بخش سیزدهم
آخرین مقاومت جنگجو
یکشنبه 28 ژانویه 1962
در حدود ساعت یازده صبح دون خوان به خانه برگشت . او هنگام سحر خانه را ترک کرده بود . به استقبالش رفتم . دلقک وار خندید و با من دست داد و خیلی تشریفاتی سلام و علیک کرد . بعد گفت :
- ما به سفر کوتاهی می رویم . تو باید با ماشینت ما را به محل خیلی ویژه ای ببری . ما به جستجوی اقتدار می رویم .
سپس در توری های مختلف قمقمه آب و غذا را گذاشت و یکی از توری ها را به من داد .
بدون عجله بسوی شاهراه اصلی براه افتادیم و حدود ششصد کیلومتر بطرف شمال رفتیم . بعد در یک جاده سنگی بطرف غرب پیچیدیم . شیشه ماشین از حشرات و گرد و غبار پوشیده شده بود بطوریکه من دیگر چیزی نمی دیدم . شب شده بود و من برای دیدن جاده خیلی کوشش می کردم . به دون خوان گفتم که باید توقف کنیم تا شیشه را تمیز کنم ولی دستور به ادامه راه داد و گفت باید همینطور ادامه دهی . دیگر ناچار شدم به سرعت پنج کیلومتر در ساعت پیش بروم و گاهی هم سرم را از ماشین بیرون بیاورم و جاده را نگاه کنم ، چون در هر حال نباید قبل از رسیدن به مقصد توقف کنیم .
بعد از جاده خارج شدیم و به راست پیچیدیم . در تاریکی شب و گرد و خاک ، چراغ های ماشین هم فایده ای نداشتند . می ترسیدم کنار جاده در گودال ها بیافتیم ولی خاک های سفتی بود .
در حالی که از پنجره ماشین به بیرون خم شده بودم تا بتوانم جلو را ببینم صدمتری جلو رفتم . دون خوان گفت :
همین جا توقف کن . اینجا ماشین پشت یک صخره بزرگ پنهان است . از ماشین پیاده شدم و در نور چراغها به بازدید محل پرداختم چون هیچ نمی دانستم چه جور جائی هستیم . چراغ ها را خاموش کرد و با صدای بلند گفت ما وقت زیادی نداریم و باید ماشین را قفل کنیم و فورا راه بیافتیم . یکی از توری های حاوی قمقمه ها را به من داد . شب بقدری تاریک بود که نزدیک بود با افتادنم همه چیز از دستم بیافتد . دون خوان آرام ولی جدی دستور داد که بنشینم تا وقتی که چشمم به تاریکی اطراف عادت کند . در لحظه ای که از ماشین پیاده شده بودم توانسته بودم آن اطراف را ببینم . آنچه که باعث ناراحتی من شده بود عصبانیت بخصوصی بود که مرا گیج و خنگ کرده بود . در اطراف من همه چیز می درخشید . پرسیدم :
- کجا می رویم ؟
- ما امشب راه خواهیم رفت تا به محل ویژه ای برسیم .
- برای چه کاری ؟
- برای اینکه ببینیم آیا تو قادری به شکار اقتدار ادامه دهی یا نه ؟
خواستم بدانم آیا مرا امتحان می کند و اگر شکست بخورم آیا به آموزش من ادامه خواهد داد یا نه ؟
بی آنکه حرفم را قطع کند همه سخنانم را گوش کرد . بعد گفت :
آنچه ما می خواهیم انجام دهیم امتحان نیست . ما امیدواریم که نشانه ای ببینیم . اگر این نشانه ظاهر نشود معنایش این است که تو در شکار اقتدار شکست خورده ای و در این صورت آزاد خواهی بود و هیچ عملی به تو تحمیل نخواهد شد . تو آزاد خواهی بود که هر اندازه بخواهی نادان بمانی .
و افزود :
در هر صورت فرقی نمی کند من همیشه دوست تو باقی خواهم ماند و همیشه مصاحبت ترا خواهم پذیرفت .
نوعی احساس شکست می کردم . بشوخی گفتم :
- نشانه ای ظاهر نخواهد شد . می دانم چون من کمی اقتدار دارم .
قهقهه خنده را سر داد . با محبت دستی به شانه ام زد و گفت :
- نگران نباش نشانه ظاهر خواهد شد . می دانم . من از تو بیشتر اقتدار دارم .
از حرف خودش خیلی خوشش آمد . برای خودش دست زد و بعد خنده را سر داد .
توری را روی شانه هایم گذاشت و گفت که باید درست پشت سر او حرکت کنم و تا حد امکان پا جای پای او بگذارم .
و باز تاکید کرد :
- این راه پیمائی اقتدار است و همه چیز در آن به حساب می آید . اگر پایت را جای پای من بگذاری اقتداری را که من در راه رفتن از دست می دهم تو بدست می آوری .
