بخش هفدهم
یک حریف ارزنده اقتدار
سه شنبه 11 دسامبر 1962
تله هائی که گذاشته بودم عالی بودند و آنها را در مکان های مناسبی تعبیه کرده بودم . در تمام مدت روز خرگوش ها ، سنجاب ها و انواع جونده های دیگر را دیدم و کبک ها و پرنده های مختلف را ، ولی هیچ کدام در تله من نیافتادند .
آن روز صبح وقتی از خانه خارج شدیم دون خوان گفته بود که می بایست آن روز منتظر " هدیه اقتدار " باشم . حیوانی استثنائی که آن روز بدام من می افتاد و می بایست گوشت آن را خشک کنم تا " خوراک – اقتدار " من باشد .
بنظر می رسید که در افکارش غرق است . هیچ تفسیر و تعبیری از بد اقبالی من نکرد . وقتی روز به پایان رسید بالاخره گفت :
- کسی مزاحم شکار تو می شود .
با شگفتی پرسیدم :
- چه کسی ؟
مرا نگاه کرد ، لبخندی زد و سرش را تکان داد ، انگار فکر نمی کرد که من گول خورده باشم . گفت :
- طوری سئوال می کنی که انگار نمی دانی چه کسی است در حالی که تمام مدت روز این را می دانستی .
اعتراض کردن بیهوده بود . می دانستم منظورش کیست : " کاتالینا " . اگر منظور از دانستن این بود بله من می دانستم .
- یا بر می گردیم و یا تا شب منتظر می شویم تا در تاریکی شامگاه او را گیر بیاندازیم .
منتظر بود که من تصمیم بگیرم . دلم می خواست به خانه برگردیم . نخ ها را جمع کردم ولی قبل از آنکه اظهار عقیده کنم با لحن قاطعی مرا متوقف کرد :
- بنشین . بی شک رفتن آسان تر و بی خطر تر است ولی من فکر می کنم که با مورد ویژه ای سرو کار داریم و بنظر من بهتر است بمانیم . همه این صحنه سازی برای شخص تو انجام گرفته .
پرسیدم :
- منظورتان چیست ؟
- یک نفر در کار تو اختلال ایجاد می کند و این وضعیت به تو مربوط می شود . من می دانم که این شخص کیست و تو هم می دانی .
- شما مرا می ترسایند .
در حالی که می خندید گفت :
- نه من تو را نمی ترسانم . این زن که اینجا پرسه می زند تو را می ترساند .
برای ارزیابی تاثیر کلماتش لحظه ای سکوت کرد .
به آسانی پذیرفتم که ترسیده ام .
در حدود یک ماه پیش من برخورد وحشتناکی با یک زن جادوگر به نام " کاتالینا " داشتم . برخوردی که می توانست موجب مرگ من باشد . دون خوان به من گفته بود که این زن می کوشد او را از بین ببرد و او نمی تواند در مقابل حملاتش مقاومت کند و من می بایست به او کمک کنم ولی پس از این مبارزه دون خوان اعتراف کرده بود که او هیچ خطری برای دون خوان در بر نداشته و این صحنه سازی ها عمدا برای بدام انداختن من و مبارزه کردن من با او انجام گرفته بود . البته این صحنه سازی ها شوخی نبوده بلکه قسمتی از تعلیمات من بوده است .
طریقه اقدامش بقدری زننده بود که من خیلی عصبانی شده بودم و آن وقت وقتی من خشمگین بودم دون خوان شروع به خواندن تصنیف های مکزیکی از خواننده های مد روز کرده بود و روش تقلیدش بقدری مضحک بود که من بالاخره مثل طفلی به خندیدن پرداخته بودم . آن وقت برای من همه تصنیف هائی که می دانست خوانده بود . هرگز فکر نمی کردم این همه ترانه بی معنی را حفظ باشد . در آن موقع به من گفته بود :
- بگذار مطلبی را به تو بگویم . اگر به ما حقه نمی زدند هیچ وقت چیزی یاد نمی گرفتیم . این اتفاقی است که برای من افتاده و نظیر آن برای همه می افتد . هنر یک راهنما این است که ما را به ساحل برساند . یک راهنما فقط می تواند راه را به ما نشان دهد و بعد حقه بزند . من تا بحال به تو نیرنگ زده ام . بخاطر بیاور چگونه روحیه شکارچی را در تو زنده کردم . خودت اعتراف کردی که شکار باعث می شود گیاهان را فراموش کنی . برای شکارچی شدن تو حاضر بودی تقریبا همه کار بکنی ، کارهائی که هرگز حاضر نبودی بخاطر گیاهان انجام بدهی . حالا باید برای زنده مانده بیش از اینها زحمت بکشی .
مرا نگاه کرد و قهقهه خنده را سر داد .
