بخش دهم

خود را در دسترس اقتدار قرار دادن

 

پنج شنبه 17 ماه اوت 1961

 به محض پیاده شدن از ماشین به دون خوان گفتم كه حالم خوش نیست . با مهربانی دستم را گرفت و تا زیر سر در خانه اش برد و گفت :

-          بنشین .

لبخند زنان دستی به شانه ام زد .

همان طور كه اشاره كردم از دو هفته قبل دون خوان با من تغییر روش داده بود و در نتیجه برای اولین بار در روز چهارم اوت به من اجازه داد كه چند دانه ” پیوتل “ مصرف كنم . در اوج توهمات ناشی از مخدر ، من با سگ خانه ای كه در آن بودیم بازی كرده بودم . از نظر دون خوان این اتفاق بیان كننده رابطه ای فوق العاده ویژه با پیوت بود . او ادعا می كرد كه در لحظاتی از آن قبیل كه من تجربه كرده بودم یعنی در لحظات اقتدار ،‌ دنیای عادی دیگر وجود نداشت و هیچ چیز را نمی بایست به ظاهرش تعبیر كرد . سگی كه من با او بازی كرده بودم ، یك سگ عادی نبود بلكه تجسمی از مسكالیتو بود یا در واقع نیرو و الهه ای بود كه در پیوتل وجود دارد .

اثرات ثانوی این تجربه عبارت بود از یك خستگی عمومی ،‌ تاثر مالیخولیائی و رویاها و كابوسهائی كه بطور استثنائی اثر گذارنده بودند . دون خوان پرسید :

-          پس وسایل نویسندگی ات كجاست ؟

دفترچه یادداشتم در ماشین مانده بود . دون خوان كیفم را آورد و كنار دستم گذاشت .

از من پرسید :

-          آیا همیشه هنگام را ه رفتن این كیف را در دست می گیری ؟

-          بله .

-          این دیوانگی است . من به تو گفته بودم كه هنگام راه رفتن هیچ چیز در دستت نگیری . یك كوله پشتی بخر .

از خنده روده بر شدم . گذاشتن دفترچه یادداشت در كوله پشتی خیلی مضحك بود . به او گفتم كه من معمولا كت و شلوار و جلیقه می پوشم و كوله پشتی روی چنین لباسی جلب توجه می كند . گفت :

-          پس كت را روی كوله پشتی بپوش . بهتر است مردم فكر كنند كه تو قوزی هستی تا اینكه بدنت را با این همه اشیائی كه در دست می گیری ،‌ خراب كنی .

بعد مرا تشویق كرد كه دفتر و مدادم را بیرون بیاورم . بنظر می رسید  كه قصد دارد راحتی و آسایش مرا فراهم كند .

دوباره ناراحتی جسمی و احساس غم عجیبی را كه داشتم به او یادآوری كردم . به قهقهه خندید و گفت :

-          تو شروع به آموختن كرده ای .

بعد گفتگوئی طولانی را آغاز كردیم . او گفت :

-          مسكالیتو به تو اجازه داده است كه با او بازی كنی و این نشانه انتخاب تو بعنوان ” مرد برگزیده “ است . من تعجب می كنم ، ‌چون تو سرخپوست نیستی ، معذالك باید شناخت سری را بتو منتقل كنم . همان طور كه راهنمای من این شناخت را به من داد و مرا تبدیل به ”‌مرد شناسا “ كرد .

احساس بدبختی قریب الوقوعی به من دست داد . دانستن این مطلب كه انسان برگزیده ای هستم ، طرز رفتار عجیب او با من و تاثیر منهدم كننده پیوتل ، مجموعا در من احساس دلواپسی و بلا تكلیفی شدیدی بوجود آورده بود . ولی حالات من برای او اهمیت نداشت . مرا متوجه كرد كه مسكالیتو با من بازی كرده و این تنها مسئله مهم و بی نظیری بود كه می بایست به آن بیاندیشم . و افزود :‌

-          به هیچ چیز دیگر فكر نكن . بقیه خود بخود خواهد آمد .

سپس برخاست ، با مهربانی دستی بسرم كشید و با صدای لطیفی گفت :

-          من به تو جنگجو بودن را خواهم آموخت همانطور كه شكار را به تو آموختم . البته این را هم اضافه كنم كه فرا گرفتن شكار تو را به شكارچی مبدل نكرد و فرا گرفتن جنگجوئی هم تو را به آدم جنگجوئی تبدیل نخواهد كرد .

احساس حرمان و ناراحتی جسمی كه داشتم مرا مضطرب می كرد . از رویاها و كابوسهایم شكایت كردم . لحظه ای فكر كرد و بعد نشست . گفتم كه خوابهای عجیبی دیده ام .

-          تو همیشه خوابهای عجیبی می دیدی .

-          ولی این بار باز هم عجیب تر هستند .