نگاهی به ساعتم انداختم . ساعت یازده شب بود .
مرا مثل سربازی به حال آماده باش در آورد . پای راستم را یک قدم جلوتر گذاشت و گفت همینطور بی حرکت باش . بعد خودش درست همان وضعیت جلوی من ایستاد و به راه افتاد . زمزمه کرد :
- باید همه حواست را جمع کنی . به اطرف و جلو نگاه نکن فقط به زمین توجه کن .
او آهسته به راه افتاد و من بدون زحمت در حدود سی متر او را دنبال کردم . روی زمین سفتی راه می رفتیم . یک لحظه نیم نگاه به اطراف انداختم و در جا روی او افتادم . خندید و گفت :
- کفش های سنگین تو به پای من صدمه نزد ولی اگر تکرار شود تا صبح یکی از ما دو نفر ناقص خواهیم شد . و با صدای بم و محکم خود خندان ادامه داد :
من هیچ مایل نیستم که بخاطر حماقت تو نقص عضو پیدا کنم و اگر یکبار دیگر روی من بیفتی باید کفش هایت را در بیاوری و پیاده بیائی .
با صدای دو رگه ای گفتم :
- من نمی توانم بی کفش راه بروم .
خنده دون خوان تشدید شد بطوری که ناچار شد بایستد تا نفسش را تازه کند . دوباره تاکید کرد :
- شوخی نمی کنم ما برای بچنگ آوردن اقتدار می رویم و همه چیز باید کامل باشد .
از تصور پا برهنه در صحرا راه رفتن عرق سردی بر بدنم نشست . دون خوان بشوخی گفت :
- تو هم یکی از این دهاتی هائی هستی که برای خوابیدن هم کفشهایش را بیرون نمی آورد .
حق داشت . من هرگز پابرهنه راه نمی رفتم و راه رفتن در صحرا با پای برهنه برای من عذاب آور بود . گفت :
- این صحرا سرشار از اقتدار است و یک لحظه بزدلی جایز نیست .
دوباره براه افتادیم . با سرعت متوسطی راه می رفت . کمی بعد وارد منطقه ای شنی شدیم . پاهای دون خوان عمیق در شن فرو می رفت .
ساعت ها راه رفتیم تا اینکه بالاخره دون خوان به من گفت قصد ایستادن دارد تا با او تصادف نکنم . روی زمین سفتی بودیم که بنظر سربالائی می آمد . گفت :
- چون مرحله بعدی راه پیمائی ما طولانی تر و بی وقفه است اگر کاری داری می توانی بروی پشت درختچه ها .
ساعت یک بامداد بود . یک ربع بعد مرا بحال آماده باش درآورد و به راه افتادیم . این مرحله وحشتناک بود . هرگز در زندگی ام این همه حواسم را متمرکز نکرده بودم . او سریع راه می رفت و دقت مداوم برای یافتن رد پای او در من آن چنان انقباض و تمرکز ایجاد کرده بود که متوجه نبودم که دارم راه می روم . ساق ها و پاهایم را احساس نمی کردم . انگار نیروئی مرا در هوا پیش می برد . کوشش من برای تمرکز آن چنان بود که حتی متوجه فرا رسیدن صبح هم نشدم . فقط ناگهان متوجه شدم که دون خوان را می بینم . پاها و ردپاهای او را می دیدم و دیگر ناچار نبودم آن ها را حدس بزنم .
دون خوان بی مقدمه به یک طرف پرید و من بطور اتوماتیک بیست متری ادامه دادم . آهسته کردم ، ضعف بر پاهایم حاکم شد و به زمین غلطیدم . بسوی دون خوان برگشتم . با دقت مرا بررسی کرد . هیچ نشانه ای از خستگی در وجودش نبود در حالیکه من پوشیده از عرق بودم و نفس نفس می زدم .
بازویم را گرفت و مرا چرخاند و گفت که برای تمدد قوا باید به طرف مشرق دراز بکشم . این کار را کردم .
کم کم آرام شدم و نیرو گرفتم . برخاستم که ساعتم را نگاه کنم ولی دون خوان دستش را روی آن گذاشت و به آرامی سر مرا به طرف مشرق چرخاند و گفت :
- تو احتیاجی به این ساعت احمقانه نداری . ما الان در ساعت جادوئی زندگی می کنیم و بی شک خواهیم دانست که آیا تو قادر هستی اقتدار را دنبال کنی ؟
باطراف نگریستم . ما روی قله تپه خیلی بزرگی بودیم . خواستم به طرفی که به نظرم پرتگاهی داشت بروم ولی او پرید و مرا گرفت و گفت :
- تو باید درهمانجائی که به زمین افتادی باقی بمانی ، تا زمانی که خورشید از پشت کوههای سیاه طلوع کند .
