بخش شانزدهم

حلقه اقتدار

 

 

شنبه 14 آوریل 1962

 

دون خوان به قمقمه های آب و غذا نگاهی انداخت و چون آنها را در شرف اتمام دید اعلام کرد که لحظه بازگشت فرا رسیده است . به او یادآور شدم که تا خانه او دو روز راه داریم . گفت قصد ندارد به سونورا بازگردد بلکه به شهری مرزی که در آن کار دارد خواهیم رفت .

-          فکر می کردم در امتداد نهر آب سرازیر خواهیم شد اما او بسوی شمال غربی از میان منطقه ای از سنگهای آتشفشانی براه افتاد . ساعتی بعد به مسیلی عمیق رسیدیم که در محل پیوستن دو قله بن بست شده بود . از آنجا کوره راهی سراشیب به سوی قله ها می رفت . این راه شبیه به پلی معکوس و مقعر بود که دو قله را به هم می پیوست .

دون خوان محلی را روی شیب آن به من نشان داد و گفت :

-          به آن نقطه خیره شو . خورشید تقریبا در محل مناسبی است . به هنگام ظهر نور خورشید می تواند تو را در " بی عملی " کمک کند . به من توصیه کرد که همه لباس هایم را شل و آزاد کنم . چهار زانو بنشینم و توجهم را کاملا روی آن نقطه متمرکز کنم .

ابرهای نادری در آسمان به چشم می خوردند ولی در طرف غرب ابری نبود . هوا بسیار گرم بود و نور خورشید سنگ های آتشفشانی را می سوزاند . با دقت آن محل را ورانداز کردم . پس از انتظاری طولانی و بی حاصل از او پرسیدم که دقیقا چه چیز را باید مشاهده کنم . با اشاره دست مرا به سکوت واداشت .

خسته بودم و میل خواب داشتم . چشم هایم را رها کردم که نیم بسته شود . چشم هایم می خارید ، با دست به مالیدن آنها پرداختم اما دست هایم مرطوب بود و عرق چشمانم را سوزاند ، با پلک های نیم باز به قلل آتشفشانی نگاه کردم و ناگهان همه کوهستان روشن شد !

به دون خوان گفتم که با نیم بستن چشمان می توانم سلسله کوهها را مانند مجموعه ای از الیاف درخشان بهم پیچیده ببینم . دون خوان گفت :

-          برای حفظ کردن این شهود باید تا حد امکان کمتر تنفس کنی . نباید این الیاف را ثابت نگاه کنی بلکه به نقطه ای ماوراء آن ها نگاه کن . با انجام دادن این کار موفق شدم شهود پهنه ای بی انتها ، پوشیده از تارهای نورانی را مدتی حفظ کنم .

دون خوان آهسته گفت :

-          بکوش یکی از قسمت های سیاهی را که در پهنه دید تو ظاهر می شود مجزا کنی و آن وقت فورا چشمت را باز کن تا محل آن را روی دامنه کوه پیدا کنی .

هیچ سیاهی بنظرم نمی رسید . چندین بار چشمها را نیم بسته و کاملا باز کردم . دون خوان به من نزدیک شد و با انگشت محلی را طرف راست و محلی را درست روبروی من نشان داد . خواستم جایم را عوض کنم ، فکر کردم با تغییر جا خواهم توانست منطقه سیاهی را که او می گفت ببینم اما دون خوان خیلی جدی گفت که باید صبور باشم و بی حرکت بمانم .

دوباره چشمانم را تا نیمه بستم و پرده تارهای نورانی را دیدم ، مدتی به آن نگاه کردم سپس چشمانم را گشودم . این لحظه غرش خفیفی شنیدم . مانند صدای هواپیمای جت که از دور بگوش برسد و با چشمان کاملا باز تمامی سلسله کوهها را مانند مزرعه ای از نقطه های کوچک درخشان دیدم . گوئی تمام نقطه های فلزی صخره های آتشفشانی همه با هم در یک لحظه نور خورشید را منعکس کرده بودند . سپس نور خورشید شدت خود را از دست داد و ناگهان خاموش شد ، کوه ها بصورت توده ای از سنگ های قهوه ای تیره در آمدند . هم زمان با این پدیده باد برخاست و هوا سرد شد .