-          اهمیتی نده . اینها فقط رویا هستند و مثل رویاهای هر شخص دیگری هیچ اقتداری ندارند . پس چرا نگران آنها هستی یا از آنها صحبت می كنی ؟

-          ولی آخر ، دون خوان ،‌ آنها فكر مرا بخود مشغول كرده اند . چه باید بكنم تا این خوابها متوقف شوند ؟

-          هیچ . بگذار بگذرند . برای تو وقت آن فرا رسیده كه در دسترس اقتدار قرار بگیری ،‌ پس حالا شروع كن به تصرف در رویاهایت . بطریقی لغت ” رویا “ را بكار برده بود كه حس كردم منظور خاصی از آن دارد . در این فكر بودم كه سوالم را چگونه مطرح كنم ، كه ادامه داد :

-          تا بحال در باره رویا با تو حرفی نزده بودم چون قصدم این بود كه شكار كردن را به تو بیاموزم ، یك شكارچی علاقه ای به استفاده از رویا ندارد و می شود گفت كه تفاوت بین یك شكارچی و یك جنگجو در همین است . شكارچی هیچ چیز در باره اقتدار نمی داند در حالی كه جنگجو می كوشد اقتدار بدست آورد .

این كه چه كسی می تواند جنگجو بشود و چه كسی فقط شكارچی از اراده ما خارج است . چنین تصمیمی در حیطه قدرت نیروهائی است كه ما انسان ها را هدایت می كنند . به همین دلیل است كه بازی كردن مسكالیتو با تو نشانه پر اهمیتی است . آن قدرت ها ترا بسوی من هدایت كردند . آنها تو را بسوی آن ایستگاه اتوبوس راندند .

بخاطر داری ؟ یك آدم دلقك مآب تو را بسوی من آورد . اینكه یك عروسك دلقك ترا به من معرفی كرد نیز یك نشانه بود . و اینطور شد كه من به تو شكارچی شدن را آموختم . و حالا یك نشانه دیگر . مسكالیتو شخصا با تو بازی كرده است . متوجه هستی چه منظوری دارم ؟

منطق عجیب و غریب او را درك نمی كردم . كلماتش صحنه هائی را در نظرم مجسم می ساخت كه در آنها خود را مقهور و مغلوب چیزی وحشتناك و غیر قابل درك می دیدم ،‌ چیزی كه در انتظارش نبودم و  حتی در عجیبترین تخیلاتم نیز وجودش را حدس نزده بودم . پرسیدم :

-          شما پیشنهاد می كنید كه من چكار كنم ؟

-          خودت را در دسترس اقتدار قرار بده . خواب هایت را در دست بگیر . تو آنها را ”‌رویا “ می نامی چون اقتدار یك جنگجو را نداری . جنگجوئی كه در جستجوی قدرت است آنها را رویا نمی نامد بلكه واقعیت می داند .

-          منظورتان این است كه او خواب را واقعی تلقی می كند ؟

-          او چیزی را بجای چیز دیگری نمی گیرد . آنچه تو رویا می نامی برای یك جنگجو واقعیت است . تو باید بفهمی كه یك جنگجو آدم نادانی نیست . جنگجو شكارچی منزهی است كه به شكار اقتدار می رود . او وقت و حوصله لاف زدن ،‌ بخود دروغ گفتن یا راه غلط رفتن را ندارد . آنچه در صحنه برد و باخت قرار دارد زندگی اوست و زندگی او مهم تر از این است كه چنین كارهائی بكند . زندگی ای كه بدقت پیراسته و محدود شده است ، زندگی كسی كه مدت زیادی وقت گرفته تا به حداقل مورد نیاز تقلیل یابد و به كمال برسد . او زندگیش را با یك سنجش احمقانه از دست نخواهد داد و یا با اشتباه گرفتن چیزی بجای چیز دیگری . پس خواب دیدن برای یك جنگجو واقعیت دارد ،‌ زیرا می تواند مختارانه در آن عمل كند . می تواند چیزی را بپذیرد یا رد كند . بین وسایل مختلف آنهائی را كه به اقتدار منجر می شوند ، ‌برگزیند و سپس می تواند از این وسایل استفاده كند . در حالی كه در رویاهای عادی ، ‌او نمی تواند مختارانه اقدام به عمل كند .

-          دون خوان ،‌ منظورتان این است كه خواب واقعیت دارد ؟

-          مسلم است كه واقعیت دارد .

-          به همان اندازه كه آنچه الان انجام می دهیم ؟

-          اگر بخواهی مقایسه كنی ، ‌خواهم گفت شاید از این هم واقعی تر باشد . در حقیقت خواب دیدن ،‌ داشتن اقتدار است . تو در خواب می توانی چیزها را تغییر دهی ، و می توانی بی نهایت چیزهای نهانی كشف كنی ، ‌تو می توانی هر چه را می خواهی كنترل كنی .

از یك نقطه نظر ، عقاید اساسی دون خوان همیشه برایم جذاب بود . می توانستم بسهولت درك كنم كه او این تصور را كه آدم بتواند در رویا همه كار بكند ، دوست دارد . ولی هرگز نمی توانستم این مطلب را جدی بگیرم . شكاف عمیقی بین این طرز فكر و طرز فكر من وجود داشت .

چند لحظه ای صاف هم را نگاه كردیم . حرفهایش بنظرم جنون آمیز بود . ولی هر چه فكر می كردم می دیدم او متعادل ترین آدمی است كه می شناسم .

اقرار كردم كه باور نمی كنم او رویاهایش را واقعیت بداند . زیر لبی خندید . انگار می دانست تا چه حد واقعیت من متزلزل است . بدون كلمه ای حرف برخاست و وارد خانه اش شد .