مشرق را نشان داد و توجه مرا به قطعات ابری که افق را پوشانده بودند جلب کرد و گفت :
- اگر باد این ابرها را براند و بگذارد که اولین اشعه های آفتاب بر تو بتابد ، این نشانه مثبتی خواهد بود . بی حرکت بمان . پای راستت را جلو بگذار ، انگار راه می روی . افق را ثابت نگاه کن آنجا را نظاره کن ولی نگاهت را متمرکز نکن .
پاهایم خشک شدند ، ران هایم درد گرفته بود . در وضعیت غیر قابل تحملی بودم و عضلات خسته ی من نمی توانست بیش از این مرا نگه دارد ، تا جائی که توانستم مقاومت کردم و نزدیک بود بیافتم ، پاهایم می لرزیدند و در اختیار من نبودند . ناگهان دون خوان اشاره کرد که همه چیز تمام شد و مرا کمک کرد تا بنشینم .
قطعات ابر تکان نخورده بود و ما نتوانستیم طلوع خورشید را ببینیم ، گفت :
- متاسفم .
صادقانه بگویم میل نداشتم بپرسم که نتایج شکست من چه خواهد بود ولی دون خوان را می شناختم و می دانستم که او از نشانه ها پیروی می کند و آن روز نشانه ای ظاهر نشده بود . انقباض عضلات رانم تخفیف یافت . احساس راحتی کردم . برای بکار انداختن عضلاتم ، شروع به درجا زدن کردم ولی دون خوان با محبت تمام به من توصیه کرد تا قله ی تپه ی مجاور بدوم و از گیاهی که در آنجا بود چند برگ بچینم و با آنها پاهایم را مالش دهم تا انقباض عضلانیم بکلی برطرف شود .
از جائی که ما ایستاده بودیم می توانستم کاملا درختچه ی بزرگ ، سبز و شادابی را ببینم که برگهایش از رطوبت می درخشید . بخاطر آوردم که یکبار دیگر هم این کار را کرده بودم ولی بی نتیجه بود . دون خوان تاکید کرد که این گیاه دوست انسان است و اثر آن بقدری نامحسوس است که اگر هم متوجه آن نشویم بالاخره کار خود را می کند .
دوان دوان از تپه سرازیر شدم و از تپه ی مجاور بالا رفتم ولی وقتی به قله ی آن رسیدم احساس کردم که کوششی فوق نیرویم کرده ام . بزحمت توانستم نفسم را تازه کنم . حال تهوع داشتم . خم شدم و خودم را جمع کردم . بعد چشمم را بلند کردم و دستم را بطرف درختچه دراز کردم ، دستم به چیزی برخورد نکرد ! هیچ چیز مقابل من نبود ! تمام اطراف را گشتم ، در حالی که مطمئن بودم درختچه آنجاست نتوانستم آن را پیدا کنم و هیچ درختچه ای مشابه آن چه دیده بودم نیافتم .
می بایست آنجا باشد ، چون از محلی که دون خوان ایستاده بود تنها قله قابل رویت همان بود .
برگشتم . وقتی اشتباهم را برای دون خوان تعریف کردم ، لبخند ملاطفت آمیزی زد و پرسید :
- چرا می گوئی اشتباه ؟
- چون درختچه آنجا نبود !
- معذالک تو آن را دیده بودی ، نه ؟
- گمان می کردم می بینم .
- و حال در آن محل چه می بینی ؟
در محلی که فکر کرده بودم درختچه را دیده ام هیچ چیز نبود . کوشیدم برایش توجیه کنم که قربانی سراب شده بودم ، نوعی توهم بصری ، چون خیلی خسته بودم بنظرم آمده بود گیاهی را می بینم که امیدوار بودم ببینم ، درحالی که وجود نداشت .
دون خوان آرام خندید و مرا نگاه کرد و گفت :
- اشتباهی وجود ندارد . گیاه همانجاست . بالای آن تپه .
نوبت من بود که بخندم . حتی یکی از این درختچه ها هم آنجا نبود . شکی نبود که قربانی توهم خودم شده بودم .
دون خوان آرام شروع به سرازیر شدن از تپه کرد و به من اشاره کرد که او را دنبال کنم . روی تپه ی مجاور رفتیم ، من که بخودم اطمینان داشتم پوزخند می زدم . دون خوان گفت :
- برو آن طرف تپه را نگاه کن ، حتما درختچه ای که دیدی آنجاست .
به او گفتم که آن طرف تپه در هر صورت از دید ما پنهان بوده است و اگر هم درختچه ای از آن نوع آنجا باشد هیچ تفاوتی نمی کند .
با سر اشاره کرد که او را دنبال کنم و بجای اینکه بالای تپه برود آن را دور زد و با مهارت یک هنرپیشه مستقیم رفت مقابل یک درختچه سبز ایستاد ، بدون اینکه حتی نگاهی به آن بکند . بعد بطرف من برگشت و نگاه بسیار نافذی به من انداخت . گفتم :
- باید از این درختچه ها این اطراف فراوان باشد .
