به آن بازگردی نداری . من دیگر هیچ چیز را برای تو توضیح نخواهم داد . کاری که دون گنارو دیروز با تو کرد به ذهنت مربوط نبود او با جسم تو کار داشت . پس بگذار جسمت در این مورد تصمیم بگیرد .
هر چند که لحن صدایش دوستانه بود معذالک بطوری غیر عادی بی تفاوت بنظر می رسید . احساس تنهائی مرا فرا گرفت . به او گفتم که غمگین هستم . لبخندی زد و دستش را روی دست من گذاشت و گفت :
- ما هر دو خواهیم مرد . دیگر برای کارهائی که تا بحال انجام داده ایم وقت نداریم . حالا تو باید از تمامی " بی عملی " که به تو آموخته ام استفاده کنی و " دنیا را متوقف کنی " .
دوباره دستم را گرفت . دستش محکم و دوستانه بود .
گوئی می خواست به من اطمینان بدهد که باز هم مراقب من خواهد بود و علاقه اش به من کاستی نخواهد گرفت . در عین حال عزم راسخ خود را به من گوشزد می کرد . در حالی که دست مرا می فشرد گفت :
- این لطفی بود که من در حق تو کردم . حالا دیگر تو باید تنها بسوی این کوه های آشنا بروی .
اشاره ای به کوه های دور دست جنوب شرقی کرد و افزود :
- تو آنقدر باید آنجا بمانی تا جسم تو فرمان بازگشت بدهد و آنوقت می توانی به خانه من بازگردی . نمی خواهم که دیگر حرفی بزنی یا بیش از این تاخیر کنی .
با محبت مرا تا اتومبیلم همراهی کرد .
پرسیدم :
- آنجا چه کاری باید بکنم .
جوابی نداد ، سری تکان داده و مرا نگریست . بالاخره گفت :
- دیگر کافیست !
بعد با انگشت بطرف جنوب شرقی اشاره کرد و با لحن خشم و جدی گفت :
- برو آنجا !
از جاده هائی که بارها و بارها با دون خوان طی کرده بودیم گذشتم . اول بطرف جنوب و از آنجا بسوی مشرق رفتم . ماشینم را در انتهای جاده خاکی رها کردم و راه همیشگی را بسوی جلگه مرتفع در پیش گرفتم . واقعا نمی دانستم چه باید بکنم . همینطور که قدم می زدم محلی برای استراحت جستجو کردم . ناگهان سمت چپ منطقه ای توجهم را جلب کرد . ترکیبات شیمیائی زمین بنظر متفاوت می رسید . ولی وقتی نگاهم را روی آن متمرکز می کردم هیچ تفاوتی دیده نمی شد . چند متر آنطرف تر توقف کردم و کوشیدم " حس کنم "همانطور که دون خوان همیشه به من توصیه می کرد .
ساعتی بی حرکت نشستم . افکارم کم کم آرام شدند . گفتگوی درونی ام متوقف شد . فقط احساس ناخوشایندی داشتم و این احساس فقط در معده ام بود و وقتی به آن محل که توجهم را جلب کرده بود نگاه می کردم شدید تر می شد . از آنجا بیزار بودم . دلم می خواست از آن محل دور شوم . برخاستم ، در حالی که چشمهایم را چپ می کردم آن اطراف را زیر نظر گرفتم . پس از طی مسافت کوتاهی مقابل تخته سنگ پهن و صافی رسیدم . ایستادم ، نه رنگ و نه درخشش خاصی بچشمم خورده بود معذالک از آنجا خوشم می آمد . جسمم احساس رضایت می کرد . واقعا احساس آسایش جسمی می کردم . مدتی نشستم .
چون نمی دانستم چه باید بکنم تمام روز را بالای جلگه و کوه های اطراف گذراندم . هنگام غروب بسوی تخته سنگ مسطح بازگشتم . می دانستم که می توانم در کمال امنیت شب را آنجا بگذرانم .
روز بعد بسوی کوهستان های شرقی تر براه افتادم و هنگام عصر به جلگه ای مرتفع تر رسیدم . بنظر می آمد که آنجا را می شناسم .