مدت زیادی مبهوت به جا ماندم . تا اینكه از پشت خانه مرا صدا كرد تا دمی ذرتی را كه پخته بود با هم بخوریم .

از او پرسیدم حالت بیداری را چه می نامد ؟ آیا لغت ویژه ای برای آن دارد ؟ ولی او یا پرسشم را نفهمید و یا نخواست جواب بدهد .

برای نشان دادن تناقض واقعیت با رویا پرسیدم :

-          شما به آنچه ما الان انجام می دهیم چه می گوئید ؟

در حالی كه جلوی خنده اش را می گرفت گفت :

-          من به این خوردن می گویم !

-          من این را واقعیت می نامم . واقعیت ،‌ زیرا این كه ما داریم غذا می خوریم ،‌ واقعا اتفاق می افتد .

-          خواب دیدن هم واقعا اتفاق می افتد . و در حالی كه از خنده به خود می پیچید ادامه داد :

-          همان طور كه شكار كردن ، راه رفتن و خندیدن .

گفتگو را رها كردم . هر چه می خواستم وسعت نظر بخرج بدهم ،‌ باز هم نمی توانستم حرفش را بپذیرم . بنظرم رسید كه از سرگشتگی من لذت می برد .

پس از اتمام غذا گفت كه برای راه پیمائی بیرون می رویم ولی نه مثل همیشه برای گردش در صحرا و توضیح داد :

-          این بار فرق می كند . از حالا به بعد ما به مكانهای اقتدار می رویم . تو باید بیاموزی كه چگونه خود را در اختیار اقتدار قرار دهی .

به او گفتم كه می ترسم و خود را ابدا شایسته چنین كارهائی نمی دانم . دستی به پشتم زد و با لبخند محبت آمیزی آهسته گفت :‌

-          خیلی خوب . كافیست ،‌ خودت را به ترس نسپر . من ذهن شكارچی تو را بیدار كرده ام . تو دوست داری با من در این صحرای شگفت انگیز گردش كنی . برای اینكه همه چیز را رها كنی ، خیلی دیر شده است .

به سوی صحرا به راه افتاد . با حركت سر به من اشاره كرد كه او را دنبال كنم . می توانستم سوار ماشین بشوم و آنجا را ترك كنم اما من واقعا دوست داشتم كه همراه او در آن صحرای باشكوه ، ‌پرسه بزنم . دنیای ترسناك ، اسرار آمیز و با شكوه او را دوست داشتم . واین دنیا فقط وقتی با او بودم برایم وجود داشت . همانطور كه گفته بود ، مجذوب شده بودم .

بطرف تپه های شرقی رفتیم . راه پیمائی طولانی ای بود . گرمای خفقان آور مرا به هیچ وجه اذیت نكرد .

وارد گردنه تنگی شدیم و خیلی جلو رفتیم . دون خوان در سایه تخته سنگهای بزرگی توقف كرد . چند قطعه شیرینی درآوردم كه بخورم ولی دون خوان مانع شد .

به من گفت كه باید چند متر آنطرف تر روی تخته سنگ مجزا و بلندی بنشینم . سنگ تقریبا مدوری بود . گمان كردم كه او هم به من خواهد پیوست . چون با من تا نیمه راه آمد ولی پس از اینكه مرا كمك كرد تا به بالای تخته سنگ برسم یك قطعه گوشت خشك شده به من داد و گفت كه این ” گوشت اقتدار “‌ است و باید بسیار آهسته جویده شود و با هیچ خوراك دیگری مخلوط نشود . بعد پائین رفت و در پناه تخته سنگی در سایه نشست . كاملا راحت و آرام بود . تقریبا در خواب بنظر می رسید . تا وقتی من مشغول خوردن بودم همین حالت را حفظ كرد بعد ناگهان پشتش را صاف كرد و شروع كرد به تكان دادن سرش از چپ به راست گوئی بدقت گوش فرا داده است . دو یا سه بار نگاهی به من انداخت و ناگهان برخاست و مانند یك شكارچی به بررسی اطراف پرداخت . بطور غریزی به حالت آماده باش درآمدم . چشم از او بر نمی داشتم . با نهایت احتیاط آهسته عقب عقب رفت و پشت تخته سنگها پنهان شد . مثل اینكه منتظر عبور شكار بود . ناگهان متوجه محوطه دایره شكلی شدم كه اطرافش را سنگهای سیاه آهن فرا گرفته بود .

دون خوان از پناهگاهش ناگهان بیرون آمد و لبخندی زد . خمیازه ای كشید ، خستگی اش را در كرد و بطرف من آمد ، خیالم راحت شد . دوباره نشستم و پرسیدم :

-          چه اتفاقی افتاده ؟

با فریاد پاسخ داد :

-          در این اطراف هیچ خبری نیست و نباید نگران باشیم  .

معده ام تیر كشید . پاسخش نامتناسب بود . نمی دانستم چرا بدون دلیل فریاد می زند .

تصمیم گرفتم از تخته سنگ پائین بیایم ولی او فریاد زد :

-          چند لحظه دیگر هم بمان .

پرسیدم :

-          شما دارید چكار می كنید !