می خواستم سرم را برگردانم و ببینم که آیا ابری خورشید را پنهان کرده است اما دون خوان سر مرا در دستهایش گرفته بود و امکان هیچ حرکتی را بمن نمی داد . گفت :‌

-          اگر سر برگردانی شاید بتوانی شبح کوهستان را لحظه ای ببینی ، همان مواصلی که ما را دنبال می کند ولی تو نیروی کافی برای تحمل چنین ضربه ای را نداری . . و اما غرشی که شنیدی ، طریقه ویژه ایست که مواصل با آن حضور خود را اعلام می کند .

از جا برخاست و اعلام کرد که ما از شیب تندی که مقابلمان است بالا می رویم .

-          کجا می رویم ؟

با انگشت به یکی از مکان هائی که قبلا بعنوان نقطه سیاه نشان داده بود اشاره کرد و توضیح داد که " بی عملی " موجب شده است که آن محل را به عنوان مرکز احتمالی اقتدار یا حداقل مکانی که در آن اشیاء‌ اقتدار یافت می شود برگزیند .

به دشواری تا آن محل صعود کردیم . وقتی رسیدیم دون خوان مدتی بی حرکت ایستاد ، از من جلوتر بود خواستم به او نزدیک شوم ولی با اشاره دست به من فهماند که نباید از جایم حرکت کنم . بنظر می رسید جهت یابی می کند . کوهستان را از همه سو دقیقا بررسی کرد . بعد با گامهای مطمئنی بسوی برجستگی مسطحی که به ایوانی می مانست رفت . آنجا نشست و با دست زمین را جارو کرد تا قسمت کوچکی از یک تخته سنگ که در خاک فرو رفته بود ظاهر شد . به من دستور داد آن را از زیر خاک بیرون بیاورم .

به محض این که آن را از زیر خاک خارج کردم به من گفت :‌

-          آن را زیر پیراهنت مخفی کن . این شیئی اقتدار است که حالا به تو تعلق دارد . من آن را به تو می دهم تا آن را نگهداری کنی آن را صیقل دهی و از آن محافظت کنی .

بعد دوباره بلافاصله بطرف دره ای سرازیر شدیم و دو ساعت بعد پای کوههای آتشفشان به صحرائی خشک رسیدیم . دون خوان بسرعت راه می رفت و حدود سه متر جلوتر از من حرکت می کرد . تا قبل از غروب آفتاب بطرف جنوب پیش رفتیم . ابرهای غلیظی خورشید را از نظرمان پنهان می کرد معذالک توقف کردیم و هنگامی که حدس می زدیم خورشید کاملا غروب کرده است دوباره براه افتادیم . آن وقت دون خوان تغییر مسیر داد و به طرف جنوب شرقی براه افتاد . وقتی از روی تپه مسطحی عبور کردیم متوجه شدم که چهار نفر از سمت جنوب بسوی ما می ‌آیند .

نگاهی به طرف دون خوان انداختم . تا آن موقع هرگز در گشت و گذارهایمان با کسی روبرو نشده بودیم و نمی دانستم که در چنین موقعیتی چه واکنشی می بایست نشان بدهم . بنظر نمی رسید که این مطلب دون خوان را پریشان کرده باشد . او همچنان به راه رفتن ادامه می داد گوئی که هیچ اتفاقی نیافتاده است .

مردها با گامهائی آرام و بی شتاب به سوی ما می آمدند . وقتی نزدیک شدند متوجه شدم که چهار مرد سرخپوست هستند . بنظر می رسید که دون خوان را می شناسند . او با آنها به زبان اسپانیولی حرف زد . خیلی کم صحبت کردند ولی پیدا بود که احترام فراوانی برای دون خوان قائل هستند . یکی از آنها سئوالی از من کرد . آهسته از دون خوان پرسیدم که آیا می توانم پاسخش را بدهم . با سر اشاره مثبت کرد .

وقتی مدتی صحبت کردیم متوجه شدم که افراد صمیمی و خوش برخوردی هستند . مخصوصا آن جوانی که سر صحبت را با من باز کرده بود . گفتند که در جستجوی بلور های کوارتز – اقتدار هستند . چندین روز است که آن نواحی آتشفشانی را بدون نتیجه زیر پا گذارده اند .