گفتم :
- این دیوانگی است . ما انسان هائی منطقی هستیم .
پاسخ داد :
- تو منطقی هستی و من منطقی نیستم .
- چرا مسلم است که شما هم منطقی هستید . شما یکی از منطقی ترین افرادی هستید که من می شناسم .
- خیلی خوب ، باشد ! جر و بحث نکنیم . من منطقی هستم . حالا منظور چیست ؟
شروع کردم به بحث کردن در این باره که چرا دو نفر آدم منطقی باید رفتاری بی معنی داشته باشند . مثلا چرا او می بایست آن زن جادوگر را علیه من برانگیخته باشد ؟ با خشونت گفت :
- بسیار خوب ، تو منطقی هستی . یعنی تو خیال می کنی که مطالب زیادی در باره این دنیا می دانی ، اما آیا این راست است ؟ آیا تو واقعا چیز زیادی از دنیا می دانی ؟ تو فقط شاهد اعمال دیگران بوده ای . تجربه تو به آنچه مردم با تو کرده اند محدود می شود . تو هیچ چیز از این دنیای اسرار آمیز و ناشناخته نمی دانی .
برخاست و به من اشاره کرد که او را دنبال کنم . با ماشین به یکی از شهر های کوچک نزدیک که در خاک مکزیک واقع بود رفتیم . ماشین را نزدیکی یک رستوران متوقف کردم ، پیاده براه افتادیم . از ایستگاه اتوبوسرانی و یک فروشگاه بزرگ گذشتیم . او طرف راست من راه می رفت . ناگهان احساس کردم که کسی طرف چپ من راه می رود ، درست پهلوی من ، اما قبل از آن که او را نگاه کنم دون خوان با حرکتی سریع و ناگهانی حواس مرا پرت کرد . به زمین خم شد گوئی می خواست چیزی را از روی زمین بردارد . این حرکت باعث شد که روی او بیافتم . در این موقع زیر بغل مرا گرفت و چسبید و همینطوری مرا تا ماشین ام برد و حتی برای باز کردن در ماشین هم بازویم را رها نکرد . مدتی با کلید هایم ور رفتم تا این که در ماشین باز شد . دون خوان مرا آرام روی صندلیم نشاند و بعد رفت و خودش سوار شد و گفت :
- آهسته حرکت کن و مقابل فروشگاه توقف کن .
به محض این که ایستادیم با سر به من اشاره کرد . " کاتالینا " ایستاده بود . محکم نشستم . آن زن چند قدم جلو آمد و با نگاهی معارضه جویانه به ما خیره شد . بدقت او را ورانداز کردم . زیبا بود . پوستی تیره و بدنی گوشتالو داشت که از نیروی عضلانی مسلمی حکایت می کرد . چهره اش گرد بود و گونه هایش برجسته و بالا ، موهای قیرگونش را در دو دسته بافته بود . آنچه بیش از همه موجب شگفتی من شد جوانی او بود . حداکثر سی سال داشت .
دون خوان نجوا کرد :
- بگذار اگر دلش می خواهد جلوتر بیاید .
کاتالینا جلوتر آمد و در حدود سه متری ماشین توقف کرد . چشم در چشم هم دوختیم . هیچ چیز خطرناکی در او نمی دیدم . لبخندی زدم و با دست به او اشاره کردم . مانند یک دختر کوچولوی خجالتی دستش را جلوی دهانش گذاشت و شانه هایش را تکان داد . احساس خوشبختی بخصوصی می کردم . به طرف دون خوان پیچیدم تا از او چیزی بپرسم که با فریاد ناگهانی مرا وحشتزده کرد !
- بطرف این زن پشت نکن !
فورا بطرف آن زن برگشتم . باز هم نزدیکتر شده بود و در فاصله یک متر و نیمی من بود . لبخند می زد ، دندان هایش بزرگ سفید و خیلی درخشان بودند . معذالک در این لبخند چیز غریبی نهفته بود . دوستانه نبود . لبخندی اجباری بود . فقط دهانش می خندید . چشمان سیه و سردش بدون مژه زدن مرا ثابت نگاه می کردند .
تیره پشتم لرزید . دون خوان شروع به خندیدن کرد . خنده اش مقطع و موزون بود . زن آرام آرام عقب رفت و بالاخره در جمعیت از نظر پنهان شد .
براه افتادیم . دون خوان گفت :
- اگر قادر نباشی زندگیت را محدود کنی و نتوانی آنچه را باید فرا بگیری این زن تو را از بین خواهد برد ، مانند کسی که سوسکی را زیر پا له می کند . او حریف ارزنده ایست که من برایت پیدا کرده ام .
بعد گفت که قبل از هر اقدامی در مورد این زن باید منتظر یک نشانه باشیم . اگر کلاغی ببینیم و یا صدای کلاغی را بشنویم خواهیم دانست که می توانیم منتظر شویم و همچنین کجا باید برویم .