در حالیكه بین دو تخته سنگ پنهان می شد با صدای گوشخراش گفت :

-          می روم این دور و برها سركی بكشم . بنظرم صدائی شنیدم .

پرسیدم :

-          آیا صدای حیوانی را شنیدید ؟

دستش را بگوشش گذاشت و فریاد زد :

-          صدای تو را نمی شنوم ، بلندتر داد بزن !

خودم را خفه كردم تا از او بپرسم جریان چیست ؟

او فریاد زد :

-          این اطراف هیچ خبری نیست . آیا تو در بالای تخته سنگ چیزی نمی بینی ؟

-          نه .

بعد از من خواست كه محوطه ای را كه طرف جنوب واقع بود برایش توصیف كنم .

پس از این كه مدتی جیغ و داد كردیم به من گفت :

-          بیا پائین و بعد آهسته در گوشم گفت :

-          برای اینكه مطمئن شویم ، حضورمان را باطلاع رسانده ایم ، ناچار بودیم فریاد بزنیم . تو باید خودت را در اختیار اقتدار این حلقه چاه قرار دهی .

من آنجا حلقه چاهی ندیده بودم . دون خوان اشاره كرد كه روی آن نشسته ایم و گفت :

-          اینجا آب هست و اقتدار هم هست . در اینجا یك روح هست ، و باید بخود جلبش كنیم . شاید بطرف تو بیاید .

دلم می خواست در باره این باصطلاح روح چیزی بدانم ولی دون خوان گفت كه باید سكوت را كاملا رعایت كنم و به من توصیه كرد كه هیچ حركت یا صدائی كه حضور ما را برساند انجام ندهم .

برای او كاری سهل تر از این نبود كه ساعتهای متمادی بی حركت بماند ولی برای من یك شكنجه واقعی بود . پاهایم بخواب رفت ، پشتم درد گرفت ، فشار غیر قابل تحملی شانه ها و گردنم را فرا گرفت . تمام بدنم بی حس و سرد شده بود واقعا كلافه شده بودم كه او ناگهان از جا برخاست ، ایستاد و برای كمك به من دستش را دراز كرد .

در حالیكه عضلاتم را در همه جهات كش و قوس می دادم از سهولت او در برخاستن پس از ساعتها بی حركتی متعجب شدم . مدتها طول كشید تا عضلاتم انعطاف پذیری لازم را برای راه رفتن بدست آوردند .

دون خوان بطرف خانه براه افتاد و به من دستور داد به فاصله سه قدم پشت سر او راه بروم . نسبتا آهسته حركت می كرد و مسیر را مارپیچی می رفت بطوریكه سه یا چهار بار مسیر همیشگی را قطع كردیم . نزدیك عصر به خانه او رسیدیم . می خواستم در باره اتفاقات احتمالی آن روز سوالاتی بكنم ولی گفت كه بیهوده است و تا هنگامی كه به ” مكان اقتدار “ باز نگشته ایم نباید در آن باره صحبتی بكنیم . دچار تضاد و سردرگمی شده بودم . خیلی آهسته سوالی از او كردم . با نگاهی جدی و سرد یادآوری كرد كه شوخی نمی كند .

ساعتها زیر سر در خانه اش نشستیم . من یادداشت هایم را مرتب می كردم . گه گاه قطعه ای گوشت خشك شده به من می داد . شب فرا رسید . دیگر نمی توانستم بنویسم . سعی كردم به ماجرای آن روز فكر كنم ، ولی عاملی درونی مانع می شد . بخواب رفتم .

 

شنبه 19 ماه اوت 1961

 

دیروز من و دون خوان به شهر رفتیم و صبحانه را در رستوران خوردیم . به من توصیه كرد كه عادات غذائی خود را زیاد تغییر ندهم و گفت :‌

-          بدن تو به ” گوشت اقتدار “ عادت ندارد و اگر غذای همیشگی خودت را نخوری بیمار خواهی شد .

او هم با اشتهای فراوان می خورد . سر بسرش گذاشتم جواب داد :

-          بدن من همه چیز را دوست دارد .

نزدیك ظهر به محل چاه آب رفتیم و با گفتگوئی پر سر و صدا كه سكوت اجباری چند ساعته ای را بدنبال داشت ، حضور خود را به اطلاع روح آن  محل رساندیم .

هنگام بازگشت ،‌ دون خوان بطرف منزل نرفت بلكه بسوی كوهستان براه افتاد . پس از پائین رفتن از سراشیبی مختصری بالای تپه بلندی رفتیم . دون خوان محلی را در سایه برای استراحت انتخاب كرد و گفت كه ما باید تا غروب آفتاب اینجا بمانیم . در این مدت می بایست رفتار ما خیلی طبیعی باشد و بدین جهت دون خوان به من اجازه داد كه سوالاتم را مطرح كنم . بعد با صدای آهسته افزود :

-          می دانم كه روح آنجا مخفی شده است .

-          كجا ؟

-          آنجا زیر درختچه ها .

-          چه نوع روحی است ؟

با حالتی استفهامی مرا نگریست و پرسید :

-          مگر چند نوع وجود دارد ؟

هر دو به قهقهه خندیدیم  . سوالاتم اثر تسكین بخشی بر حالت عصبی من داشت .

