بخش چهاردهم

راه پیمائی اقتدار

 

شنبه 8 آوریل 1962

 

درحالی که دم در خانه دون خوان مستقر می شدم از او پرسیدم :

-          دون خوان آیا مرگ یک " شخصیت " است ؟

نگاه مبهوتی به من کرد و آذوقه ای را که برایش آورده بودم به زمین گذاشت و صاف روبرویم نشست .

با اعتماد کامل برایش توضیح دادم که مایلم بدانم آیا مرگ در هنگامی که به نظاره آخرین رقص جنگجو می پردازد یک شخصیت یا شبیه یک شخص است ؟

پرسید :

-          چه اهمیتی دارد ؟

از حیرتی که این تصویر در من ایجاد کرده بود و از کنجکاوی خودم در مورد اینکه او چگونه چنین مطلبی را می داند برایش گفتم . خلاصه می خواستم بدانم که او از کجا می داند مرگ ناظر و شاهد آخرین رقص یک جنگجو است ؟

گفت :

-          خیلی ساده است . یک مرد شناخت می داند که مرگ آخرین شاهد اوست زیرا " می بیند " .

-          منظورتان این است که شما خود شاهد آخرین رقص یک جنگجو بوده اید ؟

-          نه . هیچکس نمی تواند شاهد آن باشد ، مگر مرگ . در عوض من مرگ خود را " دیدم " که مرا نظاره می کرد و برایش رقصیدم ، انگار که هنگام مردنم بود . وقتی رقص من تمام شد مرگ هیچ جانبی را به من نشان نداد و مکان ترجیحی من برای خدا حافظی زیر پایم نلرزید . پس اقامت من در روی این زمین پایان نیافته بود و من نمردم ، وقتی این اتفاق افتاد من اقتدار محدودی داشتم و مقاصد مرگ خود را درک نمی کردم به همین دلیل هم گمان کرده بودم که هنگام مردن فرا رسیده است .

-          آیا مرگ شما شبیه یک انسان بود ؟

-          تو جانور عجیبی هستی . فکر می کنی با سئوال کردن می توانی بفهمی . گمان نمی کنم موفق بشوی . آخر من که هستم که از چنین امری مطمئن باشم ؟ مرگ مانند یک انسان نیست بیشتر یک حضور است . حتی می شود گفت که هیچ چیز نیست معذالک او همه چیز است . همه راست می گویند مرگ آن چیزی است که انسان آرزو می کند .

رابطه من با آدم ها خوب است به همین دلیل مرگ برای من مثل یک آدم است .

وقتی به کشف اسراری می پردازم ، چشمان مرگ تهی می شود و من از ورای آن ها می بینم . آن ها مانند دو پنجره هستند معذالک مثل چشم تکان می خورند . پس می توانم بگویم که مرگ با چشم های تهی آخرین رقص جنگجو را در روی زمین می نگرد .

-          آیا این تصویر مخصوص شماست یا به همه جنگجویان تعلق دارد؟

-          برای همه جنگجویان که رقص اقتدار دارند همین طور است و معذالک متفاوت است . مرگ بر آخرین رقص جنگجو شاهد است ولی اینکه جنگجو چگونه مرگ را می بیند یک مساله فردی و شخصی است . مرگ ممکن است هر چیز دیگری باشد ، یک پرنده ، یک نور ، یک درختچه ، یک سگ ، تکه ای مه یا حضوری ناشناس .

توصیفی که از مرگ می کرد مرا منقلب کرد . دیگر نمی توانستم پرسشهایم را مطرح کنم ، زبانم لکنت داشت . لبخند زنان نگاهم می کرد و مرا به حرف زدن تشویق می کرد .

می خواستم بدانم آیا تعلیم و تربیت جنگجو در نحوه تجسم او از مرگ تاثیر دارد یا نه ؟ مثلا سرخپوستان یوما یا سرخپوستان یاکی آن را چگونه می دیدند ؟ بنظر من فرهنگ ، نحوه تصوری را که از مرگ داریم تعیین می کند .

دون خوان گفت :

-          تعلیم و تربیت مهم نیست . اقتدار شخصی تنها چیزیست که نحوه انجام هر کاری را تعیین می کند .

-          اقتدار شخصی چیست ؟

-          اقتدار شخصی یک احساس است ، یک ادراک است . مثلا شبیه خوش اقبالی ، حتی می شود گفت نوعی رفتار و کردار است . اقتدار شخصی بدست آمدنی است ، حال اصل و نسب شخص هر چه می خواهد باشد . قبلا هم گفته ام که جنگجو یک شکارچی اقتدار است و بتو می آموزم که چگونه اقتدار شکار کنی و ذخیره کنی . مساله تو مثل همه این است که متقاعد شوی . باید باور کنی که اقتدار شخصی را می توان بکار برد ، باور کنی که می توان آن را ذخیره کرد ولی تا امروز متقاعد نشده ای .

گفتم که او مطلب را بسیار خوب عنوان کرده و مرا کاملا متقاعد نموده است . خندید و گفت :

-          منظور من این نوع متقاعد شدن نیست .

دو سه بار به پشتم زد و با مسخرگی گفت :

-          می دانی احتیاجی نیست که مرا بخندانی .

باو گفتم که کاملا جدی حرف می زنم .

پاسخ داد :

-          حرفت را باور می کنم ولی اگر انسان اعتقاد و ایمان داشته باشد می تواند به تنهائی اقدام کند ، و برای این کار باید کوشش فراوانی کرد . تو هنوز خیلی کار داری . تازه شروع کرده ای .

لحظه ای ساکت ماند . چهره اش از آرامش حیرت انگیزی می درخشید . ادامه داد :

-          عجیب است تو مرا به یاد خودم می اندازی . من نمی خواستم در راه جنگجویان قدم بگذارم ، این حالت بنظرم بیهوده می آمد مخصوصا با توجه به این که فکر می کردم همه ما در هر صورت روزی خواهیم مرد .

پس اگر من جنگجو می شدم چه چیزی عوض می شد ؟‌ ولی من اشتباه می کردم و این را بالاخره خودم کشف کردم . تو هم وقتی متوجه شدی که در اشتباه هستی و جنگجو بودن با جنگجو نشدن خیلی تفاوت می کند آن وقت می توانی ادعا کنی که متقاعد شده ای . آن وقت خودت به راهت ادامه خواهی داد و حتی خواهی توانست با اتکا به خودت تبدیل به مرد شناخت شوی .

از او پرسیدم منظورش از " مرد شناخت " چیست . گفت :

-          مرد شناخت کسی است که صادقانه همه آموزش ها را بعمل آورد . انسانی که بدون شتاب و بدون فریب دادن خود تا حد امکان در پرده برداشتن از اسرار اقتدار شخصی پیش برود .

با اختصار در این باره توضیح داد و بعد اشاره کرد که من می بایست فقط به فکر ذخیره کردن اقتدار شخصی باشم .

اعتراض کردم :

-          من نمی فهمم هدف شما چیست . غیر قابل درک است .

-          شکار کردن چیز ویژه ای است . در درجه اول یک فکر است . بعد باید کم کم به آن شکل داد و ناگهان موفق می شوی ! ناگهان اتفاق می افتد .

-          چه اتفاقی می افتد ؟

برخاست و مثل یک گربه پشتش را خم کرد و بازوهایش را باز کرد ، مثل همیشه مفاصلش صدا کردند . گفت :‌

-          راه بیافتیم ، راه درازی در پیش داریم .