همه طرف را با دقت بررسی کردم ولی هیچکدام از قلل اطراف بنظرم آشنا نبود . پس از جستجوئی دقیق محل مناسبی در حاشیه منطقه سنگی و بی گیاه انتخاب کردم ، نشستم که استراحت کنم . هوا مطبوع بود و من غرق در آرامش بودم . خواستم غذا بخورم دیدم دیگر غذا ندارم . چند جرعه آب خوردم . ولرم و شور مزه بود . می بایست به خانه دون خوان بر می گشتم ، چاره دیگری نداشتم . در این فکر بودم که آیا فورا راه بیافتم یا نه ؟ به شکم دراز کشیدم . چانه ام را روی دست هایم گذاشتم . احساس کردم ناراحت هستم ، چندین بار تغییر وضع دادم تا اینکه رو به مغرب نشستم . خورشید پائین آمده بود . چشمانم خسته بودند . به زمین نگاه کردم . یک سرگین غلطان سیاه را دیدم که از پشت سنگی بیرون آمد . پشگلی دو برابر هیکل خودش را روی زمین می غلطاند . بنظر نمی آمد که حضور من مزاحم او باشد . او به غلطاندن سرگین از روی سنگریزه ها و ریشه ها و از پستی و بلندی زمین ادامه می داد . بعقیده من سرگین غلطان از وجود من بی اطلاع بود . ناگهان فکر کردم که هیچ دلیلی ندارد از این موضوع مطمئن باشم و بر این مبنا یک سلسله ارزشیابی منطقی در باره طبیعت جهان حشرات و تفاوت آن با جهان ما از ذهنم عبور کرد . ما هر دو در یک جهان بودیم ولی بی شک جهان برای هر دوی ما یکسان نبود . نظاره سرگین غلطان مرا کاملا مجذوب کرده بود و از نیروی عظیمی که می بایست صرف غلطاندن آن پشگل از روی سنگها و از میان شکاف ها بکند در شگفتی بودم .
مدت زیادی او را نگاه کردم تا اینکه متوجه شدم سکوت عمیقی در اطراف حکمفرما شده است . فقط صدای باد در شاخ و برگ های درختان می پیچید . سرم را بلند کردم و با حرکتی غیر ارادی و سریع بسمت چپ پیچیدم . در یک چشم بهم زدن سایه ای رنگ باخته یا ارتعاشی را روی تخته سنگ مجاور دیدم . اول اهمیتی به این تصویر گریزان ندادم ولی ناگهان متوجه شدم که این سایه در طرف چپ من ظاهر شده است . خیلی سریع به طرف چپ پیچیدم و آن وقت بوضوح آن سایه را روی تخته سنگ دیدم . بنظر می رسید که سایه بسوی زمین غلطید و زمین آن را بخود جذب کرد . مانند جوهری که بر کاغذ خشک کن بریزد . لرزشی تیره پشتم را لرزاند . فکر کردم که مرگ مرا نظاره می کرد و هم چنین سرگین غلطان را . با نگاه به جستجوی جانور پرداختم . شاید به مقصد رسیده بود و بارش را در سوراخی انداخته بود . سرم را روی سنگی کاملا صیقلی گذاشتم . سرگین غلطان از سوراخ عمیقی بیرون آمد و در چند سانتی متری صورت من توقف کرد . لحظه ای به من نگاه کرد ، حس کردم که حضور مرگ مرا احساس کرده است . ارتعاشات متعددی بدنم را بلرزه در آورد . بطور قطع هیچ تفاوتی بین من و سرگین غلطان نبود . از پشت تخته سنگ مرگ مانند سایه ای ما را می پائید . وجد و جذبه خارق العاده ای مرا در بر گرفت . سرگین غلطان و من با هم برابر بودیم ، هیچکدام بر دیگری ارجح نبود و این مرگ بود که ما را با هم برابر می کرد .