گفت :

-          او هنگام غروب خواهد آمد . كافیست انتظار بكشیم . دیگر حرفی نزدیم . سیل سوالاتم خشكیده بود .

دون خوان تاكید كرد :

-          ما باید بدون وقفه حرف بزنیم . صدای انسان ارواح را جلب می كند . آنجا یكی از آنها پنهان شده است . ما خود را در اختیارش خواهیم گذاشت . به حرف زدن ادامه بده .

احساس می كردم بطرز ابلهانه ای از كلمات خالی شده ام ،‌ حتی نمی توانستم فكر كنم . خندید و دستی بشانه ام زد :

-          تو واقعا عجیبی . وقتی باید حرف بزنی انگار زبانت را گربه خورده است . زود باش منقارت را باز كن .

حركت خنده داری كرد . دهانش را مثل منقار یك پرنده باز و بسته كرد و ادامه داد :

-          از حالا به بعد مطالبی هست كه فقط در ”‌مكانهای قدرت “ در باره آنها صحبت خواهیم كرد  . من برای اولین تجربه ات تو را به اینجا آوردم . اینجا یك ” مكان قدرت “‌ است و در اینجا ما فقط می توانیم در باره اقتدار صحبت كنیم .

-          من نمی دانم اقتدار چیست .

-          اقتدار چیزیست كه جنگجو به آن می پردازد . در آغاز باور نكردنی و دست نیافتنی بنظر می رسد . حتی فكر كردن به آن هم دشوار است و تو الان در این مرحله هستی . بعد مساله اقتدار خیلی جدی می شود . ممكن است آدم نتواند آن را بدست آورد یا ممكن است واقعا نفهمد كه او وجود دارد ،‌ معذالك می داند كه چیزی هست ، چیزی كه قبلا نمی توانسته ببیند . بعد اقتدار مثل چیزی مهار نشدنی بسراغ ما می آید . غیر ممكن است بتوان گفت چگونه می آید یا واقعا چیست . چیزی نیست اما در برابر چشمانت شگفتی های بسیار می آفریند . و بالاخره اقتدار چیزی در خود ماست ، چیزی كه اعمال ما را كنترل می كند و معذالك از ما فرمان می برد .

ساكت شد . می خواست بداند آیا فهمیده ام یا نه . پاسخ مثبت دادن بنظرم مسخره می آمد . متوجه سرگردانیم شد . پوزخندی زد . بعد مثل كسی كه نامه ای را دیكته می كند گفت :

-          در همین جا نخستین درس قدرت را به تو می آموزم . به تو می آموزم كه چگونه یك رویا بسازی .

مرا نگاه كرد و پرسید :

-          فهمیدی ؟

نه من نفهمیده بودم . بزحمت منظورش را درك می كردم . توضیح داد كه ” رویا ساختن “‌ یعنی داشتن تسلط دقیق و عملی روی موقعیت كلی رویا ، كنترلی مشابه آنچه انسان در واقعیت دارد مثلا می تواند تصمیم بگیرد از تپه ای بالا برود یا بر عكس در سایه تخته سنگها بنشیند . و  ادامه داد :‌

-          باید از یك چیز خیلی ساده شروع كنی . امشب در خواب به دستهایت نگاه كن . زدم زیر خنده . طوری حرف می زد كه انگار در باره یك كار خیلی عادی حرف می زند . با تعجب پرسید :

-          چرا می خندی ؟

-          آخر من چطور می توانم دستهایم را در خواب نگاه كنم ؟

-          خیلی ساده است . نگاهت را روی دستهایت متمركز كن ، اینطور ...

سرش را خم كرد و به دستهایش خیره شد ،‌ دهانش كاملا باز مانده بود . بقدری حالتش خنده دار بود كه نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . پرسیدم :

-          نه ،‌جدی ، چكار باید بكنم ؟

-          همانطور كه گفتم . مسلما تو می توانی در صورت تمایل به هر چیز دیگری كه بخواهی نگاه كنی ، مثلا انگشتهای پایت ، یا ناف یا اسبابت . من گفتم دستت را نگاه كن چون از همه آسان تر است . فكر نكن شوخی می كنم . خواب دیدن یا خواب ساختن همانقدر جدی است كه دیدن یا مردن یا هر چیز دیگری كه در این دنیای ترسناك و اسرار آمیز هست .

حتی می توانی به یك چیز سرگرم كننده فكر كنی . همه چیزهای باور نكردنی كه می توانی انجام دهی مجسم كن . مردی كه اقتدار شكار می كند ، ‌هنگام خواب دیدن عملا هیچ محدودیتی ندارد .

از او راهنمائی خواستم . گفت :

-          هیچ راهنمائی ویژه ای وجود ندارد . تو فقط باید دستهایت را نگاه كنی .

-          باید بتوانید مرا بیش از این راهنمائی كنید .

سرش را تكان داد . نگاههای كوتاه و سریعی به من انداخت و گفت :

-          ما همه با هم فرق داریم . من فقط می توانم در باره تجربه خودم با تو حرف بزنم ولی فایده ای ندارد . چون ما به هم شبیه نیستیم . ما حتی ذره ای هم به یكدیگر شباهت نداریم .

گفتم :

-          هر چیزی می تواند به من كمك كند .