دور تا دور را با دقت برسی کرد و گفت :
- اینجا محل خوبی برای انتظار کشیدن نیست .
بطرف شرق رفتیم . هوا کاملا تاریک شده بود . ناگهان دو کلاغ از درختچه ای پر کشیدند و پشت تپه ای از نظر پنهان شدند . دون خوان گفت که تپه جای مناسبی برای ما خواهد بود .
وقتی رسیدیم آن را دور زد و نقطه ای را در پای تپه بطرف جنوب شرقی انتخاب کرد . در دایره ای به قطر یک و نیم تا یک متر و هشتاد سانتی متر همه برگ های خشک و شاخه ها و آشغال ها را جمع آوری کرد . می خواستم به او کمک کنم ولی با حرکت صریح دست مرا مانع شد . انگشتش را روی لب هایش گذاشت و مرا دعوت به سکوت کرد . وقتی کارش به پایان رسید مرا به وسط دایره کشید و گفت :
- پشت تپه رو به جنوب بایست و هر کاری من می کنم تو هم تکرار کن . آن وقت به رقصیدن پرداخت . با گام هائی حساب شده و موزون در جا می زد . هفت بار آرام و سه بار سریع پایش را به زمین می کوبید .
پس از این که مدتی کوشیدم بالاخره موفق شدم قدم هایم را با او سازگار کنم . آهسته پرسیدم :
- چرا این کار را می کنیم ؟
آهسته پاسخ داد :
- تو مانند خرگوشی پایکوبی می کنی تا اینکه دیر یا زود زن ولگرد بسوی صدا جلب شود و بیاید ببیند چه خبر است .
وقتی پایم گرم شد و کاملا آهنگ این پایکوبی را فرا گرفتم دون خوان متوقف شد ولی به من گفت که باید ادامه دهم و خودش با دست وزن را یادآوری می کرد . گه گاه در حالی که سرش کمی بطرف راست خم بود دقیقا گوش فرا می داد ، انگار می خواست همه صداهائی را که از طرف درختچه ها می آمد دریابد . ناگهان به من گفت توقف کنم و خودش در حالت بخصوصی ایستاد ، مثل کسی که آماده است روی مهاجم ناشناس و ناپیدائی جست بزند .
بعد دوباره گفت که به پایکوبی ادامه دهم . کمی بعد دوباره مرا متوقف کرد و با چنان توجهی گوش فرا می داد که گوئی همه تارهای وجودش بحد افراط منقبض شده اند .
ناگهان پهلوی من پرید و در گوشم زمزمه کرد :
- شامگاه به لحظه بزرگترین اقتدار خود رسیده است .
به اطراف نگریستم . درختچه ها ، تخته سنگ ها و تپه ها همه با هم توده ای عظیم وسیاه را تشکیل داده بودند . آسمان رنگ آبی سیاهی داشت و ابرها دیده نمی شدند . بنظر می رسید که تمامی دنیا توده متحد الشکلی از اشباح سیاه نامشخص است .
از دور صدای فریاد غریب حیوانی بگوش رسید . شاید گرگ یا پرنده ای شبانه بود . صدا بقدری ناگهانی بود که من توجهی به آن نکردم ولی دون خوان از جا جست . ارتعاش بدنش را احساس می کردم . نجوا کرد :
- شروع کن . دوباره پایکوبی کن و مراقب باش ، او اینجاست .
بطور وحشیانه ای شروع به پایکوبی کردم ولی دون خوان پایش را روی پایم گذاشت و اشاره کرد که باید با آرامش و حفظ آهنگ مناسب پا بزنم . آهسته گفت :
- وحشت نکن ، آرام باش و دست و پایت را گم نکن .
با دست وزن حرکت مرا تنظیم می کرد . در دومین توقف دوباره همان فریاد بگوش رسید . شاید پرنده ای بود که بر فراز تپه پرواز می کرد .
به پایکوبی ادامه دادم و درست در لحظه ای که دون خوان به من فرمان ایست داد صدائی بخصوص از طرف چپ شنیدم ، صدائی که رد شدن حیوانی عظیم الجثه از میان درختچه ها و گیاهان خشک ایجاد می کند . فورا یاد خرس افتادم ولی متوجه شدم که در صحرا خرس پیدا نمی شود . بازوی دون خوان را گرفتم . به من لبخند زد و مرا به سکوت دعوت کرد . می کوشیدم در سیاهی شب چیزی ببینم ولی او اشاره کرد که بی فایده است .