این وجد و جذبه بقدری مرا منقلب کرد که بگریه افتادم . دون خوان حق داشت . او همیشه حق داشت . من در دنیائی اسرار آمیز زندگی می کردم و مانند همه انسانها موجود اسرار آمیزی بودم و با وجود این مهم تر از یک سرگین غلطان نبودم . اشک هایم را خشک کردم و در حالی که چشم هایم را با پشت دست می مالیدم یک آدم یا چیزی که شکل انسانی داشت دیدم . راست من ایستاده بود و تقریبا پانزده متر با من فاصله داشت . صاف نشستم و سعی کردم بهتر ببینم . خورشید به افق چسبیده بود و نور زردش مانع می شد که بوضوح ببینم . غرش بخصوصی شنیدم ، مثل صدای هواپیمای جت که از دور بگذرد . حواسم را روی صدا متمرکز کردم . غرش به سوتی گوشخراش و بعد به صدائی آهنگین و جذاب تبدیل شد . آهنگی شبیه به ارتعاشات الکتریکی ، تصویری خودش را به من تحمیل کرد . دو گوی یا درست تر بگویم دو مکعب به هم سائیده می شدند و صدای مبهمی بگوش می رسید تا اینکه کم کم کاملا در یک سطح قرار گرفتند ، بی حرکت شدند . کوشیدم دوباره آن شخص را ببینم ولی بنظر می رسید که از نگاه من می گریزد . فقط سایه ای سیاه نزدیک درختچه ها دیده می شد . دستم را مثل سایبان بالای چشم هایم گذاشتم . ناگهان درخشش خورشید عوض شد و متوجه شدم که دچار یک خطای باصره شده بودم و بازی سایه ها را در برگ ها بشکل انسان دیده بودم . سرم را تکان دادم . ناگهان گرگی را دیدم که آرام راه می رفت . به محلی که من خیال کرده بودم مردی ایستاده است رسید . بطرف جنوب پانزده متر پیش رفت و بعد ایستاد . برگشت و بطرف من آمد ، دوبار فریاد زدم تا او را بترسانم ولی بدون مکث به من نزدیک شد . پریشان شدم . فکر کردم شاید مرض هاری داشته باشد پس باید چند تا سنگ جمع کنم که اگر خواست به من حمله کند بتوانم ازخودم دفاع کنم . وقتی به چند متری من رسید متوجه شدم که اصلا بی قرار نیست . بر عکس آرامش و اعتماد کاملی در او دیده می شد . آهسته جلو آمد و در یک متری من متوقف شد . نگاهی رد و بدل کردیم و او نزدیک تر شد . چشم های قهوه ای اش درخششی دوستانه داشت . روی تخته سنگ نشستم و گرگ تقریبا مرا لمس کرد . متحیر مانده بودم . تا آنموقع یک گرگ وحشی را از نزدیک ندیده بودم . تنها واکنش من این بود که با او حرف زدم . همان طور که ممکن بود با یک سگ حرف بزنم با او شروع به صحبت کردم . اما بنظرم رسیدکه گرگ به من " پاسخ می داد " . مطمئن بودم که چیزی به من گفته بود .
پریشان شدم ولی فرصت اینکه در باره واکنش هایم بیاندیشم پیدا نکردم چون او دوباره " حرف زد " . نه آنکه کلماتی را ادا کند مثل کلماتی که از دهان یک انسان خارج می شود ، بیشتر " احساس " می کردم که حرف می زند . ولی این هیچ تشابهی با ارتباط برقرار کردن حیوانی اهلی با صاحبش نداشت . گرگ واقعا چیزی گفت . فکر کرد و فکرش بشکل یک جمله به من انتقال داده شد . من از او پرسیده بودم :
- گرگ کوچولو حالت چطوره ؟
و بنظرم رسید که شنیدم او گفت :
- خیلی خوب هستم ، تو چطوری ؟
وقتی گرگ پاسخش را تکرار کرد . از جا پریدم و ایستادم . حیوان تکان نخورد . پریدن ناگهانی هم او را متعجب نکرده بود . نگاهش روشن و دوستانه بود . خوابید ، سرش را خم کرد و پرسید :
- چرا می ترسی ؟
مقابلش نشستم و به عجیب ترین گفتگوی زندگی ام پرداختم . از من پرسید : برای چه کاری به آنجا آمده ام و من پاسخ دادم که آمده ام "دنیا را متوقف کنم " . گرگ به زبان اسپانیولی گفت :
- چه خوب .