دون خوان به اطراف نگریست و منطقه ای سنگی را دویست متری آنجا نشان داد و گفت :

-  جای خوبی است ،‌ می توانیم چند دقیقه آنجا بنشینیم .

آن منطقه بدون گیاه و پر از نشیب و فراز بود . دون خوان گفت که می رود برای آتش شاخ و برگ جمع کند . خواستم باو کمک کنم ولی آهسته گفت که می خواهد آتشی مخصوص برای این جوان ها بپا کند و نیازی به کمک من ندارد .

همگی دور هم نشستند . یکی از آنها پشت به پشت من نشسته بود . این وضعیت برایم ناخوشایند بود .

وقتی دون خوان با پشته ای از چوب آمد به آنها بخاطر احتیاطی که بخرج داده بودند تبریک گفت و به من توضیح داد که آنها همه شاگردان یک جادوگر هستند و قاعده این است که وقتی به شکار اشیاء‌ اقتدار می روند دایره بزنند و دو نفر پشت به پشت وسط دایره بنشینند .

یکی از آنها از من پرسید که آیا تا بحال خودم بلورهائی پیدا کرده ام . به او پاسخ دادم که دون خوان هرگز چنین چیزی را از من نخواسته است .

دون خوان برای برافروختن آتش محلی را نزدیک تخته سنگ بزرگی انتخاب کرد. هیچکدام از جوان ها برای کمک باو از جا برنخاستند ولی همگی به حرکات او با دقت می نگریستند . وقتی همه شاخه ها آتش گرفت دون خوان پشت به تخته سنگ نشست . آتش طرف راست او بود .

بنظر می رسید که آنها می دانستند قضیه از چه قرار است فقط من هیچ اطلاعی از نحوه رفتار مناسب در حضور شاگردان یک جادو گر نداشتم .

آنها به شکل نیم دایره رو بسوی دون خوان نشسته بودند . متوجه شدم که دو نفر از آنها طرف راست و دو نفر دیگر طرف چپ من قرار گرفته اند و من مستقیما روبروی او هستم .

دون خوان اعلام کرد که من برای فرا گرفتن "‌ بی عملی " به کوهستان های آتشفشانی آمده بودم و مواصلی ما را دنبال کرده بود . این مقدمه بنظرم خیلی تئاتری آمد . شاید حق داشتم چون ناگهان آنها وضع نشستن خود را تغییر دادند و یکی از پاهایشان را زیر بدنشان گذاشتند . متوجه وضعیت قبلی آنها نشده بودم . بی شک آنها هم مانند من پاهایشان را روی هم انداخته بودند . نگاهی به دون خوان انداختم . او هم پای چپش را زیر باسنش گذاشته بود . با حرکت نامشخص چانه به من اشاره کرد و من هم از آنها تقلید کردم .

دون خوان به من گفته بود که این وضع نشستن را جادوگرها موقعی که وضع نامعلوم و نامشخص است بکار می برند . این وضعیت برای من بی اندازه ناراحت بود و فکر کردم که اگر تمام مدت سخنرانی او ناچار شوم اینطور بنشینم ، خیلی زجر خواهم کشید . انگار متوجه ناتوانی من شد چون بطور موجز و مختصر به آنها توضیح داد که در مکان های ویژه ای از آن منطقه بلورهای کوارتز یافت می شوند . وقتی شخص آنها را پیدا کند باید با استفاده از فنون ویژه ای آنها را قانع کند که مقام خود را ترک کنند . آنگاه آنها تبدیل به خود شخص می شوند و اقتدارشان ماورای تصور ماست . تشریح کرد :

-          معمولا بلورهای سنگی بطور گروهی یافت می شوند و وقتی انسان آنها را پیدا می کند باید پنج سنگ بلور خیلی بلند و زیبا از میان آنها انتخاب کند و سپس آنها را از قالب خاکیشان خارج کند ، سپس خود آن فرد باید این سنگ ها را تراش دهد و صیقل کند و آنها را به شکل و اندازه پنج انگشت یک دست در آورد .