-          ولی من سوال های زیادی دارم !

در حالی که وارد خانه می شد گفت‌ :

-          ما به یک مکان اقتدار می رویم . سوال هایت را برای آنجا نگهدار . شاید این اقبال را داشته باشیم که بتوانیم با هم بحث کنیم .

فکر کردم با ماشین خواهیم رفت . برخاستم و به طرف محلی که ماشین را نگاه داشته بودم به راه افتادم ولی او مرا صدا کرد و گفت که کیف و قمقمه ها را بردارم و پشت خانه ، جائی که خارستان آغاز می شد به او بپیوندم و افزود :

-          ما باید عجله کنیم .

در حدود ساعت سه بعد از ظهر به سییرا مادره رسیدیم . روز گرمی بود ولی نزدیک عصر باد خنکی برخاست .

دون خوان بر تخته سنگی نشست و به من هم اشاره کرد که بنشینم .

پرسیدم :

-          دون خوان ما این بار چه خواهیم کرد ؟

-          تو خوب می دانی که ما برای شکار اقتدار آمده ایم .

-          مسلما . ولی اینجا چه کار ویژه ای خواهیم کرد ؟

-          می دانی که من اصلا نمی دانم .

-          منظورتان این است که شما از روی برنامه دقیق اقدام نمی کنید ؟

-          شکار کار غریبی است . نمی شود پیش بینی کرد و همین هیجان انگیز است . معذالک یک جنگجو طوری اقدام می کند که انگار نقشه ای دارد چون به اقتدار شخصی اش اعتماد می کند ، بر اثر تجربه می داند که اقتدار شخصی او را وادار خواهد کرد به مطلوب ترین نحوی اقدام کند .

گفتم بنظر من تناقض دارد که یک جنگجو هم اقتدار شخصی داشته باشد و هم به شکار اقتدار شخصی برود .

ابروهایش را در هم کشید و با لحن تمسخر آمیزی گفت :

-          کسی که به شکار اقتدار شخصی می رود تو هستی و جنگجویی که اقتدار شخصی دارد من هستم . از من پرسیدی که آیا برنامه و نقشه ای دارم و من هم پاسخ دادم که به اقتدار شخصی خودم اعتماد می کنم تا مرا هدایت کند و احتیاجی به برنامه ندارم .

هر دو ساکت شدیم و دوباره به راه پیمائی پرداختیم .

سربالائی شدید مرا فوق العاده خسته کرده بود ولی او خستگی ناپذیر می نمود . شتاب نمی کرد ،‌ نمی دوید ، با گام های منظم پیش می رفت و حتی پس از یک سربالائی تقریبا عمودی عرق نمی کرد . بعلاوه وقتی به آن بالا رسیدم منتظر من بود . کنار او نشستم ، سر و سینه من داشت منفحر می شد . به پشت دراز کشیدم . عرق از ابروهایم می چکید .

دون خوان از خنده روده بر شد . چند بار مرا روی زمین غلطاند . این حرکت موجب شد که نفسم جا بیاید .

اعتراف کردم که اقتدار جسمانی حیرت انگیزی دارد .

گفت :

-          از اول قصدم این بود که توجه تو را به این مطلب جلب کنم .

گفتم :

-          دون خوان شما اصلا پیر نیستید .

-          مسلما نیستم ! من سعی کردم که تو را متوجه این موضوع کنم .

-          آخر شما چکار می کنید ؟

-          هیچ کاری نمی کنم . جسمم سر حال است ،‌فقط همین ،‌ با خودم درست رفتار می کنم بنابر این هیچ دلیلی وجود ندارد که خسته یا ناراحت باشم . مسئله این نیست که تو برای جسمت چه کارهائی می کنی ،‌ مسئله این جاست که با آن چه کارهائی نمی کنی .

منتظر توضیح بیشتر بودم ولی او کاملا می دانست قادر به درک حرفش نبوده ام . لبخندی زد ، ‌از جا برخاست و گفت :

-          اینجا یک مکان اقتدار است . بالای این تپه محلی هست که می توانیم مستقر شویم .

می خواستم اعتراض کنم ،‌ آخر او توضیح نداده بود که من چه کارهائی را نباید با جسمم بکنم ولی مجال نداد و با مهربانی گفت :

-          دهنت را ببند و برای یکبار هم شده فقط عمل کن . تو باید محل مناسبی برای استراحت ما پیدا کنی ،‌ مهم نیست این کار چقدر وقت تو را می گیرد ، حتی اگر تمام شب هم مشغول آن باشی ایرادی ندارد .

همچنین مهم نیست که آیا این محل را پیدا می کنی یا نه ،‌ مهم این است که بکوشی آن را کشف کنی .

دفتر یادداشتم را کناری گذاشتم و برخاستم . یادآوری کرد که برای این کار باید بدون تمرکز روی شیئی ویژه ای به آن محل نگاه کنم و آن قدر چشمهایم را بهم بزنم تا وضوح تصویر از بین برود .

با چشمهای نیمه باز راه می رفتم . به زمین نگاه می کردم . دون خوان پشت سرم طرف راست با دو قدم فاصله می آمد .

شروع کردم به دور زدن قله ، قصدم این بود که هر بار حلقه تنگ تری را طی کنم تا به قله تپه برسم  ولی یک دور که زدم دون خوان مرا متوقف کرد و گفت :

-          تو باز هم طبق عادت و روتین اقدام می کنی . بعد با لحن نیشداری اضافه کرد :

-          باین ترتیب تو تمام منطقه را با روشی آنچنان ایستا بررسی خواهی کرد که هرگز محل مناسب را نخواهی یافت . بعلاوه من می دانم که آن محل کجاست ، نمی توانی ادعای بیجا بکنی ، پرسیدم :

-          پس چکار باید بکنم ؟

به من گفت بنشینم . بعد رفت و چند برگ از درختچه های مختلف چید از هر کدام یک برگ . آن ها را بمن داد و گفت که دراز بکشم و برگها را زیر لباس ، دور نافم بگذارم . به حرکات من نگاه می کرد . گفت :

-          برگها را با دو دست روی شکمت فشار بده . چشم هایت را ببند .

برای آنکه نتیجه رضایت بخشی حاصل شود باید به هیچ وجه فشار دست هایت را کم نکنی و چشم هایت را باز نکنی و نکوشی که از جا برخیزی . من بدنت را در مسیر اقتدار قرار خواهم داد .

زیر بغل راستم را گرفت و مرا چرخاند . میل شدیدی به نگاه کردن مرا فرا گرفته بود اما دستهایش را روی چشمهایم گذاشت و گفت :

-          فقط به احساس گرمائی که از برگ ها ناشی می شود توجه کن .

مدتی بی حرکت ماندم ، آن وقت متوجه شدم که گرمای عجیبی از برگ ها ساطع می شود . گرما را اول در کف دست هایم و سپس روی شکمم احساس کردم . در عرض چند دقیقه پاهایم به سوزش افتاد ،‌ انگار تب داشتم !

به دون خوان گفتم که احساس ناخوشایندی دارم و مایلم کفشهایم را بیرون بیاورم . گفت :

-          تو را کمک می کنم که از جا برخیزی ولی چشم هایت را فقط وقتی من گفتم باز کن و برگها را روی شکمت همچنان فشار بده تا وقتی که محل مناسب برای استراحت را پیدا کنی .