و من متوجه شدم که به دو زبان حرف می زند . فاعل و فعل جملاتش را به انگلیسی می گفت و حرف ربط و تعجب را بزبان اسپانیولی ادا می کرد . با خودم فکر کردم که این گرگ " چیکانو " ( لقبی است که در آمریکا به مکزیکی های مقیم آنجا می دهند ) است و از این فکر مسخره خنده شدیدی مرا فرا گرفت . آنوقت ناممکن بودن آنچه که اتفاق افتاده بود با خشونت به ذهنم حمله ور شد . افکارم متزلزل شد . گرگ از جا بلند شد . نگاه ما با هم تلاقی کرد . چشم در چشمش دوختم . احساس کردم بطرف او کشیده می شوم و ناگهان حیوان شروع کرد به درخشیدن و پرتوافکندن . انگار تصاویر خاطره ای متعلق به ده سال پیش از جلو چشمم می گذشت ، آن موقع تحت تاثیر "پیوتل " شاهد استحاله سگی به موجودی درخشان و فراموش نشدنی بودم . گرگ باعث آزاد شدن این تصاویر شده بود . خاطره واقعه گذشته بر آنچه مقابلم می دیدم منطبق شده بود . گرگ تبدیل به موجودی سیال ، مایع و درخشنده شده بود . درخشندگی اش مرا خیره می کرد . می خواستم چشمانم را با دست هایم بپوشانم و آنها را از خیرگی حفظ کنم ولی در جا خشکم زده بود و موجود درخشان با قسمت هائی نامعلوم از وجود من تماس پیدا می کرد . احساس گرمائی مطبوع و غیر قابل توصیف و آسایش باور نکردنی به من دست داده بود . گوئی تماس او موجب انفجار و اشتعال من شده بود . سوراخ شده بودم . پاها و دست ها و هیچ یک از اعضای بدنم را احساس نمی کردم معذالک صاف نشسته بودم .
نمی دانم چه مدت اینطور برجا ماندم . گرگ درخشان وقله تپه ناپدید شدند . هیچ احساس یا اندیشه ای نداشتم . همه چیز متوقف شده بود و من آزادانه در هوا معلق بودم . ناگهان احساس کردم که چیزی جسم مرا مشتعل کرد . متوجه شدم که خورشید در افق پائین رفت . به آن چشم دوختم و ناگهان "خطوط جهان " را دیدم . کثرت وافری از خطوط سفید و نورانی همه چیز را در اطراف من قطع می کردند . فکر کردم شاید انعکاس و انکسار انوار خورشید بر مژه هایم این کیفیت را بوجود آورده است . چشم هایم را بستم و دوباره گشودم . خطوط پا برجا بودند و برهر چیزی که وجود داشت منطبق بودند یا از آن عبور می کردند . پشت به خورشید کردم ، حتی در این وضعیت هم خطوط پایدار و قابل مشاهده بودند . من شاهد جهانی تازه و خارق العاده بودم .
در حالت جذبه و شور مدتی مدید و بی نهایت بر فراز تپه ایستادم . این واقعه شاید فقط چند دقیقه طول کشیده بود ، شاید فقط مدت زمانی که آخرین اشعه های خورشید قبل از غروب کامل بر فراز زمین تابیده بود . معذالک برای من ابدیت را در بر داشت . احساس می کردم چیزی پر حرارت و آرام بخش از دنیا و از جسم من ساطع بود . فهمیدم که رازی را کشف کرده ام . خیلی ساده بود . جریانی از احساسات ناشناخته از وجودم گذر کردند . در تمام زندگی ام هرگز چنین جذبه ملکوتی ، چنین صلح و دریافتی چنین کامل از اشیاء را تجربه نکرده بودم . معذالک نمی توانستم این راز را با کلمات یا اندیشه ها توصیف کنم . جسم من آن را می دانست .