این بلورها سلاح های جادوگری هستند و برای کشتن از آنها استفاده می شود . جادوگر آنها را بسوی دشمن خویش پرتاب می کند و آنها پس از نفوذ در بدن وی بدست صاحب خود باز می گردند ، گوئی که هرگز دستش را ترک نکرده اند .

سپس در باره جستجوی روحی که بتواند یک بلور ساده را به یک سلاح تبدیل کند صحبت کرد . در درجه اول می بایست محل مناسبی برای جلب او پیدا کرد . این محل باید در قله تپه ها باشد و با دست کشیدن به زمین ، ‌در حالی که کف دست به طرف زمین است در نقطه ای احساس گرما می کند . باید در آن محل آتشی برپا کرد ، ‌مواصل که بطرف شعله ها جلب می شود با یک سری صداهای نامقطع حضور خود را اعلام می کند . باید به سوی صدا رفت تا اینکه مواصل خود را ظاهر سازد . آنوقت برای حاکم شدن بر او باید با وی مبارزه کرد و او را بزمین زد . در این لحظه باید مواصل را وادار کرد که به بلورهای کوارتز دست بزند و آنها را از اقتدار آکنده کند .

ٱنگاه ما را برحذر داشت از نیروهای دیگری که آزادانه در کوهستان های آتشفشانی زندگی می کردند و هیچ شباهتی با یک مواصل نداشتند ، این نیروها بدون هیچ صدائی و فقط بشکل سایه هائی که بتدریج از بین می روند ظاهر می شوند و دارای هیچ اقتداری نیستند . سپس افزود :

-          توجه مواصل به پرهای رنگارنگ و مواج یا بلورهائی ظریف و تراشیده جلب می شود ولی به مرور زمان شخص می توانداز هر شیئی دیگری نیز استفاده کند زیرا آنچه مهم است جستجوی اشیاء نیست بلکه نیروئیست که بتواند آنها را آکنده از اقتدار کند . بلورهای صیقلی و درخشان به چه دردی می خورند اگر هرگز روحی را پیدا نکنید که به آنها اقتدار بدمد ؟ بر عکس اگر در لحظه ای که شما روح را کشف می کنید بلورهای آماده ای در اختیار ندارید باید هر چیزی که می توانید سر راهش قرار دهید تا او آنها را لمس کند و اگر هیچ چیز نیافتید می توانید از تخم هایتان استفاده کنید .

جوانان آهسته خندیدند ، فقط آنکه از همه گستاخ تر بود و پیش از دیگران با من حرف زده بود قهقهه خنده را سر داد .

متوجه شدم که دون خوان وضعیت نشستن خود را تغییر داده است و راحت تر مستقر شده است . جوان ها هم از او تقلید کرده بودند . من هم خواستم آرام پایم را از زیر بدنم بیرون بیاورم ولی مثل اینکه عصبی جائی گیر کرده بود و یا عضله ای پیچ خورده بود چون ناچار شدم برخیزم و مدتی درجا جست و خیز کنم تا پایم باز شود .

دون خوان در این مورد بشوخی گفت که من عادت زانو زدن را از دست داده ام چون ماههاست که برای اعتراف نزد کشیش نرفته ام ، یعنی در واقع از وقتی که با او به گشت و گذار پرداخته ام .

این حرف اثر عمیقی بر آن جوانها گذاشت . خنده های مقطعی می کردند و یکی دو نفرشان صورتشان را در دستها پنهان کردند و خنده های شدید عصبی کردند .

وقتی خنده آنها تمام شد دون خوان گفت :

-          خوب بچه ها حالا می خواهم چیزی نشانتان بدهم .

حاضر بودم شرط ببندم که می خواهد از کیسه اش چند تا شیئی اقتدار بیرون بیاورد . گمان کردم که آنها بلند می شوند و نزدیک او می روند چون همه با هم به جلو خم شدند ، انگار که می خواهند برخیزند ولی در واقع پای چپشان را زیر بدنشان گذاشتند و این وضعیت اسرار آمیز را که این همه برای زانوهای من شاق بود از سر گرفتند .

من هم از آنها تقلید کردم و متوجه شدم که اگر کاملا روی ساق پای چپم بنشینم و فشارم روی زانویم باشد به مراتب راحت تر خواهم بود .

دون خوان برخاست و پشت تخته سنگ ناپدید شد .