چندین بار با انگشت به بالای سرم اشاره کرد . بعد آرام مرا دور خودم چرخاند تا وقتی که روبروی توده سیاه تپه قرار گرفتم . با انگشت به محلی روی تپه اشاره کرد . به آن نقطه چشم دوختم و ناگهان مانند کابوسی ، سایه ای سیاه بطرف من پرید . فریاد زدم و به زمین افتادم . چند لحظه ای شبح سیاه روی آبی تاریک آسمان دیده شد و به پرواز ادامه داد و سپس در درختچه های پشت ما سقوط کرد . صدای برخورد جسم سنگین با شاخه ها و سپس فریادی غریب بگوش رسید .
دون خوان به من کمک کرد تا برخیزم و مرا در تاریکی به محلی که صبح آن روز تله هایم را گذاشته بودم راهنمائی کرد . از من خواست که با رعایت سکوت آنها را بردارم ، از هم باز کنم و قطعاتشان را به اطراف پراکنده سازم . در راه بازگشت به خانه اش نیز ساکت ماندیم .
چون از او توضیحاتی در باره اتفاقات چند ساعت اخیر خواستم پاسخ داد :
- می خواهی چه چیز به تو بگویم ؟
- چی بود ؟
- تو خوب می دانی کی بود . مطلب را با " چی بود " مغلطه نکن . مهم این است که چه کسی بود .
من برای خودم توضیح قانع کننده ای پیدا کرده بودم . آنچه من دیده بودم خیلی شبیه یک بادبادک بود که کسی از بالای تپه رها کرده بود و شخص دیگری پائین از پشت ما آن را کشیده بود و به زمین انداخته بود . پس شبحی که حدود پانزده تا بیست متر از سر ما گذشته بود همان بادبادک بود .
دقیقا به توضیح من گوش کرد سپس آنقدر خندید که اشک از چشمانش سرازیر شد . گفت :
- آنقدر طفره نرو . اصل مطلب را ببین . آیا یک زن نبود ؟
قبول کردم که وقتی داشتم می افتادم شبح تیره زنی را با دامنی بلند دیدم که آرام بطرف من پرواز می کرد ولی بعد بنظرم رسید که چیزی آن شبح را کشید زیرا بسرعت از فراز سر من گذشت و در درختچه ها افتاد و این تغییر سرعت موجب شد که فکر کنم شاید یک بادبادک بوده است .
دون خوان نپذیرفت که بیش از این در باره این حادثه حرف بزنیم . صبح روز بعد به تنهائی برای انجام کاری سری بیرون رفت و من هم تصمیم گرفتم که به دیدار دوستان سرخپوستم که در آن ناحیه زندگی می کردند بروم .
چهارشنبه 12 دسامبر 1962
وقتی به دهکده رسیدم صاحب فروشگاه و کافه دهکده که مکزیکی بود به من خبر داد که یک گرامافون و بیست عدد صفحه کرایه کرده تا آن شب جشنی به افتخار " باکره گوادلوپ " برگزار کند . قبلا به همه دهکده های اطراف توسط " خولیو " پیغام داده بود که آن شب جشنی برپا خواهد شد . " خولیو " فروشنده دوره گردی بود که ماهی دو بار به دهکده های سرخپوستان یاکی سری می زد تا وجه قسطی لباس های ارزان قیمتی را که به آنها می فروخت دریافت کند .
بعد از ظهر " جولیو " با گرامافون و صفحه ها از راه رسید . گرام را به مولد برق مغازه وصل کرد . همه چیز را وارسی کرد که سر جای خودش باشد . پیچ صدا را تا حداکثر باز کرد و به صاحب کافه یادآوری کرد که بهیچ کدام از پیچ ها نباید دست بزند . آن وقت شروع به انتخاب صفحه ها کرد و گفت :
- من می دانم که هر کدام از این صفحه ها چند تا خط دارد .
صاحب کافه گفت :
- این را به دخترم بگو .
- مسئول تو هستی نه دخترت .
- فرقی نمی کند بهر حال او وظیفه صفحه گذاشتن را بعهده خواهد گرفت .
جولیو اصرار کرد که فرقی نمی کند چه کسی صفحه را خواهد گذاشت چون بهر حال صاحب کافه موظف است که قیمت صفحه های خراب شده را بپردازد . بحث بالا گرفت ، جولیو سرخ شده بود و گه گاه بطرف سرخپوستان که جلو مغازه جمع شده بودند بر می گشت و با شکلک و ادا خشم و غضب خود را بیان می کرد . بالاخره تصمیم گرفت که مبلغی ودیعه بگیرد و این پیشنهاد مجادله را تشدید کرد . چه چیزی تفاوت بین یک صفحه خراب شده و یک صفحه سالم را نشان می داد ؟ جولیو گفت که برای هر صفحه ای که بشکند باید قیمت یک صفحه نو پرداخت شود .