بخواب رفتم . یا از حال رفتم چون وقتی بخود آمدم روی زمین دراز کشیده بودم . برخاستم ، دنیا همان طوری بود که همیشه بود . شب نزدیک بود . بی اراده قصد بازگشت کردم .
صبح روز بعد وقتی به خانه دون خوان رسیدم او تنها بود . از حال دون گنارو پرسیدم ، گفت که درهمان حوالی به کارهایش می رسد . بی درنگ به نقل تجربیات خارق العاده ام پرداختم . با علاقه و توجه به حرف هایم گوش داد و فقط گفت :
- تو " دنیا را متوقف کردی " .
پس از سکوتی طولانی به من یادآوری کرد که باید از دون گنارو برای زحماتش تشکر کنم . دون خوان بیشتر از هر وقت دیگری از موقعیت من خوشحال بنظر می رسید . چند بار در حالی که پنهانی می خندید دستی به شانه ام زد .
پرسیدم :
- چطور می شود قبول کرد که یک گرگ حرف بزند ؟ این غیر ممکن است .
- ولی این حرف زدن نبود .
- پس چی بود ؟
- برای اولین بار بدن تو فهمید . معذالک تو موفق نشدی فورا دریابی که او یک گرگ نیست و در هر صورت مثل من و تو حرف نمی زند .
- ولی دون خوان گرگ واقعا حرف زد !
- حالا داری مثل یک احمق حرف می زنی . پس از این همه سال که صرف آموختن کرده ای می بایست خیلی بیش از اینها می فهمیدی . دیروز تو " دنیا را متوقف کردی " و حتی شاید " دیدی " . موجودی سحرآمیز چیزی بتو گفت و چون جهان فرو ریخته بود جسم تو قادر به فهمیدن آن شد .
- آیا جهان مثل امروز بود .
- نه ، امروز گرگها چیزی به تو نخواهند گفت و تو نخواهی توانست خطوط دنیا را " ببینی " . دیروز تو این کارها را کردی چون چیزی در تو متوقف شد .
- چه چیز در من متوقف شد ؟
- آن چیزی که در تو متوقف شد همان جهانی است که بر اساس گفته های دیگران بنا شده بود . می دانی ، از لحظه تولد ما آدمها برایمان تعریف می کنند که دنیا اینطور است و آنطور نیست و مسلما راهی نداریم جز اینکه دنیا را همانطور که دیگران گفته اند ببینیم .
به هم نگاه کردیم و ادامه داد :
- دیروز دنیا آنطوری بود که جادوگرها می گویند هست . در آن دنیا گرگها حرف می زنند ، قوچ ها هم همینطور و حتی مارهای زنگی ، درختان و همه موجودات زنده حرف می زنند . ولی من می خواهم که تو " دیدن " را بیاموزی . شاید حالا می دانی که " دیدن " وقتی ممکن است که انسان در مرز دو جهان قرار بگیرد . جهان مردم عادی و جهان جادوگران . تو الان بین این دو جهان گیر کرده ای . دیروز تو فکر کردی که گرگ با تو حرف می زند . هر جادوگری که " ببیند " اینطور گمان می کند ولی کسی که " می بیند " می داند که باور کردن این مطلب یعنی گیر کردن در قلمرو جادوگران همانطور که حرف زدن گرگ ها را باور نکردن یعنی گیر کردن در دنیای آدم های عادی .
- دون خوان آیا منظورتان این است که نه دنیای عادی واقعی است و نه جهان جادوگران ؟
- این دنیاها واقعی هستند و می توانند انسان را تحت تاثیر قرار دهند . اگر تو از آن گرگ در هر موردی که می خواستی سئوال می کردی او ناچار بود جواب دهد . فقط گرفتاری اینجاست که نمی شودبه گرگ ها اعتماد کرد . اهل شوخی هستند . سرنوشت تو این است که حیوان همراهی داشته باشی که نمی شود رویش حساب کرد .
بعد برایم توضیح داد که مقدر شده گرگ همراه دائمی من باشد و در دنیای جادوگران گرگی به عنوان همراه داشتن موقعیت آرزو کردنی بحساب نمی آید . کمال مطلوب این بود که با یک مار زنگی حرف می زدم چون مارهای زنگی همراهان شگفت انگیزی هستند . اگر من جای تو بودم هیچ وقت به یک گرگ اعتماد نمی کردم ولی تو متفاوت هستی ، شاید تبدیل به یک جادوگر – گرگ بشوی .