-          ولی خیلی ساده تر است كه با نگاه كردن دستهایت شروع كنی .

بعد از مدتی سكوت كه گوئی طی آن افكارش را منظم میكرد سرش را از بالا به پائین تكان داد و گفت :

-          هر بار كه در رویا به چیزی می نگری ، آن چیز تغییر شكل می دهد . آنچه برای ساختن رویا ، مهم است فقط این نیست كه بتوانی اشیاء را نگاه كنی ، بلكه باید بتوانی تجسم آنها را تداوم ببخشی . وقتی آدم موفق می شود همه چیز را روشن و واضح ببیند ، ‌خواب دیدن یك چیز واقعی است . در آن صورت بین آنچه كه در هنگام خوابیدن انجام می دهی با آنچه كه هنگام بیداری می كنی ، فرقی نخواهد بود . حالا فهمیدی ؟

اعتراف كردم كه اگر هم حرف او را بفهمم باز نمی توانم آن را بپذیرم و سپس در این باره صحبت كردم كه در دنیای متمدن افراد زیادی هستند كه دچار توهمات می شوند و قادر نیستند بین آنچه در واقعیت می گذرد و تخیلات خود فرقی بگذارند . این افراد بیماران روانی هستند . به همین دلیل هم هر وقت او از من می خواهد مثل یك دیوانه رفتار كنم ،‌ پریشان می شوم .

وقتی سخنرانی من تمام شد . دون خوان حركت خنده داری كرد . دستهایش را روی گونه هایش گذاشت و عمیقا نفسش را خالی كرد و سپس گفت :‌

-          بگذار دنیای متمدنت همانجا كه هست و همانطور كه هست بماند ! كسی از تو نمی خواهد مثل دیوانه ها رفتار كنی . قبلا هم به تو گفتم كه یك جنگجو باید كامل باشد تا بتواند با قدرتهائی كه شكار می كند ،‌ معامله كند . چطور می توانی مجسم كنی كه جنگجوئی از تشخیص چیزی از چیز دیگر ناتوان باشد ؟ از طرف دیگر دوست عزیز ! تو كه ادعا می كنی می دانی دنیای واقعیت كدام است ، اگر قرار بود زندگی تو به توانائی تشخیصت بین واقعیت و آنچه واقعی نیست وابسته باشد ، ‌در یك چشم به هم زدن از پا در می آمدی و می مردی .

بدون شك مقصودم را خوب بیان نكرده بودم . هر بار اعتراض می كردم ، حرمان غیر قابل تحملم را كه ناشی از قرار گرفتن در موقعیتی نامطلوب بود ، آشكار می ساختم . او ادامه داد :

-          من قصد ندارم ترا بیمار یا دیوانه كنم . تو می توانی به تنهائی به این چیزها دست پیدا كنی و احتیاجی هم به كمك من نخواهی داشت ! ولی نیروهائی كه ما را هدایت می كنند تو را بسوی من راهبری كردند و من كوشیدم بتو بیآموزم كه چگونه عادت های احمقانه ات را تغییر بدهی و موفق شوی مثل یك جنگجوی بی نقص زندگی كنی . بنظر می رسد كه موفق نمی شوی ، ولی كسی چه می داند ؟ همه ما به اندازه این دنیای فراخ ، ‌ترسناك و مرموز هستیم ،‌ پس كسی چه می داند كه تو قادر به انجام چه كارهائی هستی ؟

در صدایش غمی بود . خواستم از ضعف خودم عذرخواهی كنم ولی او ادامه داد :

-          لازم نیست حتما دست هایت را نگاه كنی . همان طور كه گفتم می توانی هر چیزی را انتخاب كنی . ولی چیزی را از پیش انتخاب كن و در خوابت آن را جستجو كن . گفتم دستهایت چون همیشه حاضر هستند . وقتی دیدی شكل آنها دارد عوض می شود باید نگاهت را به نقطه دیگری متوجه كنی . بعد دوباره به دستهایت برگرد . موفق شدن و كامل كردن این فن وقت خیلی زیادی می خواهد .

نوشتن این مطالب بقدری مشغولم كرده بود كه متوجه فرا رسیدن شب نشدم ، خورشید غروب كرده بود ، ‌آسمان ابری بود و شامگاه نزدیك . دون خوان برخاست و نگاههای دزدانه ای بطرف جنوب انداخت . گفت :

-          برویم . ما باید بطرف جنوب برویم تا هنگامی كه روح چاه آب بر ما آشكار شود .

نیمساعت بعد به منطقه متفاوتی رسیدیم . منطقه ای بدون گیاه – در واقع تپه بزرگ و مدوری بود كه پوشش گیاهیش بكلی سوخته بود و مانند یك سر طاس بنظر می رسید . فكر كردم دون خوان از سر بالائی آرام آن ، بالا خواهد رفت . ولی او ایستاد و در حالت مراقبت و توجه عمیقی چند لحظه بحالت آماده باش كامل باقی ماند ، بعد بدنش لرزید ، خود را رها كرد و شل و راحت ایستاد . نمی توانستم بفهمم با عضلات به این شلی چطور می تواند روی پا بایستد .