وقتی ایستادم در گوشم گفت :

-          چشمهایت را باز کن و بدون اندیشه راه برو ، بگذار اقتدار برگها تو را هدایت کند و با خود ببرد .

به گشت و گذار بی هدفی پرداختم ، گرمای بدنم ناراحتم می کرد . فکر می کردم تب دارم و از خودم می پرسیدم چگونه دون خوان موجب آن شده است .

او پشت سر من راه می رفت . ناگهان جیغ کشید ! در جا خشکم زد . در حالی که می خندید توضیح داد که با فریاد ناگهانی ، انسان ارواح خبیث را می ترساند . نیم ساعت تمام در حال راه رفتن نگاه کردم . متوجه شدم که سوزش غیر قابل تحمل ، جای خود را به گرمای مطبوعی داده است . در حالی که بر قله تپه راه می رفتم خودم را خیلی سبک و در عین حال سرخورده احساس می کردم . امیدوار بودم که با پدیده ای قابل مشاهده روبرو شوم ولی هیچ چیز غیر عادی ندیده بودم ، حتی رنگ های غیر معمول یا درخششی یا توده های تیره رنگی ، هیچکدام به چشمم نخورده بود .

در حالی که از چشم بهم زدن خسته شده بودم چشم هایم را باز کردم . مقابل یک ایوان سنگی قرار داشتم ، تنها مکان لخت آن اطراف بود ، بقیه پوشیده از درختچه های متفرق بودند . احتمالا گیاهان آن محل اخیرا سوخته بودند و سبزه ای که تازه رسته بود ، هنوز کوتاه بود . به دلیلی غریب و غیر قابل توضیح این ایوان سنگی سیاه بنظرم عالی و بی نظیر بود .

مدت طولانی آن را تماشا کردم و بالاخره همان جا نشستم .

دون خوان در حالی که به پشتم می زد گفت :‌

-          خیلی خوبست ! خیل خوب !

به من دستور داد که برگ ها را به دقت بردارم و آنها را روی سنگ بگذارم .

به محض این که آنها را برداشتم بدنم سرد شد ! نبضم را گرفتم ، طبیعی بود .

دون خوان قهقهه خنده را سر داد و مرا دکتر " کارلوس " خطاب کرد و تقاضا کرد که این محبت را در حق او بکنم که نبض او را هم بگیرم . بعد گفت :

-          تو اقتدار برگ ها را احساس کردی . این اقتدار تو را تطهیر کرد و قادر به انجام وظیفه ات شدی .

با صداقت تمام اقرار کردم که من هیچ کاری نکرده بودم و اگر آنجا نشستم بدلیل خستگی و مخصوصا به این دلیل بود که از رنگ آن محل فوق العاده خوشم آمده بود .

چیزی نگفت ،‌ نزدیک من ایستاده بود . ناگهان به عقب جست ، از روی چند درختچه با چابکی حیرت آوری پرید و  به طرف حصاری که گروهی از صخره ها کمی دورتر ایجاد کرده بودند دوید .

پرسیدم :

-          چه خبر شده ؟

-          ببین باد برگ ها را به کدام طرف می برد . زود آنها را بشمار . باد دارد می آید ، نصف برگها را بردار و دوباره روی شکمت بگذار .

بیست تا برگ بود . ده تای آنها را زیر پیراهنم قرار دادم . تند بادی بقیه را به طرف مغرب پراکنده کرد . نظاره برگ هائی که باد برد ، این احساس غریب را به من می داد که تمامیتی حقیقی ، آن ها را عمدا به میان توده نامشخص درختچه های سبز پراکند .

دون خوان آرام بازگشت و رو به جنوب طرف چپ من نشست .

مدت زیادی ساکت ماندیم . نمی دانستم چه حرفی بزنم . دلم می خواست چشم هایم را ببندم ولی جرات نمی کردم . دون خوان متوجه حالم شد و گفت :

-          می توانی بی هیچ واهمه ای بخوابی معذالک دست هایت را باید روی شکمت بگذاری و بکوش مجسم کنی که روی تخت " نخ ها " که برای تو در محل ترجیحی ات درست کرده بودم معلق هستی .

چشم هایم را بستم و خاطره تمامیت و آرامشی که هنگام خوابیدن بر قله تپه خودم احساس کرده بودم مرا فرا گرفت . می خواستم بدانم آیا احساس معلق بودن می کنم یا نه ولی بخواب رفتم .

کمی پیش از غروب آفتاب بیدار شدم .خودم را قوی و سرحال احساس می کردم . دون خوان هم خوابیده بود . علیرغم وزش باد سردم نبود . برگ هائی که روی شکمم گذاشته بودم اثر یک تنور یا بخاری را داشت .

اطرافم را نگاه کردم . محلی که انتخاب کرده بودم شبیه یک نیمکت بود و می شد از تخته سنگ پشت آن بعنوان تکیه گاه استفاده کرد . متوجه شدم که دون خوان دفترچه های مرا زیر سرم گذاشته است .

لبخند زنان گفت :

-          جای خوبی را پیدا کردی . همه چیز همانطور که گفته بودم پیش رفت . اقتدار تو را هدایت کرد ، بدون اینکه نقشه ای داشته باشی .

پرسیدم :

-          چه نوع برگ هائی به من دادید ؟ با گرمائی که از برگ ها ساطع شده بود توانسته بودم بدون بالاپوش و با لباس کم به راحتی بخوابم . پدیده قابل تعمقی بود .

پاسخ داد :‌

-          فقط برگ بودند .

-          یعنی برگ هر درختچه ای را بچینم همین اثر را خواهد داشت ؟

-          نه ، ‌من نگفتم که تو می توانی این کار را بکنی . تو اقتدار شخصی نداری . منظورم این بود که هر برگی می تواند به تو کمک کند اگر کسی که آن را به تو می دهد صاحب اقتدار باشد . آنچه به تو کمک کرد برگ ها نبودند ، اقتدار بود .

-          اقتدار شما دون خوان ؟

-          فکر می کنم می توانی بگوئی اقتدار من بوده است هر چند که این کاملا صحیح نیست . اقتدار به هیچکس تعلق ندارد . برخی از ما می توانیم آن را بدست آوریم ، به برخی دیگر مستقیما داده می شود . می بینی ، برای افزایش اقتدار باید اقتدار را در راه کمک به شخص دیگری که می خواهد اقتدارش افزایش یابد بکار برد .

آیا منظورش این بود که اقتدار او فقط منحصر به کمک کردن به دیگران می شد . با حوصله تمام توضیح داد :

-          من می توانم از اقتدار شخصی خودم ، هر طور که مایل باشم و برای هر کاری که بخواهم استفاده کنم ولی هنگامی که می خواهم آن را مستقیما به کسی بدهم ،‌فقط در صورتی بدرد می خورد که آن شخص آن را در راه جستجوی شخصی اقتدار بکار گیرد .

هر کاری که فرد می کند وابسته به اقتدار شخصی اش می باشد . به همین دلیل شاهکارهای فردی که سرشار از اقتدار است برای آن کسی که اقتدار ندارد ، باور نکردنی است . آنچه که از اول کوشیده ام به تو بفهمانم همین است ولی می دانم که تو نمی فهمی ، نه به این دلیل که نمی خواهی بفهمی ، بلکه چون اقتدار شخصی خیلی کم داری .