صاحب کافه عصبانی شد و سیم گرامافون را گرفت که بیرون بکشد و جشن را لغو کند . مشتری ها را شاهد گرفت که هر نوع کوششی کرده تا با جولیو کنار بیاید . بنظر می رسید که جشن پیش از آغاز دارد تمام می شود .
" بلاس " یاکی پیر که من برای دیدن او به آنجا رفته بودم شروع به شکایت و انتقاد از اوضاع تاسف باری کرد که گریبانگیر سرخپوستان یاکی بود به حدی که آنها حتی نمی توانستند مهم ترین جشن مذهبی خود را یعنی روز " باکره گوادلوپ " را برگزار کنند .
می خواستم پا در میانی کنم ولی بلاس مانع شد و گفت که اگر من پول ودیعه را بدهم صاحب کافه خودش همه صفحه ها را خواهد شکست و افزود :
- او از همه بدتر است . بگذار ودیعه را خودش بدهد . او هر چه پول داریم از چنگ ما در می آورد ، پس چرا خودش این همه پول را ندهد ؟
بعد از مجادله ای طولانی که در آن همه طرف جولیو را گرفتند صاحب کافه شرایطی را پیشنهاد کرد که طرفین به توافق رسیدند .
او ودیعه ای پرداخت نکرد ولی مسئولیت شکستن صفحه ها را به عهده گرفت .
جولیو به طرف دورترین خانه های دهکده براه افتاد و در پی موتورش خطی از غبار به هوا بلند شد . بلاس توضیح داد که جولیو با شتاب می رفت تا طلبی را که داشت پیش از آمدن مشتریانش به کافه وصول کند زیرا می دانست که آنها همه ثروتشان را خرج الکل خواهند کرد .
در حالی که بلاس صحبت می کرد گروهی از سرخپوستان از درپشتی وارد شدند . همه قهقهه خنده را سر دادند . این ها همه مشتری های جولیو بودند که پشت کافه پنهان شده بودند و انتظار رفتن او را می کشیدند .
جشن خیلی زود شروع شد . دختر صاحب کافه صفحه ای گذاشت . صداهای گوشخراشی بگوش رسید و بالاخره ترومپت ها و گیتارها شروع به نواختن کردند .
جشن عبارت بود از صفحه گذاشتن به صدای خیلی بلند ، چهار جوان مکزیکی با دو دختر صاحب کافه و سه دختر مکزیکی دیگر می رقصیدند . یاکی ها نمی رقصیدند ولی با لذتی آشکار حرکات رقصنده ها را زیر نظر داشتند . نگاه کردن و نوشیدن " تکیلای " ارزان قیمت موجب خوشوقتی و رضایت خاطرشان شده بود .
برای همه کسانی که می شناختم جداگانه سفارش مشروب دادم زیرا نمی خواستم کسی را برنجانم . میان آنها می چرخیدم چند کلمه ای صحبت می کردم و به مشروب دعوتشان می کردم . همه چیز بخوبی گذشت تا این که متوجه شدند من خودم مشروب نمی خورم . این موضوع خلقشان را تنگ کرد : انگاه همه با هم دریافتند که من در آن جشن زیادی بودم ، دلخور بودند و زیر چشمی مرا نگاه می کردند .
مکزیکی ها که باندازه سرخپوستان مست بودند متوجه شدند که من هنوز نرقصیده ام و این موضوع بنظرشان بیش از مشروب نخوردن من توهین آمیز بود . یکی از آنها با حالتی پرخاشجویانه بازویم را گرفت و مرا پهلوی گرامافون برد . دیگری یک لیوان پر از تکیلا برایم ریخت و گفت که باید آن را به یکباره سر بکشم و نشان بدهم که یک مرد هستم .
سعی کردم وقت تلف کنم ، ابلهانه می خندیدم ، مثل این که از رفتار آنها خوشم می آید گفتم ترجیح می دهم قبل از نوشیدن برقصم . یکی از جوان ها اسم صفحه ای را گفت و دختری که صفحه می گذاشت روی صفحه ها به جستجوی آن پرداخت . هر چند که هیچ زنی در ملاء عام مشروب نخورده بود ولی بنظر می رسید که سرش گرم بود چون نمی توانست صفحه را درست در جایش بگذارد . جوان دیگری صفحه را از دستش کشید ، عنوانش را نگاه کرد و گفت :
- این که " تویست " نیست .
دوباره دخترک به جستجوی صفحه پرداخت و همه او را دوره کردند . من هم از فرصت استفاده کردم و از در پشتی کافه بیرون رفتم و از آنجا پس از مسافت کوتاهی که روشن بود وارد سیاهی شب شدم .