- منظور از جادوگر – گرگ چیست ؟
- کسی که می تواند چیزهای زیادی از برادران گرگ خود بدست آورد . می خواستم باز هم سوال کنم ولی مرا متوقف کرد و گفت :
- تو خطوط دنیا را دیدی . تو یک موجود درخشان دیدی . تو تقریبا برای ملاقات با مواصل خود آماده ای . بی شک متوجه نشدی که مردی که در درختچه ها دیدی مواصل بود . تو صدای غرش او را که مثل غرش هواپیمای جت است شنیدی . او در حاشیه یک دشت انتظار تو را خواهد کشید . من تو را به آن دشت خواهم برد .
مدت زیادی ساکت ماندیم . دون خوان دست هایش را به حالت ضربدر روی شکمش گذاشته بود و انگشتان شستش حرکت بسیار خفیفی داشتند . ناگهان گفت :
- باید دون گنارو با ما به این دره بیاید . این او بود که تو را در " متوقف کردن دنیا " کمک کرد .
نگاه نافذی به من انداخت . بعد خندان گفت :
- فقط یک چیز را باید به تو بگویم . البته حالا اهمیتی ندارد . آن روز دون گنارو ماشین تو را از دنیای مردم عادی خارج نکرده بود . او فقط تو را وادار کرده بود که دنیا را مثل جادوگران ببینی و در دنیای جادوگران اتومبیل تو وجود نداشت . گنارو می خواست اطمینان تو را از بین ببرد . دلقک بازی هایش ، پوچی و بیهودگی کوشش برای درک و فهم همه چیز را به جسم تو نشان دادند . وقتی بادبادک را به هوا برد تو تقریبا می دیدی . وقتی ماشینت را یافتی در هر دو دنیا بودی . اگر ما از خنده منفجر شدیم برای این بود که تو گمان می کردی واقعا داری رانندگی می کنی تا ما را به خانه برسانی.
- او چطور توانست مرا وادار کند دنیا را مثل جادوگران ببینم ؟
- من به او کمک کردم . ما هر دو آن دنیا را خوب می شناسیم . وقتی کسی آن دنیا را بشناسد برای حاضر کردن آن کافیست از حلقه اقتداری که جادوگران دارند استفاده کند . قبلا هم این را به تو گفته بودم . برای گنارو بسادگی یک بشکن زدن است . او تو را به زیر و رو کردن سنگ ها مشغول کرده بود تا حواست پرت شود و بدنت بتواند "ببیند " .
اعتراف کردم که وقایع سه روز اخیر شکاف های جبران ناپذیری به تصور من از دنیا وارد آورده بود . در ده سالی که او را می شناختم هیچ وقت تا این حد منقلب نشده بودم . حتی هنگامی که از گیاهان توهم زا استفاده کرده بودم . گفت :
- گیاهان اقتدار فقط کمک می کنند . آنچه مهم است لحظه ایست که بدن متوجه می شود می تواند ببیند . آن وقت انسان قادر می گردد دریابد که آنچه هر روز می بیند چیزی جز یک توصیف نیست . قصد من نشان دادن این مطلب به تو بود . متاسفانه قبل از آنکه مواصل تو را بچنگ آورد وقت زیادی نمانده است .
- آیا واقعا لازم است که مواصل مرا به چنگ آورد ؟
- هیچ را ه گریزی نیست . برای "دیدن " باید طریقه نگاه کردن دنیا را از چشم جادوگران یاد بگیری و مواصلان باید در آن دنیا شرکت داشته باشند . وقتی که هنگام آن فرا می رسد مواصل می آید .
- نمی توانید بدون دخالت مواصل " دیدن " را به من بیاموزید ؟
- نه برای " دیدن " باید طریقه نگاه کردن دیگری را یاد بگیری و تنها طریقه دیگری که من می شناسم مال جادوگران است .