بدون اینکه آرامش خودش را از دست بدهد از تپه پائین آمد و ما تا حدود نیم کیلومتر از هر طرف جستجو کردیم و درختچه ای مشابه نیافتیم .
بدون کلمه ای حرف دون خوان مرا به قله تپه ی نخستین بازگرداند و پس از توقف کوتاهی در مسیر مخالف براه افتاد . علیرغم جستجوی دقیق آن محل ، ما فقط دو گیاه مشابه تا شعاع یک کیلومتر آن طرف تر پیدا کردیم که پهلوی هم روئیده بودند و سبزی تند و درخشان آنها نسبت به گیاهان اطراف کاملا جلب توجه می کرد .
دون خوان بی آنکه لبخند بزند مرا زیر نظر داشت . نمی دانستم چه فکری بکنم ، بالاخره گفت :
- عجب نشانه ی غریبی !
از راه متفاوتی به قله تپه اول بازگشتیم . بی شک راه دیگری انتخاب کرده بود تا کمیاب بودن آن درختچه را بمن ثابت کند . در واقع حتی یکی دیگر هم از آن نوع ندیدیم . وقتی فراز تپه رسیدیم نشستیم و در سکوت ، دون خوان بسته حاوی غذا را گشود و گفت :
- بعد از غذا حالت بهتر خواهد شد .
با شوق دستی به پشتم زد که حاکی از خوشحالی و رضایتش بود . من مردد بودم . این وقایع ناراحتم می کرد ، ولی خستگی و گرسنگی مانع شد که جر و بحث کنم .
وقتی سیر شدم خوابم گرفت . دون خوان گفت که با استفاده از فن نگاه کردن بدون تمرکز ، محلی مناسب در بالای تپه ای که درختچه را دیده بودم پیدا کنم . جائی را انتخاب کردم . دون خوان برگها و آشغالهای زمین را کنار زد بطوریکه یک دایره به قطر قد من تمیز شد . بعد با شاخه های سبز آن محل را جارو زد بدون اینکه شاخه ها بزمین کشیده شوند ! فقط ادای جارو کردن را در می آورد . بعد سنگ های روی آن زمین را برداشت و دقیقا به تناسب قد و اندازه ، آن ها را در دو محل مختلف جمع کرد . پرسیدم :
- با این سنگها چه خواهید کرد ؟
گفت :
- اینها نخ هستند و جای تو را معلق نگاه خواهند داشت !
سنگهای کوچک را برداشت و دور تا دور دایره روی زمین چید بعد مثل بناها آنها را با فشار چوب در زمین محکم کرد .
به من اجازه نداد وارد دایره شوم ، فقط گفت طریقه ی کارش را زیر نظر بگیرم . بعد هیجده سنگ از هیجده تا یک شمرد و به من گفت :
- حالا برو پائین تپه و منتظر بمان – خواهم آمد ببینم جای درست ایستاده ای یا نه .
- شما می خواهید چکار کنید ؟
در حالیکه کپه سنگهای بزرگ را بمن نشان می داد گفت :
- من این نخ ها را برایت پرت می کنم و تو باید هر یک از آن ها را در جائی که خواهم گفت در زمین فرو کنی ، همان طور که من کردم . خیلی دقت کن ، وقتی آدم با اقتدار سر و کار دارد باید رفتارش بی نقص و کامل باشد . هر یک از این نخ ها اگر آزاد بماند ممکن است ما را از بین ببرد . پس حتی یک اشتباه هم جایز نیست . نگاهت را به محلی که من نخ را می اندازم بدوز . اگر حواست پرت شود ، آن نخ تبدیل به یکی از سنگ های معمولی می شود و نخواهی توانست آن را از دیگر سنگها تمیز بدهی .
روش بهتری پیشنهاد کردم . یعنی گفتم بهتر است " نخ ها " را یکی یکی ببرم پائین تپه . خندید و سرش را بعلامت نفی تکان داد . مصرانه گفت :
- اینها نخ هستند . من باید آنها را پرت کنم و تو باید بگیریشان .
این کار ساعتی طول کشید . کوششی که برای تمرکز کردم مرا از پای در آورده بود . هر بار دون خوان دقت و نظارت لازم را به من یادآوری می کرد . گرفتن یک سنگ که در سراشیبی افکنده شده و لاجرم چند سنگ دیگر را هم بحرکت در می آورد دیوانگی بود . وقتی دایره تمام شد ، از تپه بالا رفتم در حالی که بزحمت می توانستم خودم را سرپا نگاه دارم . دون خوان داخل دایره را با شاخه های کوچک فرش کرده بود . چند برگ بمن داد تا توی لباسم اطراف نافم روی پوست بدنم بگذارم . این برگها مرا گرم نگاه می داشت و احتیاجی به پتو نداشتم . خودم را روی شاخه ها انداختم و روی این تخت نیمه نرم فورا بخواب رفتم .