-          دون خوان چه باید بکنم ؟

-          هیچ فقط ادامه بده . اقتدار راهش را پیدا خواهد کرد .

برخاست و یک دور کامل دور خودش چرخید . همه اطراف را نظاره کرد . بدون این که مردمک چشم هایش را جابجا کند بدنش را جابجا می کرد ، درست مثل یک اسباب بازی مکانیکی که با حرکتی دقیق و منظم دور خودش می چرخد .

با دهان باز از تعجب او را نگاه می کردم ! متوجه شگفت زدگی من شد و لبخندی زد .

گفت :

-          تو امروز اقتدار را در تاریکی شکار خواهی کرد . سپس نشست .

پرسیدم :

-          یعنی چه ؟

-          امشب تو بی مقصد به گشت و گذار در این تپه های ناشناس خواهی رفت . در ظلمت آنها دیگر تپه نیستند .

-          چه هستند ؟

-          چیز دیگری هستند . چیزی که برای تو غیر قابل تصور است برای آنکه هرگز شاهد هستی شان نبوده ای .

-          منظور شما چیست ؟ شما همیشه با این اظهارات ترسناک موجب وحشت من می شوید .

خندید و پایش را به ساق پایم زد . گفت :

-          دنیا یک راز است و ابدا آن طوری که تو تصور می کنی نیست .

لحظه ای اندیشید . سرش با حرکت منظمی تکان می خورد . لبخندی زد و افزود :‌

-          مسلما آن طوری که تو تصور می کنی هم هست ولی این ، تمامی آنچه که در دنیا وجود دارد نیست . خیلی بیش از این هاست . تو از همان نخست متوجه شده بودی و امشب کمی بیشتر در خواهی یافت .

لرزش بر تیره پشتم گذشت . پرسیدم :

-          چه چیزی تدارک دیده اید ؟

-          من برنامه ای آماده نکرده ام . من تدارکی ندیده ام ، آن اقتداری که به تو اجازه داد این محل را کشف کنی همه چیز را تعیین خواهد کرد .

برخاست و چیزی را در دور دست نشان داد . فکر کردم باید از او تقلید کنم . کوشیدم با یک حرکت از جا برخیزم ولی قبل از اینکه برخیزم با نیروئی استثنائی مرا به زمین افکند و خیلی جدی گفت :

-          به تو نگفتم که مرا دنبال کنی .

بعدبا لحن نرم تری ادامه داد :

-          تو امشب لحظات دشواری را خواهی گذراند و به تمام اقتدار شخصی ای که بتوانی گرد آوری نیاز خواهی داشت . سر جایت بمان و نیروهایت را برای بعد ذخیره کن .

سپس گفت که چیز ویژه ای را با انگشت نشان نداده است بلکه همه چیز را تحت نظر گرفته که ببیند اوضاع در چه حال است . به من توصیه کرد که به کار کردن روی یادداشت هایم بپردازم چون تا فرا رسیدن شب وقت زیادی باقی بود . لبخندش به من قوت قلب بخشید . پرسیدم :

-          دون خوان ما چه خواهیم کرد ؟

با حالت مبالغه آمیزی از ناامیدی سرش را تکان داد و گفت :

-          بنویس !

بعد هم به من پشت کرد . کار دیگری نمی شد کرد . ناچار به تصحیح یادداشتهایم پرداختم تا وقتی که هوا تاریک شد و نوشتن غیر ممکن .

در تمام این مدت دون خوان کاملا بی حرکت به تماشای منظره ای که به مغرب رو داشت نشسته بود . در لحظه ای که من نوشتن را قطع کردم به طرف من پیچید و با لحن شوخی گفت :

-          تنها برای ساکت کردن تو یا باید به تو غذا داد یا دستور داد بنویسی و یا بخوابی .

بسته کوچکی را از کوله پشتی اش در آورد و با تشریفات تمام گشود . گوشت خشک در آن بود . یک تکه به من داد و یک تکه هم خودش برداشت و به جویدن پرداخت و اشاره کرد :

این گوشت ، اقتدار دارد و ما هر دو دراین شرایط به آن نیاز داریم .

من بقدری گرسنه بودم که فکر نکردم ممکن است این گوشت مواد توهم زا داشته باشد . در سکوت کامل همه گوشت ها را خوردیم . ظلمت همه جا را فرا گرفته بود .

دون خوان برخاست . خستگی بازوها و پشتش را بیرون کرد و به من هم توصیه کرد این کار را بکنم . او معتقد بود که کشیدن همه عضلات بدن پس از خوابیدن ، خوردن و راه رفتن ، عادت بسیار پسندیده ای است .

به پیروی از او پرداختم . در حین این ورزش چند عدد از برگ هائی که روی شکمم گذاشته بودم داخل پاچه های شلوارم شد . نمی دانستم چه کنم . دون خوان گفت که دیگر احتیاجی به آنها نیست و نباید به فکرشان باشم . بعد در گوش راست من زمزمه کرد :

-          تو باید از خیلی نزدیک مرا دنبال کنی و هر کاری می کنم انجام دهی . دراین مکان ما محافظت می شویم چون در واقع در مرز شب قرار داریم . با پا ضربه ای به تخته سنگ زیر پایش زد و ادامه داد :‌

-          اینحا شب نیست . شب آنجاست .

به اطراف اشاره کرد ،‌ همه جا در ظلمت بود .

کوله پشتی مرا بازرسی کرد تا ببیند آیا دفتر ها و قمقمه و غذا خوب بسته بندی شده اند یا نه و خیلی آرام گفت :

-          یک جنگجو باید مطمئن باشد که هر چیز کاملا در جای خودش قرار گرفته است . نه از این رو که حتما از ماجرائی که در پیش دارد زنده بیرون خواهد آمد ، بلکه به این دلیل که این طرز رفتار ، لازمه رفتار بی نقص اوست .

این کلمات به جای آرام کردن من ، مرا مطمئن کرد که پایان زندگیم نزدیک است . اشک در چشمانم حلقه زد . اطمینان داشتم که دون خوان از تاثیر کلماتش کاملا آگاه بود . در گوشم زمزمه کرد :

-          به اقتدار شخصی خودت اعتماد کن . این تنها چیزی است که در این دنیای اسرار آمیز داریم . برای اینکه بدنبالش راه بیافتم ، دستم را کشید . دو قدم جلوتر از من می رفت و من با نگاهی دوخته به زمین او را دنبال می کردم . به دلیل نامعلومی جرات نمی کردم  به اطرافم نگاه کنم . چشم دوختن به زمین اثر آرام بخش و تقریبا هیپنوتیزم واری بر من داشت .

پس از مدت کوتاهی دون خوان ایستاد . نجوا کنان گفت :

-          ظلمت کامل نزدیک است . من از تو فاصله خواهم گرفت ولی موقعیت خود را با تقلید آوای جغد به تو اطلاع خواهم داد . آوای کوتاه جغد را تقلید کرد تا آن را به خاطر بسپارم . صدا نخست بم بود و بعد مثل صدای یک جغد حقیقی آهنگین می شد . توصیه کرد که از صداهای دیگری که تقلید جغد باشد ولی بخوبی ادا نشود حذر کنم . در حالی که داشت سفارشاتش را می کرد وحشت مهار نشدنی ای بر من حاکم شد . بازویش را گرفتم . مصمم بودم که نگذارم برود . تا چند دقیقه موفق نمی شدم حتی یک کلمه به زبان آورم چون جهاز هاضمه ام از لرزش های عصبی تکان می خورد . نمی توانستم دهانم را باز کنم .