سی متر آنطرف تر لای درختچه ها ایستادم . فکر می کردم چکار کنم . خسته بودم ، وقت آن بود که به سراغ ماشینم که جلوی منزل بلاس گذاشته بودم بروم و به خانه برگردم . اگر آهسته رانندگی می کردم کسی متوجه رفتنم نمی شد . مثل اینکه هنوز در جستجوی صفحه بودند چون فقط صدای خر خر بلندگو بگوش می رسید . ناگهان صدای " تویست " بلند شد . خنده ام گرفت از فکر این که دنبال من می گردیدند تا مرا به رقص وادارند .
اشباح سیاهی به من نزدیک شدند . افرادی بودند که برای جشن می رفتند . به هم شب بخیر گفتیم . آنها را شناختم و به ایشان گفتم که جشن واقعا عالی است .
قبل از پیچ چاده دو نفر دیگر را دیدم که هر چند نمی شناختم سلامشان کردم . صدای موسیقی در جاده همانقدر بلند بگوش می رسید که جلوی کافه . شب سیاه و بی ستاره بود ولی درخشش چراغ های کافه راه را کمی روشن می کرد . نزدیک منزل بلاس بودم . تند کردم . در این موقع متوجه توده سیاهی شدم که در پیچ کنار جاده طرف چپ من نشسته بود یا چمباتمه زده بود . فکر کردم که شاید کسی قبل از من جشن را ترک کرده است . بنظر می رسید که کنار جاده ادرار می کند . تعجب کردم چون در آن جا اغلب افراد برای انجام این کار لای درختچه ها می رفتند . شاید مست بود ؟
به پیچ جاده رسیدم و شب بخیر گفتم . آن شخص با فریادی غیر انسانی ، عجیب و پرخاشگر به من پاسخ داد . موهای سرم سیخ شد و لحظه ای از ترس بر جا میخکوب شدم . بعد بسرعت راه افتادم ، نگاهی به عقب انداختم و دیدم که نیم خیز شده است . یک زن بود . به جلو خم شد ، کمی جلو آمد و سپس بطرف من پرید . فرار را بر قرار ترجیح دادم . آن زن مانند پرنده ای که روی زمین راه برود جست می زد و مرا تعقیب می کرد . وقتی به خانه بلاس رسیدم راهم را سد کرد و تقریبا مرا لمس کرد .
از گودال کوچکی که آب در آن بود پریدم و از در نیمه باز به درون خانه افتادم . بلاس که بخانه بازگشته بود هیچ توجهی به ماجرای من نکرد . فقط گفت :
- خوب تو را مسخره کردند . سرخپوست ها دوست دارند غریبه ها را دست بیاندازند .
عصبانیت ناشی از این حادثه باعث شد که صبح روز بعد به جای اینکه طبق برنامه ام به لوس آنجلس برگردم نزد دون خوان بروم .
عصر بود که به خانه اش برگشت . پیش از آن که دهان باز کند ماجرا را تعریف کردم و جمله بلاس را هم برایش نقل کردم . چهره اش درهم رفت . شاید من خیالاتی شده بودم ولی واقعا بنظرم دلواپس می آمد . بالاخره گفت :
- به جمله ای که بلاس گفت اهمیتی نده . او از مبارزه بین جادوگران هیچ نمی داند . به محض اینکه این سایه را در طرف چپت دیدی می بایست متوجه می شدی که این برخورد موضوعی جدی است .
- می بایست چه کار می کردم ؟ می ایستادم ؟
- کاملا . وقتی جنگجوئی با حریف روبرو می شود اگر این حریف یک انسان عادی نباشد ، جنگجو باید مقاومت کند . این تنها چیزی است که او را روئین تر می کند .
- منظور شما چیست دون خوان ؟
- این سومین برخورد تو با حریف ارزنده ات بود . او تو را دنبال می کند با این امید که یک لحظه ضعف نشان بدهی . این بار او موفق شده است .
مضطرب شدم . او را متهم کردم که مرا بیهوده در معرض خطر قرار می دهد . این یک بازی ظالمانه بود .
- اگر این اتفاق برای یک آدم عادی روی می داد ظالمانه بود ولی از زمانی که انسان شروع می کند مانند یک جنگجو زندگی کند دیگر یک انسان عادی نیست . بعلاوه برای بازی کردن با تو یا دست انداختن تو و یا آزار تو نبود که من حریفی ارزنده برایت پیدا کردم . یک حریف ارزنده می تواند تو را برانگیزد . تحت نفوذ حریفی مانند کاتالینا تو ناچار خواهی بود که از هر چه آموخته ای استفاده کنی . راه دیگری نداری .
مدتی ساکت ماندیم . اظهاراتش موجب هراس من شده بود .
از من خواست فریادی را که درست پس از شب بخیر گفتن شنیده بودم تقلید کنم .
کوشش کردم و عاقبت جیغی غریب کشیدم که خودم را به وحشت انداخت . بنظر دون خوان تقلید من مضحک بود چون شروع به خندیدن کرد .