مثل اینکه قبل از رفتن آتش را تقویت کرده بود چون شاخه های تازه ای با سر و صدا شعله ور شده بودند و شعله های بلند به آسمان سر می کشیدند که تاثیر نمایشی مفرطی بر بیننده می گذاشتند . ناگهان دون خوان از پشت تخته سنگ بیرون آمد و در جائی که قبلا نشسته بود ایستاد . مبهوت مانده بودم . کلاه سیاهرنگ مضحکی بسر داشت ، بالای آن گرد و دو طرف آن روی گوشها تیز بود . شبیه کلاه دزدهای دریائی بود . بالا پوشی با دم دراز پوشیده بود که یک دکمه فلزی درخشان داشت و یکی از پاهایش چوبی بود . در دلم خندیدم . دون خوان با لباس دزد دریائی واقعا مضحک شده بود . معذالک از خودم می پرسیدم که این لباس ها را وسط آن بیابان از کجا آورده است . شاید از پیش پشت این تخته سنگ پنهان کرده بود . با خودم فکر کردم که کافی بود نوار سیاهی روی چشمش می بست و طوطی هم بر روی شانه اش می گذاشت تا تصویر مجسم یک دزد دریائی بشود .

یک یک ما را از چپ به راست دقیقا نگاه کرد . بعد به بالای سر ما نگاه کرد ، نگاهش در ظلمت شب گم شد . لحظه ای با این قیافه ایستاد و سپس پشت تخته سنگ برگشت . نمی دانم چطور راه می رفت ،‌ بی شک یکی از پاهایش را از زانو به پشت خم کرده بود و وقتی رفت می بایست بتوانم پایش را ببینم ولی حرکاتش بقدری مرا غافلگیر کرده بود که توجه نکردم .

در لحظه ای که او از نظر ناپدید شد شعله ها تخفیف پیدا کردند و هم زمانی کامل این دو واقعه مرا متعجب کرد . حتما مدت زمان لازم برای سوختن شاخه ها را حساب کرده بود و درست همان مدت آنجا ایستاده بود .

تغییری که در آتش روی داد بر همه گروه اثر مسلمی داشت ، جوان ها جابجا شدند ، وقتی آتش تخفیف پیدا کرد آنها هم پاهایشان را روی هم انداختند و راحت نشستند .

فکر می کردم که دون خوان بر خواهد گشت و دوباره خواهد نشست ولی در اشتباه بودم ، این انتظار مرا کلافه کرد . سرخپوستان جوان با چهره هائی کاملا عادی نشسته بودند .

دلیل این دلقک بازیها را نمی فهمیدم . پس از انتظاری طولانی ، ‌از جوانی که دست راستم نشسته بود پرسیدم که آیا لباسی که دون خوان پوشیده بود ، ‌کلاه ، ‌بالاپوش بلند و پای چوبی او برای وی مفهوم و معنائی داشته است ؟

با حواس پرتی و پریشانی مرا نگاه کرد . سئوالم را تکرار کردم . جوانی که طرف راست او نشسته بود سرش را جلو آورد .

هر دو بدون اینکه پریشانی خود را پنهان کنند مرا می نگریستند . گفتم که با این کلاه لباس و پای چوبی دون خوان خود را بشکل یک دزد دریائی در آورده بود .

همه دور من جمع شدند . می خندیدند و عصبی بودند . بی شک برای پاسخ دادن لغت مناسبی پیدا نمی کردند . آنکه از همه گستاخ تر بود بالاخره تصمیم گرفت که حرفی بزند . به من گفت که دون خوان نه کلاه و نه لباس و نه پای چوبی داشته است بلکه یک باشلق یا روسری سیاه داشته و لباس قیرگون بلندی روی زمین پوشیده بود ، درست مثل یک کشیش .

یکی دیگر آرامتر اعتراض کرد :

-          نه ! او باشلق سرش نبود .

دیگران هم گفتند :‌

-          بله همینطور است .

اولی با تعجب و بهت مرا نگریست .

پیشنهاد کردم که آرام و دقیق همه اتفاقاتی را که افتاده بود بررسی کنیم چون اگر دون خوان ما را تنها گذاشته بود بی شک برای این بود که با هم در این باره صحبت کنیم .