مرا به آرامی تشویق کرد که بر خود حاکم شوم چون ظلمت نیز مثل باد وجودی ناشناس و مختار بود که اگر کاملا هوشیار نبودم ممکن بود مرا به بازی گیرد . به خاطر حذر از چنین خطری می بایست آرامش کامل خود را جفظ کنم .

بعد در گوشم نجوا کرد :

-          تو باید خودت را رها کنی بطوری که اقتدار شخصی تو با اقتدار شب درهم آمیزد .

تکرار کرد که از من دور خواهد شد . وحشت غیر منطقی من دو برابر شد . گفتم :

-          این دیوانگی است .

بر خلاف انتظار من آرام خندید و در گوشم  کلماتی گفت که نفهمیدم . با صدای بلند پرسیدم :

-          چی گفتید ؟

دستش را روی دهانم گذاشت و نجوا کرد :

-          یک جنگجو طوری اقدام می کند که انگار خوب می داند چه خواهد کرد در حالی که از حقیقت چیزی نمی داند .

 سه یا چهار بار این جمله را تکرار کرد . گوئی می خواست که در ضمیر  من نقش ببندد . اضافه کرد :

-          یک جنگجو اگر به اقتدار شخصی خود اعتماد داشته باشد ، رفتار بی نقصی خواهد داشت ،‌خواه این اقتدار بی مقدار باشد خواه قابل ملاحظه .

کمی بعد از حال من پرسید . سرم را تکان دادم و او به سرعت و بدون صدا دور شد .

به اطرافم نگریستم ، بنظرم رسید که در منطقه ای پر گیاه هستم زیرا جز توده های تاریک درختچه و درختان کوچک چیزی نمی دیدم . گوش فرا دادم و ذهنم را روی صداها متمرکز کردم . هیچ صدای ویژه ای به گوشم نخورد . باد به همه صداها حاکم بود مگر به جیغ های گوشخراش بوف و جیر جیر چند پرنده دیگر !

چند لحظه با حواسی متمرکز منتظر ماندم . آن وقت صدای جیغ طولانی و گوشخراش یک جغد بگوشم رسید . بی شک دون خوان بود . صدا از پشت سرم می آمد . برگشتم و به آن طرف رفتم . آهسته راه می رفتم چون تاریکی مانع بود . بمدت دو دقیقه راه رفتم . ناگهان توده سیاهی جلوی من پرید . فریادی زدم و به پشت افتادم . گوش هایم صدا می کرد . ترس نفسم را بریده بود . ناچار شدم برای تنفس کردن ، دهانم را کاملا باز کنم .

دون خوان گفت :

-          بلند شو . نمی خواستم تو را بترسانم . داشتم به سوی تو می آمدم .

او متوجه نحوه راه رفتن ابلهانه من شده بود . من مانند پیرزنی معلول که با نوک پا از کنار گودال آبی می گذرد قدم بر می داشتم .

دون خوان طریقه ویژه راه رفتن در شب را که " راه پیمائی اقتدار " می نامید به من نشان داد . جلوی من بی حرکت ایستاد و از من خواست تا با لمس کردن ، شکل پشت و زانو های او را بررسی کنم . بالا تنه او به جلو خم شده بود در حالی که پشتش کاملا صاف بود . زانوهایش مختصر خم بودند .

آرام مقابل من راه رفت . متوجه شدم که در هر قدم ، زانویش را تقریبا تا سینه بالا می برد . دوان دوان دور شد و بازگشت . نمی توانستم بفهمم چگونه در سیاهی قیرگون شب موفق می شود که بدود .

زمزمه کرد :

-          " راه پیمائی اقتدار " برای دویدن در شب بدرد می خورد .

مرا ترغیب کرد که از او تقلید کنم ، گفتم بی شک یا در گودالی خواهم افتاد و یا با تخته سنگی تصادم خواهم کرد و پایم خواهد شکست . دون خوان پاسخ داد که " راه پیمائی اقتدار " کاملا قابل اطمینان است .

بنظر من چون او آن منطقه را می شناخت ، می توانست این طور راه برود و از تصادف ایمن باشد .

سر مرا با دو دستش گفت و در گوشم زمزمه کرد :

-          این شب است ! و شب ، اقتدار است !

سرم را رها کرد و آرام افزود که دنیا در شب متفاوت است و مهارت او در دویدن در تاریکی هیچ ارتباطی به شناخت تپه های اطراف ندارد . مهارت در این است که بگذارم اقتدار شخصی بدون مقاومت بیرون بریزد و با اقتدار شب در هم آمیزد . وقتی که اقتدار حاکم است یک گام اشتباه برداشته نمی شود و با لحنی بسیار جدی گفت :

-          بعلاوه چون تو حرف مرا باور نمی کنی باید به آنچه می بینی توجه کامل داشته باشی . اگر اقتدار ، مرا هدایت نمی کرد ، برای پیرمردی مانند من دویدن در این تپه ها با مرگ مساوی بود .

دوباره گفت :

-          خوب نگاه کن !

در ظلمت شب دور شد و بازگشت . طریقه او خارق العاده بود و من آن چه را که می دیدم باور نمی کردم . مدتی درجا قدم زد . طریقه بالا بردن زانوهایش مرا به یاد ورزشکارانی می انداخت که خود را گرم می کنند .

دستور داد او را دنبال کنم . با ناشی گری و دشواری جلو رفتم . می کوشیدم ببینم که پاهایم را کجا می گذارم . معذالک موفق نمی شدم که پستی و بلندی های زمین را ارزیابی کنم . دون خوان بطرف من آمد و پهلوی من مدتی در جا زد . آهسته گفت :

-          باید خودت را به اقتدار شب رها کنی و به مختصر اقتدار شخصی که داری اعتماد داشته باشی . اگر نه هرگز نخواهی توانست به آزادی در شب حرکت کنی . شب مانع از حرکت من بود زیرا من برای حرکت متکی به بینائی خودم بودم و هیچ اطلاعی از طریقه دیگری برای حرکت و رها کردن خود به اقتدار نداشتم .

چند بار کوشیدم ولی بیهوده بود . موفق نمی شدم خودم را رها کنم . ترس از تصادف عضلاتم را منقبض می کرد . دون خوان دستور داد که درجا ، آن قدر پا بزنم تا بنظرم بیاید که دارم به جلو می روم .

اعلام کرد که از من فاصله خواهد گرفت و باید منتظر صدای جغد باشم . قبل از آن که حرفی بزنم در تاریکی شب ناپدید شد . با چشمان بسته ، با زانو ها و و کمر خم ، شاید حدود یک ساعت درجا زدم . به تدریج وحشتم زایل شد و خودم را راحت احساس کردم . در آن موقع صدای جغد یا دون خوان را شنیدم .

به طرف محل صدا حرکت کردم و کوشیدم همان طور که دون خوان گفته بود  " خودم را رها کنم " . پنج شش متری آن طرف تر با درختچه ای تصادف کردم . همه اعتماد بنفسم را از دست دادم .