وقتی چشمهایم را باز کردم عصر بود . هوا ابری بود و باد می وزید . بالای سرم توده های ابر بچشم می خورد ولی طرف غرب گاهی خورشید از میان ابرها دیده می شد .
بعد از این خواب طولانی خودم را قوی و سر حال احساس می کردم . باد گرم ناراحتم نمی کرد . سرم را بلند کردم تا نگاهی به اطراف بیاندازم . منطقه ی وسیعی از تپه های کم ارتفاع در غرب دیده می شد که زیبا و پر هیبت بود . در شمال و شرق کوههای قهوه ای سیر ، و بطرف جنوب دشت های وسیع و تپه ها تا کوهها دور دست آبی رنگ ادامه می یافت .
نشستم . دون خوان را ندیدم . ناگهان وحشت کردم . خیال کردم مرا تنها گذاشته و نمی دانستم چگونه به اتومبیلم برگردم . دراز کشیدم .
بطرز عجیبی نگرانیم از بین رفت . دوباره احساس آرامش و رضایت می کردم . احساس کاملا تازه ای بود . بنظر می رسید که اندیشه هایم متوقف شده اند . خوشبخت بودم . خودم را سر حال احساس می کردم . شور و شوق آرامی مرا فرا گرفت . نسیمی که از غرب می آمد بدنم را نوازش می داد . روی چهره و اطراف بنا گوشم آن را مانند آب نیمه گرمی احساس می کردم که مرا در بر می گیرد سپس باز پس می رود و دوباره مرا فرا می گیرد . در فراز و نشیب زندگی حاجتمندانه ام این احساس خرسندی و خوشبختی ، هرگز وجود نداشت . اشک از چشمهایم سرازیر شد . نه احساس غم می کردم و نه احساس ترحم برای سرنوشتم ، فقط شعف غیر قابل وصف و فوق العاده ای مرا فرا گرفته بود بحدی که اگر دون خوان نمی آمد و مرا تکان نمی داد ، برای همیشه آنجا می ماندم . دون خوان گفت :
- به اندازه کافی استراحت کردی .
مرا کمک کرد تا برخیزم . خیلی آرام مرا دور قله تپه گرداند . آهسته و کاملا ساکت راه می رفت . انگار فقط می خواست که مناظر اطراف را خوب تماشا کنم . با اشاره ی چشم یا سر توجه مرا به ابرها و کوهها جلب کرد . این منظره ی شگفت انگیز نزدیک غروب در من وحشت و ناامیدی ایجاد می کرد ، زیرا مرا به یاد خاطرات کودکیم می انداخت .
در بالاترین نقطه ی تپه از چند تخته سنگ آتشفشانی بالا رفتیم و آنجا بطرف جنوب راحت نشستیم و به سنگها تکیه دادیم . وسعت و فراخی منظره مقابل رعب انگیز بود .
دون خوان زمزمه کرد :
- این جا را در خاطرت ثبت کن . این محل از آن توست . امروز صبح تو دیدی . این یک نشانه بود – تو این مکان را با دیدن یافتی . این نشانه ، هر چند که غیر منتظره بود ولی بالاخره اتفاق افتاد . تو چه بخواهی و چه نخواهی اقتدار شکار خواهی کرد . نه تو ، نه من و نه همنوعان ، هیچکس این تصمیم را نگرفته است . از حالا به بعد قله ی این تپه متعلق بتوست ، مکان توست . تو باید مراقب همه ی اطراف آن باشی . باید به همه چیز توجه کنی و همه این ها از تو مواظبت خواهند کرد .
با لحن شوخی پرسیدم آیا همه ی این ها واقعا به من تعلق دارد ؟
خیلی جدی جواب داد :
- بله .
به قهقهه خندیدم و به او یادآور شدم که این کار ما شبیه کار اسپانیولیهائیست که قاره جدید را فتح می کردند . آنها بالای کوهی می رفتند و بنام پادشاهشان تمام زمین های قابل رویت رامتعلق به او اعلام می کردند .
- فکر خوبیست . من همه زمین های قابل رویت را به تو می دهم ، نه فقط زمین های مقابل ، بلکه همه اطراف ما را .
برخاست دستش را دراز کرد ، یکدور کامل دور خودش چرخید و گفت :
- این زمین ها از آن توست .
قهقهه خنده را سر دادم . خندید و پرسید :
- چرا نه ؟ چرا من نمی توانم این زمین را بتو ببخشم ؟
- این زمین ها متعلق بشما نیست .
- خوب منظور ؟ آیا متعلق به اسپانیولیها بود ؟ نه . ولی این مانع نشد که آن را تقسیم کنند و ببخشند . پس چرا تو نتوانی به همان شیوه آن را تصاحب کنی ؟
او را نگاه کردم تا طنز واقعی را که زیر لبخندش پنهان بود دریابم . آن چنان خنده شدیدی او را فرا گرفت که نزدیک بود از صخره بیافتد .