وقتی ساکت شد از من خواست که جزئیات این اتفاق را برایش تعریف کنم .
مقدار راهی را که دویده بودم ، فاصله من با آن زن در موقع برخورد ، فاصله ما هنگامی که من وارد خانه بلاس شده بودم و همچنین محل دقیقی را که از آنجا آن زن به جست زدن پرداخت . بعد گفت :
- هیچ زن سرخپوست چاقی نمی تواند این طور جست بزند ، آنها حتی نمی توانند چنین مسافتی را بدوند .
مرا وادار به جست زدن کرد . هر بار بیش از یک متر و بیست نمی توانستم بپرم در حالیکه آن زن بطوری که من دیدم هر بار سه متر می جهید .
با لحنی که کمی مضطرب بود گفت :
- یقینا تو اینطور نتیجه می گیری که باید مراقب خودت باشی . او خواهد کوشید که در لحظه ای که مراقب نیستی و ضعیف هستی به شانه چپ تو دست بزند .
پرسیدم :
- چه باید بکنم ؟
- فایده ندارد اینطور ناله کنی ! آنچه بعد از این اهمیت دارد استراتژی زندگی توست .
نمی توانستم ذهنم را روی مطالبی که می گفت متمرکز کنم . بی اراده یادداشت می کردم . پس از سکوتی طولانی از من پرسید که آیا پشت گوش ها و گردنم درد نمی کند ؟
نه ، دردی احساس نمی کردم . گفت که اگر در یکی از این نقطه ها احساس درد می کردم معنایش این بود که کاتالینا موفق شده که بدلیل ناشی گری مرا زخمی کند و اضافه کرد :
- بعلاوه همه کارهائی که تو دیشب کردی ناشیانه بوده است . نخست اینکه تو به جشن رفته بودی تا وقت بگذرانی ، انگار که وقتی برای از دست دادن وجود دارد .
این مطلب موجب تضعیف تو شده است .
- یعنی نباید به جشن و مجلسی بروم ؟
- نه منظورم این نیست . تو هر جا می خواهی می توانی بروی ولی در صورتی که مسئولیت کامل این عمل را بعهده بگیری . یک جنگجو با استراتژی زندگی می کند . اگر از نظر استراتژی لازم نباشد به چنین جشن یا مجلسی نخواهد رفت . معنی این مطلب این است که او کاملا برخودش حاکم است و قادر است همه اعمالی را که لازم بداند انجام دهد .
به من خیره شد و لبخندی زد . بعد چهره اش را پوشاند و خنده ای مقطع او را فرا گرفت . بالاخره گفت :
- در بد وضعی گیر کرده ای . حریفت تو را دنبال می کند و برای اولین بار در زندگی نمی توانی به خودت اجازه بدهی که دیمی اقدام کنی . این بار باید یک " عمل " کاملا متفاوت را فرا بگیری . " عمل " استراتژیکی . مساله را از این زاویه نگاه کن . اگر از حملات " کاتالینا " زنده بیرون آمدی باید روزی از او تشکر کنی که تو را وادار کرده " عمل " خود را تغییر دهی .
- این وحشتناک است و اگر زنده نماندم چی ؟
- یک جنگجو هرگز خود را به چنین افکاری رها نمی کند . هنگامی که یک جنگجو می خواهد در رابطه با همنوعانش یعنی انسان ها اقدامی بکند از " عمل " استراتژیک استفاده می کند . و در این " عمل " نه پیروزی وجود دارد و نه شکست . فقط عمل و اقدام وجود دارد .
از او خواستم که " عمل " استراتژیک را برایم توضیح دهد .
- " عمل " استراتژیک یعنی این که انسان در اختیار دیگران نباشد . مثلا در آن جشن تو یک دلقک بودی ،نه برای اینکه دلقک بودن را برای رسیدن به هدفی و به دلیلی روشن انتخاب کرده بودی ، نه ، تو دلقک بودی چون خودت را در اختیار دیگران گذاشتی . هیچ تسلطی بر اوضاع نداشتی و به همین دلیل ناچار شدی فرار کنی .
- چه کار می بایست بکنم ؟
- به آنجا نروی یا اگر می رفتی با هدف مشخصی می رفتی . تو بعد از این که خودت را با آن مکزیکی ها درگیر کردی ضعیف شدی و کاتالینا از این وضعیت استفاده کرد و در خم جاده به انتظار تو نشست . جسم تو احساس کرده بود که آنجا چیزی غیر عادی وجود داد معذالک تو به او سلام کردی . این واقعا وحشتناک بود . وقتی با حریفت روبرو می شوی هرگز نباید کلمه ای به زبان آوری . بعد هم به او پشت کردی ، این از آن هم بدتر است و برای فرار از او دویدی ! بدتر از این کاری نمی توانستی بکنی ! بنظر من او مهارت کافی ندارد . یک جادوگر واقعی در لحظه ای که برای فرار به او پشت می کردی تو را نابود می کرد . تنها دفاع تو این بودکه بی حرکت می ایستادی و بعد به رقص می پرداختی .