او منتظر من بود تا نحوه راه رفتنم را تصحیح کند . می بایست انگشت هایم خم باشد ، ناخن ها به طرف کف دست ، شصت و انگشت اشاره باز . به عقیده او من خودم را به احساس ناتوانیم رها می کردم . هر چند می دانستم که می توان علیرغم ظلمت در شب دید . بشرط آن که نگاهم را روی چیزی متمرکز نکنم و فقط زمین را با نگاهی سطحی ورانداز کنم . دون خوان تاکید کرد که کوچک ترین نگاهی به اطراف ، روانی حرکت را زایل می کند . خم کردن بالا تنه اجتناب ناپذیر است و اجازه می دهد که جلوی پای خود را ببینیم و بالا بردن زانو تا سینه این امکان را می دهد که قدم های مطمئن و کوتاهی برداریم . مرا آگاه کرد که اوایل به دفعات تصادم خواهم کرد ولی با تمرین موفق خواهم شد که به همان آسانی و سرعت روز بدوم .

" راه پیمائی اقتدار " شبیه به فن یافتن محل استراحت بود به این معنی که در هر دو می بایست خود را کاملا رها کرد و اعتماد بنفس داشت .

برای یادگیری حرکاتش ساعت ها تمرین کردم . او هم صبورانه جلوی من در جا می زد یا مقدار کمی راه می رفت و باز بر می گشت تا به من نشان دهد که چگونه باید حرکت کرد . گاهی هم مرا هل می داد تا وادارم کند چند متری بدوم .

بعد دوباره دور شد و با چند جیغ جغد مرا صدا کرد . بطور غیر قابل توجهی بطرفش به راه افتادم . با اطمینانی غیر منتظره پیش می رفتم . بعقیده خودم هیچ کاری نکرده بودم که این " اطمینان "‌ را بدست بیاورم ولی بدنم حتما چیزهائی که آموخته بود و می دانست بی آنکه لازم باشد به آن چه که آموخته ام بیاندیشم انجام می داد . هر چند که نمی توانستم تخته سنگ ها را ببینم ولی پاهایم دائم روی تیزی و برجستگی آن ها قرار می گرفت و هرگز در گودال بین تخته سنگها فرو نمی رفت ، مگر چند بار که اشتباه کردم و به دلیل حواس پرتی تعادل خود را از دست دادم . می بایست کاملا حواسم را به جلو متمرکز کنم و به هیچ وجه به اطراف و یا خیلی دور نگاه نکنم چون این امر جریان حرکت را در هم می شکست .

بعد از جستجوئی طولانی دون خوان را پیدا کردم . نزدیک توده تیره ای که بنظر درخت می آمد ، نشسته بود . به استقبالم آمد و به من تبریک گفت . بعد گفت که بهتر است ادامه ندهیم چون بکرات از صدای جغد استفاده کرده و بعید نیست که دیگران بتوانند آن را تقلید کنند .

با خوشحالی پذیرفتم که برنامه را قطع کنیم ، احساس می کردم که دیگر نیروئی در بدن ندارم . پرسیدم چه کسی می تواند صدای او را تقلید کند ! آهسته گفت :

-          اقتدار ها ، مواصل ، ارواح . من چه می دانم .

و توضیح داد که این " اشباح شب " معمولا صداهای آهنگین دارند ولی بزحمت می توانند صدای انسان یا پرندگان را تقلید کنند و به من توصیه کرد که هر بار که یکی از فریادها یا صداها را می شنوم توقف کنم و بخاطر بیاورم که ممکن است لازم باشد تشخیص بدهم که این صدا از چه کسی است . با لحن اطمینان بخشی اضافه کرد :

-          تو حالا خوب متوجه شده ای که " راه رفتن اقتدار " چیست و برای تسلط کاملا بر آن فقط کافیست یک کمک کوچک به تو بکنم ، یکبار دیگر هنگام شب آن را به تو خواهم آموخت . دستی به شانه ام زد و گفت ‌برویم و در حالی که شروع به دویدن کرد گفت :

-          از اینجا خارج شویم .

مثل دیوانه ها فریاد زدم :

-          بایستید ! بایستید ! بیائید راه برویم .

درجا ایستاد و کلاهش را برداشت و با تردید گفت :

-          لعنتی ! کارمان ساخته است . تو می دانی که من نمی توانم در تاریکی راه بروم من فقط می توانم بدوم و اگر مثل روز راه بروم حتما پاهایم خواهند شکست.

هر چند چهره اش را نمی دیدم ولی احساس می کردم اخم هایش درهم است .

بعد مانند کسی که اعتراض می کند گفت :

-          من برای راه رفتن خیلی پیرم ولی تو می توانی از همین مقدار کم " راه پیمائی اقتدار " که آموخته ای استفاده کنی . در واقع موقعیت خوبی برای تمرین است . بعد در گوشم گفت :

-          اگر از " راه پیمائی اقتدار " استفاده نمی کردیم مثل علف هایی هرز درو می شدیم .

پرسیدم :

-          چه کسی ما را درو می کرد ؟

با لحن خوف انگیزی گفت :

-          هنگام شب چیزهائی هست که به انسان حمله می کند .

و افزود که لزومی ندارد از نزدیک او را تعقیب کنم چون در هر حال او هر چند گاهی چهار بار صدای جغد را برای راهنمائی من تقلید خواهد کرد .

پیشنهاد کردم که تا سحر آنجا بمانیم ولی او با لحن تاسف انگیزی گفت :

-          اینجا ماندن یعنی خودکشی ، چون حتی اگر زنده بمانیم شب به حدی اقتدار شخصی ما را جذب می کند که دیگر حتی برای مواجهه با کمترین خطرات روزانه هم آمادگی نخواهیم داشت .

با شتابزدگی آشکاری اضافه کرد :

-          دیگر وقت را تلف نکنیم . باید از این منطقه خطرناک خارج شویم .

دون خوان قول داد که برای اطمینان بیشتر من ، تا حد امکان آهسته حرکت کند . هم چنین به من سفارش کرد که به هیچ وجه حتی یک کلمه یا یک صدا هم نباید از دهانم خارج شود . بعد مسیر کلی حرکت را به من نشان داد و با گامهائی نه چندان تند ، به راه افتاد . او را دنبال کردم ولی هر چه می کوشیدم سریع راه بروم باز هم به او نمی رسیدم و پس از مدت کمی در ظلمت ناپدید شد .

وقتی تنها ماندم متوجه شدم که سرعتم افزایش یافته ، تعجب کردم ، مدت زیادی کوشیدم این سرعت را حفظ کنم . صدای جغد چهار بار بگوشم رسید ، از طرف راست می آمد .

کمی بعد دوباره صدای جغد بگوش رسید . حدود چهل و پنج درجه راست من بود . مسیرم را تغییر دادم و در انتظار سه فریاد بعدی ماندم .

پس از مدت کوتاهی صدای جغد از محلی که ما ترک کرده بودیم بگوش رسید . گوشم را تیز کردم و پشت سر هم صدائی خفه شبیه بهم خوردن آهسته دو سنگ را شنیدم . یک بار دیگر صدای جغد بگوشم رسید ، ناگهان آنچه دون خوان گفته بود بخاطرم آمد . این صدا کاملا موزون و بی شک طولانی تر و تحریری تر بود . احساس وحشت غریبی مرا فرا گرفت . معده ام منقبض شد ، انگار وسط شکمم چنگ انداخته بودند و پائین می کشیدند . پیچیدم و با گامهای سبک مسیری را که رفته بودم بازگشتم .