با لبخند دوباره شروع کرد :
- تا جائی که چشم کار می کند این زمین ها از آن توست ، نه برای استفاده کردن ، بلکه برای بخاطر آوردن . من آن را به تو می دهم چون خودت آن را کشف کردی . اینها مال توست . آن را بپذیر .
خندیدم . او کاملا جدی بنظر می رسید و اگر لبخند عجیبش نبود می شد باور کرد ایمان دارد قادر است این تپه ها را بمن ببخشد .
انگار افکارم را خوانده بود چون پرسید :
- چرا نه ؟
با حالت نیمه شوخی گفتم :
- من آن را می پذیرم .
لبخندش محو شد . مرا نگاه کرد و ادامه داد :
- هر تخته سنگ ، هر سنگ کوچک ، هر درختچه ی این تپه و مخصوصا قله آن بتو وابسته است . هر کرم خاکی که در آن زندگی می کند دوست توست . تو می توانی از آن ها استفاده کنی و آن ها می توانند از تو استفاده کنند .
چند دقیقه ای ساکت ماندیم . سرم بطور غیر عادی تهی از فکر و خیال بود . بطور مبهمی احساس کردم که این تغییر شدید و ناگهانی درونی بر چیزی که می خواست اتفاق بیافتد دلالت می کرد . نه احساس وحشت می کردم و نه دلواپسی ، فقط نمی خواستم حرفی بزنم . لغات بنظرم فاقد دقت بودند و به دشواری می شد معنائی بارشان کرد . هرگز صحبت کردن اینطور بنظرم بیهوده نرسیده بود . بمحض اینکه باین حالت خود آگاهی پیدا کردم تمایل شدیدی به سخن گفتن مرا فرا گرفت . پرسیدم :
- من با این تپه چکار می توانم بکنم ؟
- همه آن را با جزئیات بخاطرت بسپر ، تو در خواب به اینجا خواهی آمد . در این جا با اقتدارها روبرو خواهی شد و در اینجاست که روزی اسرار برایت فاش خواهند شد . تو اقتدار شکار خواهی کرد و اینجا محل توست ، محلی است که در آن اقتدار ذخیره خواهی کرد . در حال حاضر بنظرت بی معنی می رسد . فعلا بعنوان یک چیز بیهوده یا پوچ ، فقط آن را نگاه کن .
ازتخته سنگ پائین آمدیم و بطرف گودال کوچکی بشکل پیاله که در کناره تپه بود رفتیم و در آنجا غذا خوردیم .
شکی نبود که روی این تپه یک چیز دوست داشتنی و خوش آمدنی وجود داشت . خوردن و استراحت کردن ، لذت ها و احساس های تازه و ظریفی برایم بهمراه داشت . درخشش غنی تقریبا مسی رنگ از خورشید غروب می آمد که اطراف را طلائی رنگ کرده بود . مشاهده ی اطراف توجه مرا بخود جلب کرده بود ، حتی مایل نبودم بیاندیشم . دون خوان زمزمه کرد :
- همه جا را بدقت نگاه کن و همه جزئیات را هر چند بی معنی و کوچک باشند بررسی کن . مخصوصا به خطوط بارز منظره که در طرف غرب دیده می شود توجه کن . خورشید را نگاه کن بدون اینکه نگاهت را روی آن متمرکز کنی تا زمانی که در افق غروب کند نگاهش کن .
آخرین لحظات روشنائی ، درست قبل از این که خورشید پشت پرده ابر یا مه پنهان شود واقعا بی نظیر و فوق العاده زیبا بود . خورشید زمین را بآتش کشیده بود و آتشبازی غریبی براه انداخته بود . احساس سرخی بچهره ام نشست .
دون خوان مرا کشید و فریاد زد :
- برپا !
بکنار جست زد و دستور داد که در جائی که نشسته بودم درجا بزنم .
در حالی که دستوراتش را اجرا می کردم موجی از گرما مرا فرا گرفت . گرمای مسینی بود و در سق دهانم و بالای چشمم آن را احساس می کردم . انگار قسمت فوقانی سرم از آتشی سرد با شعله ها و درخشش مسی می سوخت .
عاملی درونی موجب شد هنگامی که خورشید ناپدید می شد سریعتر درجا بزنم و ناگهان در لحظه ای آن قدر سبک شده بودم که می توانستم پرواز کنم . دون خوان محکم مچ دست راستم را گرفت و فشار دستش تعادل و توازن را به من باز داد . بزمین افتادم . کنار من نشست .