- منظورتان چه رقصی است ؟
- منظورم " پایکوبی خرگوش " است که اولین حرکت رقص است و یک جنگجو آن را به مرور در مدت زندگی خود تلطیف می کند و توسعه می دهد تا هنگام آخرین نبردش در روی زمین فرا رسد .
لحظه ای کاملا از آنچه می گفت فاصله گرفتم و افکار متفاوتی از ذهنم گذشت . از طرفی آنچه که در اولین برخورد من با کاتالینا روی داده بود واقعی بود . کاتالینا حقیقتا وجود داشت و نمی توانستم این تصور را که شاید او مرا تعقیب می کند ندیده بگیرم . از طرفی هیچ نمی دانستم که چرا مرا تعقیب می کند . این بود که حدس می زدم شاید دون خوان به من حقه می زند واین ماجراهائی را که من قربانی آن بودم برایم ایجاد می کند .
دون خوان به آسمان نگریست و گفت که وقت کافی داریم که برویم این زن جادوگر را تحت نظر بگیریم . به من اطمینان داد که خطر مهمی ما را تهدید نمی کند چون ما فقط با ماشین از جلوی خانه اش عبور خواهیم کرد و افزود :
- تو باید از ظاهر او تشخیص بدهی و مطمئن شوی که او بوده یا نه ، هیچ تردیدی نباید برایت باقی بماند .
کف دست هایم از عرق خیس شد بطوری که ناچار شدم آنها را با دستمالی خشک کنم . در ماشین نشستم ، دون خوان مرا به طرف جاده اصلی و از آنجا به جاده ای خاکی و خیلی وسیع هدایت کرد . وسط خیابان رانندگی می کردم چون چرخ کامیون ها و تراکتور ها به مرور در مسیرخود دو فرورفتگی ممتد بوجود آورده بودند و من نه می توانستم از طرف راست بگذرم و نه از طرف چپ چون زیر ماشینم خیلی کوتاه بود . آهسته پیش رفتیم و ابری از گرد و خاک پشت ماشین بلند می شد . نوک سنگ های جاده که بر اثر باران با خاک مخلوط شده و محکم به زمین چسبیده بود با زیر ماشین برخورد کرده و صدای گوشخراشی تولید می کرد .
آهسته کردم ، به یک پل نزدیک می شدم . چهار سرخپوست که آنجا نشسته بودند با حرکت دست به ما سلام دادند . مطمئن نبودم که آنها را می شناسم . وقتی از پل گذشتم جاده پیچ می خورد . دون خوان خانه سفیدی را که پرچین بلندی از خیزران داشت نشان داد و گفت :
- این خانه آن زن است . دور بزن و ماشین را وسط جاده نگه دار . منتظر می شویم ببینیم آیا کنجکاو خواهد شد و چهره اش را نشان خواهد داد . ده دقیقه گذشت ، بنظر من خیلی طولانی بود . دون خوان ساکت و بی حرکت چشم به خانه آن زن دوخته بود . ناگهان از جا پرید و گفت :
- آمد !
شبح سیاه زنی را در چهارچوب خانه دیدم که به ما نگاه می کرد . خانه تاریک بود و سیاهی شبح او بیشتر بچشم می خورد .
چند دقیقه بعد زن از تاریکی بیرون آمد تا از نزدیک ما را ببیند . لحظه ای او را نگاه کردیم ، بعد دون خوان دستور حرکت داد . زبانم بند آمده بود . حاضر بودم قسم بخورم که همان زنی است که شب پیش در کنار جاده جست زنان راه آمده بود .
نیم ساعت بعد وقتی به جاده اصلی رسیدیم دون خوان شروع به صحبت کرد :
- نظرت چیست ؟ آیا ظاهر او را باز شناختی ؟
تردید داشتم چه پاسخی بدهم و مدت مدیدی فکر کردم . پاسخ مثبت من تعهدی را موجب می شد که از آن وحشت داشتم و با دقت کلماتم را انتخاب کردم و گفتم :
- دیشب بقدری تاریک بود که نمی توانم مطمئن باشم .
خندید . آهسته دستی به سرم زد و گفت :
- خودش بود ، نه ؟
به من فرصت نداد پاسخ بدهم ، انگشتش را روی لب هایش گذاشت و در گوشم گفت :
- حرف زدن بیهوده است و برای جان سالم به در بردن از حملات کاتالینا باید از همه آنچه که فرا گرفته ای استفاده کنی .