از دور دست صدای خفیف جغدی را شنیدم و سه صدای دیگر آن را تعقیب کرد . دون خوان بود . در آن مسیر به دویدن پرداختم . بنظرم رسیده بود که حدود پانصدمتر از من فاصله دارد و اگر به همان سرعت حرکت می کرد ، ‌بزودی در آن تپه ها می ماندم . فکر کردم چه لزومی داشت که آن قدر از من جلو بزند ، اگر او واقعا نمی توانست آهسته برود می توانست برای همراهی با من ، دور من بچرخد .

در طرف چپم درست در حاشیه میدان دید من چیزی تکان خورد . داشتم وحشت می کردم که فکر کردم محال است در این شب سیاه توانسته باشم چیزی را ببینم ، این فکر مرا آرام کرد . معذالک دلم می خواست نگاهی به آن سو بیاندازم و ببینم آیا واقعا چیزی بود یا نه . فقط ترس از این که تعادل خود را از دست بدهم مانع شد .

صدای جغد مرا از بی تصمیمی بیرون آورد . صدا از سمت چپ می آمد . معذالک مسیرم را تغییر ندادم زیرا این موزون ترین ، لطیف ترین صدای جغدی بود که تا آن زمان شنیده بودم . دراین صدا چیزی جذاب ، موهوم و غم انگیز وجود داشت . ناگهان مقابل من توده سیاهی به سرعت از چپ بطرف راست رفت ! سرعت حرکت باعث شد که چشمانم را بالا کنم ، تعادل خود را از دست دادم و از پهلو وسط درختچه ها افتادم . آن وقت خیلی نزدیک در طرف چپم صدای آهنگین ، تکرار شد . برخاستم ولی قبل از اینکه یک قدم بردارم صدای دیگری ، آمرانه تر بگوش رسید . درست مثل اینکه چیزی می خواست مرا متوقف کند .این صدا آن قدر لطیف و طولانی بود که وحشت من زایل شد . اگر درست آن لحظه چهار بار علامت دون خوان را نشنیده بودم بی شک توقف می کردم . صدای او از نزدیک می آمد . از جا برخاستم و در آن مسیر به دویدن پرداختم .

کمی بعد در طرف چپم در تاریکی متوجه نوعی درخشش یا در واقع چشمک زدن نوری شدم که در حقیقت دیده نمی شد بلکه احساس می شد . معذالک اطمینان داشتم که چشمانم آن را احساس می کند . از من سریعتر حرکت می کرد و دوباره راهم را سد کرد ، از طرف چپ به راست و باعث شد تعادلم را از دست بدهم ولی این بار نیافتادم و به دویدنم ادامه دادم و عجیب این که از این موضوع خوشم نیامد . ناگهان خشمی مرا فرا گرفت و از احساسات غیر متعارف خودم وحشت عمیقی به من دست داد . می خواستم سریعتر بروم . خواستم صدای جغد را تقلید کنم تا دون خوان بفهمد کجا هستم ولی شجاعت این که بر خلاف سفارشاتش اقدام کنم را نداشتم . درست در آن لحظه یک چیز وحشتناک توجهم را به خود جلب کرد . در طرف چپ خیلی نزدیک به من چیزی شبیه حیوانی ناشناخته بود ، تکانی خوردم و به طرف راست تغییر مسیر دادم . از شدت غافلگیری و وحشت ، مغزم از هر فکری خالی شد . فقط با سرعت هر چه تمام تر می دویدم . متوجه شدم که این وحشت واکنشی جسمانی و کاملا بیگانه از تفکرات من بود . در تمام زندگیم ترس و وحشت من زائیده روندی ذهنی بود که موقعیت های اجتماعی خطرناک یا تهدیدهای همنوعانم باعث آن بودند . این بار وحشت من کاملا تازگی داشت . از مکانی ناشناس در جهان منبعث می شد و به مکانی ناشناس در بدنم فرود آمده بود.

در طرف چپ خیلی نزدیک صدای جغد بگوشم رسید . هر چند درست نشنیدم ولی بنظرم رسید که صدای دون خوان بود . چون هیچ آهنگین نبود . از سرعتم کاستم . فریاد دیگری بگوشم رسید . صدای بم آن مرا ترساند ، سرعت گرفتم . فریاد سوم خیلی نزدیک بود . بطور مبهم منطقه تاریکی از تخته سنگ ها و درختان به چشمم خورد . فریاد چهارم موجب شد فکر کنم که دون خوان انتظار مرا می کشد ،‌ انگار به انتهای منطقه خطرناک رسیده بودم .

تقریبا وارد منطقه تاریک شده بودم که فریاد پنجم مرا در جا خشک کرد . به فضای سیاه مقابل نگاه می کردم ولی ناگهان خش خش طرف چپ توجه مرا جلب کرد . شیئی سیاهی را دیدم ، سیاه تر از همه چیز ، به بطرف من می غلطید یا می لغزید . از ترس سکسکه ای کردم و به کنار جستم . صدای تق تقی شنیدم و آن وقت از طرف فضای سیاه ، توده عظیم تاریکی به سرعت بیرون پرید . مستطیل شکل بود ، مثل یک در به بلندی سه متر . فریادی از وحشت کشیدم . تا چند لحظه در نهایت وحشت بودم ولی ناگهان بطور غریبی آرام شدم . توده سیاه را نگاه می کردم . این واکنش ها برای خودم کاملا تازگی داشت . بنظرم می رسید که پاره ای از وجودم با اصرار وحشتناکی بسوی توده تاریک کشیده می شد و بخشی دیگر نسبت به این کشش مقاومت می کرد . انگار از طرفی می خواستم بدانم قضیه چیست و از طرف دیگر می خواستم فرار کنم .

تقریبا متوجه علائم دون خوان نشدم . صدا از محل نزدیکی می آمد و از بی صبری او حکایت می کرد . فریادهایش طولانی تر و خشن تر بود . انگار در حال حرکت ، آن صدا ها را درآورده بود .

ناگهان بر خودم مسلط شدم ، برگشتم و مدتی درست همان طور که دون خوان می خواست دویدم . وقتی به او رسیدم فریاد زدم :

-          دون خوان !

دستش را روی دهانم گذاشت و اشاره کرد او را دنبال کنم . با سرعت متوسطی تا نیمکت سنگی که اول روی آن نشسته بودیم رفتیم .

مدت یک ساعت یعنی تا سحر در کمال سکوت نشستیم . بعد غذا خوردیم . دون خوان گفت که باید تا ظهر همانجا روی نیمکت سنگی بنشینیم و بدون اینکه تا ظهر بخوابیم از چیزی حرف بزنیم . درست مثل اینکه همه چیز طبیعی بوده و هیچ اتفاقی نیافتاده است .