در همان لحظه تند بادی مرا از جا پراند . بدن دون خوان در مسیر باد بطرف غرب چرخید . برای چرخیدن از عضلاتش استفاده نكرده بود ،‌ در هر صورت نه بصورت معمولی كه همه انسانها می كنند ،‌ گوئی از بیرون دستی او را چرخانده بود تا در جهت باد قرار گیرد.

چشم از او بر نمی داشتم . دیدم كه از گوشه چشم مرا می نگرد . چهره اش از عزم راسخ و قصد قاطع او نشان داشت . تمام وجودش برانگیخته و مراقب بود ، مرا به تحسین وا می داشت ، هرگز در زندگی در موقعیتی كه نیاز به چنین تمركز عجیبی داشته باشد قرار نگرفته بودم .

ناگهان بدنش لرزید ،‌گوئی زیر دوش آب سرد بود و سپس از جا پرید و شروع به راه رفتن كرد . انگار كه هیچ اتفاقی نیافتاده است . او را دنبال كردم . از دامنه شرقی تپه لخت گذشتیم تا اینكه به وسط آن رسیدیم . آنجا او متوقف شد و رو به غرب ایستاد .

از آن نقطه ، قله تپه آنقدرها هم گرد و مرتب كه از دور بنظر می رسید ،‌ نبود . نزدیك قله یك غار یا سوراخ بزرگ بود . به پیروی از دون خوان به آن خیره شدم . هجوم شدید باد مرا به لرزه انداخت و دون خوان بطرف جنوب پیچید تا منظره ای را كه مقابل ما بود با دقت نگاه كند .

چیزی را روی زمین نشان داد و زیر لب گفت :

-          آنجا !

سعی كردم ببینم چیست . حدود هفت متر آنطرف تر چیزی روی زمین بود ، چیز بلوطی رنگی كه مرا به لرزه انداخت . حواسم را متمركز كردم ، ‌جسم تقریبا گردی بود . دور خودش پیچیده بود شاید یك سگ خوابیده ؟

زمزمه كردم :‌

-          چیست ؟

بدون اینكه چشم از آن بردارد گفت :

-          بنظر تو به چه چیز شبیه است ؟

-          به یك سگ .

-          خیلی درشت تر از یك سگ است .

بطرف آن رفتم . دون خوان با مهربانی مرا متوقف كرد . دوباره به آن خیره شدم بدون شك حیوان خوابیده یا مرده ای بود . حالا می توانستم سرش را با گوشهای تیز تشخیص بدهم . مثل یك گرگ بود . مطمئن شدم كه حیوانیست كه دور خودش پیچیده است . شاید یك گوساله قهوه ای بود .

به دون خوان گفتم . گفت :

-          خیلی جمع و جورتر از یك گوساله است و در ثانی گوشهای تیزی دارد .

حیوان چند لحظه ای لرزید ، فهمیدم كه زنده است . می توانستم تنفس نامرتب او را تشخیص بدهم . نفسش بیشتر به یك لرزش مقطع شباهت داشت . فكری ناگهانی به ذهنم خطور كرد .

-          این حیوان در حال مرگ است .

-          راست می گوئی ولی چه حیوانی است ؟

نمی توانستم تشخیص بدهم . دون خوان دو قدم به جلو برداشت . او را دنبال كردم . هوا تاریك شده بود و می بایست جلوتر برویم تا بوضوح ببینیم .

دون خوان زمزمه كرد :‌

-          مواظب باش ، اگر در حال مرگ باشد ممكن است با آخرین نیرویش روی ما بپرد .

هر حیوانی كه بود بنظر می آمد كه نفسهای آخرش را می كشید . بریده بریده نفس می كشید و انقباض های شدیدی بدنش را تكان می داد ولی حالت به هم پیچیده خود را هنوز حفظ كرده بود . لحظه ای بعد انقباض شدیدتری بدنش را از زمین بلند كرد . فریاد غیر انسانی بگوشم رسید . ناگهان دست و پاهایش راست شدند . چنگال هایش نه تنها ترسناك بلكه مشمئز كننده هم بودند . با دست و پای سیخ شده به پهلو افتاد و سپس به پشت غلطید .

غرش سهمگینی شنیدم و دون خوان فریاد زد :

-          فرار كن . جانت را نجات بده !

همین كار را هم كردم . با سرعت و چابكی باور نكردنی بطرف قله تپه دویدم . در نیمه راه نگاهی به پائین انداختم و دیدم كه دون خوان از جایش تكان نخورده است . به من اشاره كرد كه برگردم . دوان دوان بطرفش بازگشتم . نفس زنان پرسیدم :

-          چه اتفاقی افتاده ؟

-          گمان می كنم مرده است .

محتاطانه به حیوان نزدیك شدیم . روی زمین ولو شده بود ، پاها در هوا . وقتی نزدیك رسیدیم چیزی نمانده بود از ترس فریاد بكشم . متوجه شدم كه كاملا نمرده است ،‌ بدنش هنوز می لرزید . پاهایش برای آخرین بار مرتعش شدند .

از دون خوان هم جلوتر رفتم . حیوان لرزش دیگری كرد كه سرش را نمایان ساخت . وحشت زده به طرف دون خوان برگشتم هر چند بدنش به پستانداران شبیه بود ولی مثل یك پرنده منقار داشت .