جوانی که دومین نفر طرف راست من بود گفت که دون خوان لباس ژنده ای پوشیده بود ،‌شولا یا بالاپوش سرخپوستی تکه پاره و یک کلاه مکزیکی دور پهن کهنه و ژنده ای هم بر سر داشته است . سبدی هم در دست گرفته که چیزی در آن بود که نفهمیدم چیست . بنظر او دون خوان مثل گداها نبود بلکه فردی بوده که چیزهای عجیبی دارد و در آخر سفری بی انتهاست .

جوانی که او را با باشلق سیاه دیده بود اظهار کرد که چیزی در دستان او ندیده ، او موهائی بلند و درهم داشته و شبیه مردی بوده که کشیشی را کشته باشد و سپس لباس او را پوشیده باشد بی آنکه بتواند حالت راهزنی خود را پنهان کند .

جوانی که طرف چپ من نشسته بود آرام خندید و گفت که واقعا صحنه ای که شاهد آن بودیم شگفت انگیز بوده است . او دون خوان را در لباس فردی بسیارمهم دیده بود که گوئی در آن لحظه از اسب پائین آمد . ساق بندهای بزرگ چرمی روی ساق هایش بوده ،‌ از آنهائی که برای سفر به پا می بندند ،‌ مهمیزهای بزرگ و ترکه ای در دست داشته که آن را مدام به کف دست چپش می کوبیده . کلاهی با لبه بزرگ و بالای مخروطی شکل به سر و دو تپانچه اتوماتیک کالیبر 45 به کمر داشته ، در واقع مثل یک مزرعه دار ثروتمند آمریکائی .

چهارمین نفر خنده شرمگینی کرد و نخواست آنچه را دیده بود برای ما تعریف کند . من به او اصرار کردم ولی دیگران هیچ اهمیتی به این موضوع ندادند . این جوان سرخپوست خیلی خجالتی بنظر می رسید و جرات نمی کرد حرف بزند .

دون خوان از پشت تخته سنگ بیرون آمد ، درست لحظه ای که آتش رو به خاموشی می رفت .

رو یه من کرد و گفت :

-          بهتر است بگذاریم آقایان بکارشان برسند . از آنها خداحافظی کن .

حتی نگاهی هم به آنها نیانداخت و برای اینکه فرصت خداحافظی به من بدهد آهسته براه افتاد .

جوانها با من روبوسی کردند .

آتش دیگر شعله نمی کشید ولی نور کافی پخش می کرد . دون خوان مانند سایه سیاهی چند قدم دورتر بود و جوان ها نیم دایره ای از اشباح بی حرکت و مجسم تشکیل داده بودند . گویی مجسمه هائی از کهربای سیاه بودند که روی زمینه تیره بچشم می خوردند .

در آن لحظه بود که همه وقایعی که اتفاق افتاده بود روی من اثر گذاشت . پشتم لرزید . بطرف دون خوان دویدم . با لحن مضطربی از من تقاضا کرد که رو برنگردانم زیرا آن مردان جوان تبدیل به گروهی از سایه ها شده بودند .

فشاری بر معده ام احساس کردم ، انگار دستی از بیرون آمده بود و آن را گرفته بود . بی اراده فریاد کشیدم . دون خوان در گوشم زمزمه کرد که در آن منطقه بقدری اقتدار بود که می توانستیم به راحتی به راه پیمائی اقتدار بپردازیم .

ساعت ها به آن طربق راه رفتیم  ، ‌پنج بار افتادم و هر بار دون خوان با صدای بلند دفعات را شمرد . بالاخره ایستاد و در گوش من گفت :‌

-          بنشین و به تخته سنگی تکیه بده ، ‌شکمت را با دست هایت بپوشان .

 

 

یک شنبه 15 آوریل 1962

 

صبح زود به محض این که هوا روشن شد به راه افتادیم . دون خوان مرا بسوی اتومبیلم راهنمائی کرد . هر چند گرسنه بودم ولی احساس می کردم نیرومند و سر حال هستم .

چند شیرینی و آب معدنی که در ماشین بود خوردیم . میخواستم سئوالاتی را که نوک زبانم بودند مطرح کنم ولی دون خوان مرا دعوت به سکوت کرد .