چند دقیقه بعد آهسته بلند شد ، دستی به شانه ام زد و اشاره کرد دنبالش بروم به قله سنگهای آتشفشانی ، به محلی که قبلا نشسته بودیم بازگشتیم . در آنجا از باد محفوظ بودیم – دون خوان سکوت را شکست :
- نشانه خیلی عالی بود و چقدر شگفت انگیز ! در نهایت روز بود . چقدر بین من و تو تفاوت هست . تو بیشتر یک مخلوق شبانه هستی ولی من درخشش صبحگاهی را ترجیح می دهم ، یا در واقع ، درخشش آفتاب صبحگاهی مرا جستجو می کند در حالی که از تو اجتناب می ورزد . بر عکس خورشید در حال مرگ ، تو را آغشته کرد – شعله هایش تو را شعله ور کرد بدون این که بسوزاند . خیلی شگفت انگیز است !
- چرا شگفت انگیز است ؟
- من هرگز چنین چیزی ندیده ام . این نشانه اگر اتفاق بیافتد همیشه در قلمرو جوانی خورشید اتفاق می افتد .
- چرا دون خوان ؟
- حالا وقت صحبت در این باره نیست . شناخت یعنی اقتدار و خیلی وقت می خواهد که اقتدار کافی برای صحبت کردن در باره ی اقتدار را بدست آوری .
اصرار کردم ولی حرف را عوض کرد و در باره پیشرفت هایم در زمینه " خواب ساختن " سوال کرد . مدتی بود که در خواب به محل های مختلف می رفتم . مدرسه ، منزل دوستان و غیره . پرسید :
- آیا روز در این مکان ها هستی یا شب ؟
خواب های من صحنه هائی را ارائه می داد که درست در ساعاتی که معمولا به آن محل ها می رفتم اتفاق می افتاد . در مدرسه روز بودم و نزد دوستان شب .
پیشنهاد کرد که بکوشم یکبار هنگام خواب بعد از ظهر به محل انتخابی خودم " بروم " و ببینم که عینا در آن ساعت آنجا چه خبر است . اگر من شب "خواب می بینم " باید آنچه در شب اتفاق می افتد ببینم و تصریح کرد که آنچه انسان درخواب می بیند باید با زمان خوابیدن تطابق داشته باشد ، در غیر این صورت مشاهدات " خواب دیدن " نیست و فقط رویاهای معمولی خواهد بود و افزود :
- برای آنکه کارت ساده تر باشد ، باید یکی از اشیا محلی را که می خواهی به آنجا بروی انتخاب کنی و ذهنت را روی آن متمرکز نمائی . مثلا می خواهی به قله این تپه بیائی می توانی آن درختچه ویژه خودت را آن قدر نگاه کنی تا در ذهنت جایگزین شود . با بخاطر آوردن آن درختچه یا این تخته سنگ که روی آن نشسته ایم ، یا هر شیئی دیگری که اینجا یافت می شود ، می توانی هنگام " خواب " به آنجا بیائی . وقتی روی یک محل اقتدار مثلا اینجا حواست را متمرکز کنی آسان تر می توانی در " خواب " طی الارض کنی . ولی اگر نخواهی اینجا بیائی می توانی بهر جای دیگر هم بروی . شاید مدرسه ایکه می روی برای تو یک محل اقتدار باشد ، از آن استفاده کن . ذهنت را روی یکی از اشیاء آن محل متمرکز کن و آن را در " خواب " پیدا کن .
از آن شیئی که بخاطر می آوری باید روی دست هایت برگردی بعد دوباره به شیئی دیگر و الی غیر النهایه ... ولی الان تو باید ذهنت را روی هر چه بر قله این تپه هست متمرکز کنی زیرا اینجا مسلمترین جای تو در زندگی ات است .
مرا نگاه کرد . انگار می خواست اثر حرفش را بر من بسنجد . با صدای لطیفی ادامه داد :
- تو در این محل خواهی مرد .
با حالت عصبی به تکان خوردن پرداختم ، نمی توانستم آرام بگیرم . لبخند زد :
- من باید بارها و بارها تو را به قله این تپه بیاورم . بعد تو خودت خواهی آمد ، تا جائی که از آن اشباع شوی . خودت خواهی فهمید که چه زمانی این طور خواهد شد . قله این تپه همینطور که الان هست محل آخرین رقص تو خواهد بود .
- محل چی ؟
- محل آخرین مقاومت تو . تو در اینجا خواهی مرد . حال در هر جا که باشی . هر جنگجوئی مکانی برای مردن دارد . محلی ترجیحی سرشار از خاطرات فراموش نشدنی . مکانی که وقایع مهم در آن اتفاق افتاده است . محلی که در آن اسرار برملا شده اند ، مکانی که او در آن اقتدار شخصی ذخیره کرده است .