تمام اتفاقاتی را که آن شب از لحظه ای که مرا تنها گذشته بود ، رخ دادند به تقاضای خودش برایش تعریف کردم . پس از این که داستانم تمام شد مدت زیادی در افکارش فرو رفت و ساکت ماند . بالاخره گفت :‌

-          بنظر خوب نمی آید . آن چه دیشب برایت اتفاق افتاد خیلی جدی بود بقدری جدی که بهتر است بعد از این تنها در شب بیرون نروی . از حالا به بعد اشباح شب ترا بحال خودت نخواهند گذاشت . پرسیدم :

-          دون خوان ، دیشب برای من چه اتفاقی افتاد ؟

-          تو با برخی از اشباح شب برخورد کردی . موجوداتی که بر آدم ها تاثیر می گذارند . تو از آن ها کاملا بی خبر بودی چون هرگز سر راهت با آنها برخورد نکرده بودی . شاید بهتر باشد آنها را " وجود " کوهستان بنامیم چون واقعا متعلق به شب نیستند . اگر من آنها را " وجود " شب می نامم برای این است که در شب بهتر می شود متوجه آنها شد . آنها اینجا هستند ، بطور دائم در اطراف ما هستند ولی در هنگام روز دریافتن آنها بسیار دشوارتر است فقط به این دلیل که روزها دنیای اطراف برای ما مانوس تر است و دنیای مانوس حاکم است . بر عکس در تاریکی همه چیز برای ما غریب است و چیزهای کمی بر ما حاکم است . به این دلیل نسبت به موجودات شب خیلی حساس تر هستیم .

-          دون خوان آیا آنها واقعی هستند ؟

-          مسلم است ! آنها بقدری واقعی هستند که معمولا آدم ها را می کشند . مخصوصا کسانی را که بدون اقتدار شخصی در طبیعت به گشت و گذار می پردازند .

-          اگر می دانستید که خطرناک هستند چرا مرا تنها گذاشتید ؟

-          تنها یک راه برای آموختن وجود دارد و آن تجربه کردن است ، از اقتدار صحبت کردن به هیچ دردی نمی خورد . اگر می خواهی بدانی اقتدار چیست و اگر می خواهی آن را بدست آوری ، باید خودت به همه چیز یورش ببری و آنها را برانگیزی ، و ادامه داد :

-          راه شناختن و اقتدار بسیار سخت و طولانی است . متوجه شده ای که تا دیشب هرگز تو را در شب تنها رها نکرده بودم . چون اقتدار کافی نداشتی ولی حالا تو به اندازه کافی اقتدار داری که وارد یک نبرد حسابی شوی ولی هنوز اقتدار کافی برای تنها ماندن در شب را نداری .

-          چه اتفاقی خواهدافتاد ؟

-          از بین خواهی رفت . اشباح شب تو را مانند مگسی خواهند کشت .

-          یعنی من دیگر نمی توانم شب تنها بخوابم ؟

-          تو می توانی در تختت تنها بخوابی ولی نه در کوهستان .

-          در دشت چطور ؟

-          این موضوع برای محیط طبیعی وحشی صدق می کند . در جائی که هیچکس نیست ، مخصوصا در ارتفاعات چون پناهگاه های طبیعی موجودات شب تخته سنگ ها و شکاف صخره هاست . تو نباید از حالا به بعد به کوهستان بروی مگر این که به اندازه کافی اقتدار شخصی ذخیره کرده باشی .

-          آخر چگونه می توانم اقتدار شخصی ذخیره کنم ؟

-          تو با زیستن به طریقی که من به تو آموخته ام اقتدار ذخیره خواهی کرد . کم کم همه راه های گریز را خواهی بست . لزومی ندارد که کوششی ارادی از طرف تو انجام گیرد . اقتدار ، خود راهش را خواهد یافت . مثلا در مورد من ، وقتی شروع به آموختن رفتار جنگجو کردم نمی دانستم که دارم اقتدار ذخیره می کنم . درست مثل تو فکر می کردم که هیچ کار ویژه ای انجام نمی دهم ولی این طور نبود ، ویژگی اقتدار حقیقی این است که متوجه گرد آوری و افزایش آن نمی شویم .

از او پرسیدم چطور به این نتیجه رسیدید که تنها ماندن در شب برای من خطرناک است . پاسخ داد :

-          " موجودیت " های شب در طرف چپ تو حرکت می کردند ، پس قصد داشتند که با مرگ تو متحد شوند . مخصوصا آن در را که دیدی ،‌ می خواست تو را به جانب خود بکشد تا از آن عبور کنی و این پایان تو بود .

به او گفتم که احساس می کنم وقتی اتفاق غریبی برای من می افتد او همیشه در آن نزدیکی هاست و انگار خودش این اتفاقات را برای من تدارک می بیند . من بارها در شب تنها در طبیعت بوده ام و همه چیز کاملا طبیعی و عادی بوده است . من هرگز نه سایه ای دیده بودم و نه صداهای عجیبی شنیده بودم . به هر حال هیچ وقت چیزی موجب وحشت من نشده بود .

خنده آرامی کرد و گفت :

-          این نشان می دهد که من دارای اقتدار شخصی زیادی هستم که به من اجازه می دهد همه چیز ها به کمکم بیاید .

فکر کردم منظورش این است که همدستانی دارد .

بنظرم افکار مرا خواند چون قهقهه خنده را سر داد و گفت :‌

-          خودت را با توجیهاتت آزار نده . آنچه را که گفتم هیچ معنائی برای تو ندارد چون باندازه کافی اقتدار شخصی نداری ، هر چند بیشتر از اوایل اقتدار داری چون اتفاقاتی برایت افتاد . قبلا برخوردی مقتدر با مه و رعد و برق داشتی و فهمیدی آن چه آن شب اتفاق افتاد هیچ اهمیتی نداشت . آن چه مهم است خاطره ایست که از آن واقعه برایت مانده است . روزی همه آن چه را که آن شب دیدی مثل پل ، کوره راه و بقیه چیزهای دیگر را دوباره خواهی دید . وقتی باندازه کافی اقتدار شخصی داشته باشی .

-          چرا دوباره آن را خواهم دید ؟

-          نمی دانم . من تو نیستم . فقط خودت می توانی به این سئوال پاسخ بدهی . ما همه با هم متفاوتیم . به همین دلیل هم من ناچار شدم دیشب تو را تنها بگذارم هر چند کاملا از امکان خطر مرگ برایت آگاه بودم ولی تو می بایست در برابر این اشباح شب خودت را آزمایش می کردی . من صدای جغد را انتخاب کردم چون جغد پیک این اشباح است . صدای جغد آنها را جلب می کند . اگر آنها برای تو خطرناک بودند به این دلیل نیست که طبعا آزاردهنده و موذی هستند ، بلکه به این دلیل است که تو بی نقص رفتار نکردی . در تو چیز عجیب و غریبی هست که من نمی دانم چیست . تو مرا مسخره می کنی . تو همیشه همه را مسخره کرده ای و مسلما این موضوع تو را خود بخود ماورای همه چیز و همه کس قرار می دهد ولی خودت می دانی که نمی تواند این طور باشد . تو فقط یک انسانی ، زندگی تو برای در بر گرفتن همه زیبائی ها و وحشت های این دنیا بسیار کوتاه است . به همین دلیل تمسخر کردن و دست انداختن کاری بی معنی است و تو را از گوز یک خرگوش بی ارزش تر می کند .

می خواستم اعتراض کنم ولی راه فرار نداشتم و این اولین بار نبود که خشم مرا فرا می گرفت ولی چون یادداشت می کردم این امر فاصله ای ایجاد کرد و توانستم آرامش خودم را حفظ کنم .

پس از سکوتی طولانی گفت :

-          گمان می کنم داروی همه این دردها را دارم . اگر فقط بخاطر بیاوری دیشب چه کردی با من موافق خواهی بود . هر بار که حریف تو غیر قابل تحمل می شد تو به سرعت یک جادوگر دویدی و من فکر می کنم که حریف با ارزشی برایت پیدا کرده بودم .

-