نزدیک عصر به شهر مرزی رسیدیم و او از من خواست که آنجا پیاده اش کنم . با هم به رستوران رفتیم . رستوران خلوت بود . کنار پنجره ای که به خیابان اصلی و پر رفت و آمد باز می شد نشستیم و دستور غذا دادیم .

دون خوان کاملا آرام و سر حال بنظر می رسید ، چشمانش از شیطنت می درخشید . تشویق شدم که سئوالاتم را مطرح کنم . مخصوصا در مورد تغییر لباسش که خیلی عجیب بود .

چشمهایش درخشیدند و گفت :

-          من کمی از " بی عملی " خود را نشان دادم .

-          ولی هر یک از ما چیز دیگری دیده بود . چگونه موفق شدید این کار را بکنید ؟

-          خیلی ساده این لباس های مبدل بود . چون هر چه ما انجام می دهیم در واقع نوعی تبدیل لباس است . همان طور که قبلا هم گفته ام آنچه ما انجام می دهیم از طریق " عمل " است . یک مرد شناخت می تواند با توسل به " عمل " دیگران کارهای عجیبی کند . ولی در واقع هیچ عجیب نخواهد بود . آنها فقط برای کسانی عجیب هستند که به " عمل " چسبیده اند . تو و این جوان ها هیچکدام نسبت به "‌ بی عملی " حساسیت ندارید و بنابر این اغفال کردن شما آسان است .

-          شما چطور این کار را کردید ؟

-          برای تو نمی تواند مفهومی داشته باشد . به هیچ طریقی نمی شود این موضوع را به تو فهماند .

-          دون خوان خواهش می کنم . سعی کنید برایم توضیح بدهید .

-          می شود گفت که هر یک از ما در هنگام تولد حلقه ای کوچک از اقتدار باخود به همراه دارد و فورا این حلقه اقتدار مورد استفاده قرار می گیرد . بدین ترتیب ما به محض تولد متصل می شویم ، حلقه اقتدار ما به حلقه های دیگران متصل می شود یا به عبارت دیگر حلقه اقتدار ما به " عمل " دنیا متصل می شود و دنیا را می سازد .

-          یک مثال برایم بزنید تا بهتر بفهمم .

-          حلقه های اقتدار ما ،‌مال تو و من ، در این لحظه متصل به " عمل " اطاق این رستوران هستند . ما آن را بوجود می آوریم . حلقه های اقتدار ما موجب می شوند که این اطاق وجود داشته باشد .

-          تند نروید . خیلی تند نروید . این اطاق وجود دارد ، ‌من آن را خلق نمی کنم . من هیچ ارتباطی با آن ندارم .

اعتراض های من هیچ تاثیری در دون خوان نکرد و او در این عقیده پابرجا ماند که اطاقی که ما در آن بودیم به نیروی حلقه های اقتدار همه انسانها ایجاد شده است .

سپس گفت :

-          می دانی ، هر یک از ما "‌عمل " یک اطاق را می شناسد زیرا همه ما در هر صورت بیشتر زندگی خود را در اطاقها گذرانده ایم . از طرف دیگر یک مرد شناخت یک حلقه اقتدار دیگر را توسعه می دهد که من آن را حلقه " بی عملی " مینامم . زیرا به " بی عملی " متصل است . در نتیجه او می تواند با آن حلقه دنیای دیگری ایجاد کند .

دختری که غذاهای ما را آورد نگاه مشکوکی به ما انداخت . دون خوان آهسته گفت که بهتر است فورا پولش را بپردازیم چون او اصلا اطمینان ندارد که ما به اندازه کافی پول داشته باشیم . بعد در حالی که به قهقهه می خندید اضافه کرد :

-          تو قیافه عجیبی داری ! اگر به تو اعتماد ندارد تقصیر او نیست .

مبلغ صورتحساب را پرداختم و انعام هم دادم . وقتی آن دختر دور شد به دون خوان نگاه کردم . می خواستم صحبت را از سر بگیرم . به کمک من آمد و گفت :

-          مشکل تو از اینجا ناشی می شود که هنوز حلقه اقتدار دیگرت را تقویت نکرده ای و جسم تو " بی عملی " را نمی شناسد .