جنگجو باید هر بار که اقتداری به چنگ می آورد ، به محل ترجیحی خود برود تا در آن اقتدار ذخیره کند ، او یا در بیداری و یا در خواب به این محل می آید ... و بالاخره هنگامی که اجل فرا رسد ، هنگامی که دست مرگ را بر شانه چپش حس کند ، ذهن همواره آماده او ، به محل ترجیحی خود پرواز می کند و روح او در آنجا تا هنگام مرگ می رقصد .
هر جنگجو شکل ویژه و موقعیت بخصوصی از اقتدار را در زندگیش توسعه می دهد ، و این نوعی رقص است . حرکتی که او تحت تاثیر اقتدار انجام می دهد .
جنگجوی در حال مرگ اگر اقتدار کمی داشته باشد رقص کوتاهی می کند ، ولی اگر اقتدار قابل ملاحظه ای داشته باشد رقص بی نظیری خواهد کرد و مهم نیست که کوتاه یا بلند یا رعب انگیز باشد ، در هر حال مرگ باید بایستد و در نمایش آخرین رقص جنگجو شرکت کند . مرگ نمی تواند جنگجوئی را که برای آخرین بار وقایع و اعمال زندگیش را بر می شمرد ، با خود ببرد . او تا هنگامی که رقص ادامه دارد صبر می کند .
پشتم لرزید . آرامش مفرط – نور شامگاهی و منظره باشکوه آنجا همه تصویر آخرین رقص یک جنگجو را در ذهن تشدید می کردند . گفتم :
- هر چند که من جنگجو نیستم ولی آیا شما می توانید این رقص را به من بیاموزید ؟
- کسی که اقتدار شکار می کند باید این رقص را فرا گیرد . معذالک هنوز نمی توانم آن را بتو بیاموزم . بزودی ممکن است که حریف ارزنده ای پیدا کنی ، آن وقت اولین حرکت اقتدار را به تو خواهم آموخت . به مرور که در زندگی جلو می روی باید حرکات دیگری به آن بیافزائی . هر کدام از آنها در یک مبارزه اقتدار بدست می آید . پس در حقیقت وضعیت و شکل یک جنگجو تاریخ زندگی او را می سازد ، رقصی که همراه با اقتدار او تکامل پیدا می کند .
- آیا مرگ حقیقتا برای تماشای رقص یک جنگجو متوقف می شود ؟!
- جنگجو جز یک انسان نیست . انسانی بسیار متواضع . او نمی تواند مقاصد مرگش را تغییر دهد . ولی ذهن بی نقص او که با کارهای فوق العاده موحش توانسته اقتدار زیادی ذخیره کند ، بی شک می تواند لحظه ای مرگ را نگه دارد ، لحظه ای نسبتا طولانی که طی آن او می تواند برای آخرین بار از یادآوری اقتدارش لذت ببرد . شاید بتوان گفت که این لطفیست که مرگ در حق آن ها که ذهن بی نقصی دارند ، می کند .
برای آرام کردن اضطرابی که مرا فرا می گرفت شروع به صحبت کردم . می خواستم بدانم که آیا او جنگجویانی را می شناخته که مرده بودند و تا چه حد این آخرین رقص آنها توانسته بود در لحظه مرگشان دخل و تصرف کند .
با لحن خشکی گفت :
- کافیست – مرگ کار رعب انگیز و عظیمی است . خیلی بیش از پرپر زدن و بی حرکت شدن است .
- دون خوان آیا من هم باید به هنگام مرگ برقصم ؟
- بی شک ، هر چند که تو مثل یک جنگجو زندگی نمی کنی ولی داری اقتدار شکار می کنی . امروز خورشید نشانه ای به تو داد . بهترین کاری که در زندگی خواهی کرد در انتهای روز خواهد بود . مسلم است که تو جوانی درخشان نور صبحگاهی را تقدیر نمی کنی ، سفر کردن صبحگاهی برایت جذاب نیست . تو خورشید در حال مرگ را ترجیح می دهی ، خورشید پیر زرد رنگ و لطیف را . تو گرمای خورشید را دوست نداری ، روشنائی او را دوست داری . بنابر این بهنگام مرگت روی این تپه وقت غروب ، خواهی رقصید و در طی آخرین رقصت ، مبارزه ات را نقل خواهی کرد . نبردهائی را که در آن ها پیروز شده ای ، نبرد هایی که در آن ها شکست خورده ای ، از شادی و وجد و حیرتت به هنگام برخورد با اقتدار شخصی خواهی گفت . رقص تو اسرار و شگفتی هائی را که ذخیره کرده ای بیان خواهد کرد و مرگ تو اینجا بتماشا خواهد نشست . خورشید غروب تو را روشن خواهد کرد بی آنکه بسوزاند ، مانند امروز باد نرم و لطیف خواهد بود و تپه تو خواهد لرزید . با پایان بردن رقصت به خورشید خواهی نگریست زیرا دیگر هرگز ، در بیداری یا خواب او را نخواهی دید ... و آنگاه مرگ تو جنوب را نشان خواهد داد و فراخی را .