تحت تاثیر وحشت عظیم و كاملی به حیوان خیره شده بودم . نمی توانستم باور كنم . دهنم از تعجب باز مانده بود . هرگز چیزی مشابه آن ندیده بودم . چیز غیر قابل تصوری جلو چشمانم بود . می خواستم از دون خوان بپرسم كه او چیست ولی موفق نمی شدم حرف بزنم . دون خوان به من خیره شده بود . در یك چشم به هم زدن فهمیدم كه حیوان چیست . جلو رفتم و آن را گرفتم . در دست من شاخه بزرگ سوخته ای بود كه خس و خاشاكی كه باد آورده بود به آن چسبیده بودند و همه با هم در تاریكی می توانست ظاهرا شبیه حیوان عجیبی باشد زیرا رنگ قهوه ای شاخه سوخته روی زمینه سبز گیاهان توی چشم می خورد .

در حالیكه از حماقت خودم خندیدم با حالت عصبی به دون خوان توضیح دادم كه باد با وزش خود ایجاد توهم حیوان زنده را كرده بود . من این راز را حل كرده بودم و مطمئن بودم كه او از من راضی خواهد شد ولی او چرخی زد و بطرف بالای تپه براه افتاد . بدنبالش رفتم . وارد گودی كه از دور غار بنظر می رسید شد . در واقع فقط شكافی كم عمق در سنگ بود .

با شاخه های كوچك ،‌ گرد و غبار زمین را جارو كرد و گفت :‌

-          باید از شر كنه ها خود را خلاص كنیم .

به من اشاره كرد كه بنشینم و گفت راحت مستقر شو چون شب را در این جا بسر خواهیم برد .

شروع كردم از شاخه حرف زدن ولی او توی ذوقم زد و گفت :

-          هیچ نباید از خودت راضی باشی . تو قدرت شگفت انگیزی را كه به یك شاخه خشك جان بخشیده بود ، هدر كردی . پیروزی حقیقی این بود كه خود را به این شهود رها می كردی و قدرت را تا آنجا دنبال می كردی كه دنیا متوقف می شد .

معذالك بنظر نمی رسید كه واكنش من او را عصبانی یا متاسف كرده باشد . چندین بار تكرار كرد كه تازه اول كار است و زمان زیادی برای استفاده درست از قدرت لازم است . دستی بشانه ام زد و بشوخی یادآوری كرد كه همان روز صبح ادعا كرده بودم می توانم واقعیت را از آنچه واقعی نیست تمیز بدهم .

دستپاچه شدم ،‌ از این كه همیشه مایل بودم از خود مطمئن باشم عذرخواهی كردم .

گفت :

-          مهم نیست . این شاخه یك حیوان واقعی بود و زندگی می كرد ، از لحظه ای كه قدرت آن را لمس كرده بود . و چون آنچه به آن حیات می بخشید اقتدار بود ،‌ پس موفقیت در این بود كه مثل موقع خواب دیدن ،‌این شهود را تداوم ببخشی . متوجه هستی چه می خواهم بگویم ؟

سوال دیگری آزارم می داد ولی مرا ساكت كرد چون گفت كه باید شب را كاملا بیدار و بدون كلمه ای حرف بگذرانم . ولی قول داد كه خودش حرف بزند . گفت كه ”‌ روح “‌ صدای او را خوب می شناسد و بطرف آن جلب خواهد شد و ما را راحت خواهد گذاشت . بعد خطرات جدی را كه ” خود را در دسترس قدرت قرار دادن “ ‌در بر داشت برایم توضیح داد . ” اقتدار “ وجود مخربی بود كه می توانست به سهولت به مرگ بیانجامد . می بایست با احتیاط فراوان با آن روبرو شد . باید با استفاده از یك روش اصولی و با نهایت احتیاط شخص خود را در اختیار ” ‌اقتدار “‌ قرار دهد . باید با تظاهری محتاطانه حضور خود را به قدرت اعلام كنیم . صحبت به صدای بلند یا اقدام پر سر و صدائی كه الزاما سكوتی كامل و ممتد بدنبال داشته باشد . یك جنجال عمومی و اختیاری و یك آرامش و سكوت اختیاری علامت یك جنگجوست . در واقع تو بهتر بود كمی دیگر هم شهود این موجود عجیب الخلقه و زنده را تداوم می بخشیدی . اگر می توانستی خودت را كنترل كنی ، ‌بدون دیوانه شدن یا مزاحمت ترس و عصبیت ،‌ می بایست  می كوشیدی ”‌ دنیا را متوقف كنی “ . پس از اینكه دوان دوان از تپه بالا رفتی در شرایط كاملی برای ” متوقف كردن دنیا “‌ بودی . این حالت مخلوطیست از ترس ، احترام ، اقتدار و مرگ . تاكید كرد كه برای من دشوار خواهد بود چنین مجموعه ای را دوباره بدست بیاورم .

در گوشش زمزمه كردم :‌

-          ” متوقف كردن دنیا “  چه معنائی دارد ؟

پیش از پاسخ دادن نگاه خصمانه ای به من كرد :

-          این فنی است كه افرادی كه به شكار قدرت می روند از آن استفاده می كنند . فنی كه به عنایت آن ،‌ دنیا آن طور كه ما می شناسیم ،‌ فرو می ریزد .