هیچ نمی فهمیدم چه می گوید . افکار من در اطراف مساله ای خیلی زمینی تر دور می زد ، می خواستم بدانم که آیا لباس دزد دریایی را پوشیده بوده یا نه .

پاسخی نداد ولی خنده سهمناکی کرد . از او خواهش کردم مرا روشن کند . جواب داد :

-          من به تو توضیح دادم .

-          منظورتان این است که شما لباس مبدل نپوشیده بودید ؟

-          من جز این که حلقه اقتدارم را به " عمل " تو متصل کنم کاری نکردم . بقیه را خودت انجام دادی ، درست مثل دیگران .

-          این باور کردنی نیست !

آرام پاسخ داد :

-          ما یاد گرفته ایم که در مورد " عمل " با هم توافق داشته باشیم . تو نمی توانی تصور کنی که چنین توافقی چه اقتداری به همراه داد . ولی خوشبختانه " بی عملی " هم معجزه است و معجزه ای پر قدرت .

معده من به هم ریخت . شکاف غیر قابل عبوری تجربه مرا از توضیحات او جدا می کرد . مثل همیشه دفاع من بشکل شک و تردید ظاهر شد و این سئوال برایم مطرح شد : " شاید دون خوان با این جوان ها همدست بود ؟ و شاید همه چیز را از قبل آماده کرده بود ؟ "

موضوع صحبت را عوض کردم و تصمیم گرفتم در باره آن چهار جوان سوالاتی مطرح کنم :

-          شما به من گفتید که آنها سایه بودند ؟

-          درست است .

-          آیا آنها مواصل بودند ؟

-          نه ، شاگردان یکی از دوستان من هستند .

-          پس چرا آنها را سایه نامیدید ؟

-          زیرا در آن لحظه اقتدار " بی عملی " آنها را لمس کرده بود و چون آنها به اندازه تو احمق نیستند تبدیل شدند به چیزی کاملا متفاوت با آنچه که تو می شناسی . به همین دلیل هم نمی خواستم آنها را نگاه کنی چون باعث می شد زخم بخوری .

دیگر سئوالی نداشتم . گرسنه هم نبودم . دون خوان با اشتها غذا می خورد و کاملا خوش خلق بنظر می رسید . خودم را رانده شده احساس می کردم . ناگهان خستگی مفرطی به من دست داد . متوجه شدم که راهی که دون خوان بروی من باز کرده بود برایم خیلی دشوار و رنج آور است . اعتراف کردم که توانائی روحی جادوگرشدن را ندارم . گفت :‌

-          شاید یک ملاقات دیگر با مسکالیتو به تو کمک کند .

جواب دادم که اصلا قصد ندارم چنین تجربه ای را تکرار کنم .

-          برای اینکه بدنت ازهمه آنچه که فرا گرفته ای استفاده کند به اتفاقات شدیدا موثر و قوی نیاز داری .

گفتم که چون سرخپوست نیستم توانائی تحمل زندگی غیر عادی یک جادوگر را ندارم . شاید اگر می توانستم خودم را از قید همه تعهداتی که دارم آزاد کنم می توانستم رفتار بهتری در دنیای آنها داشته باشم . در حالی که من یک پا در هر یک از این دو دنیا داشتم و به همین جهت در هر دو آنها ناتوان بودم .

مدت زیادی به من چشم دوخت . سپس در حالی که خیابان پر آمد و شد و پر فعالیت را از پنجره نشان می داد گفت :

-          این دنیای توست . تو متعلق به این دنیا هستی و این دنیا میدان شکار تو هم هست . هیچ راهی برای فرار از " عمل " دنیا نیست . پس یک جنگجو دنیا را تبدیل به میدان شکار می کند . بعنوان شکارچی یک جنگجو می داند که دنیا برای خدمت کردن ساخته شده است . بنابر این او از همه چیز آن استفاده می کند . یک جنگجو مانند یک دزد دریایی بی هیچ ملاحظه ای آنچه را که می خواهد می گیرد واز هر چه می خواهد استفاده می کند با این تفاوت که یک جنگجو از اینکه خودش هم مورد استفاده و تصاحب قرار گیرد هیچ ناراحت و متعجب نمی شود .