راه تولتك ها به سوي آزادي
شكستن ميثاق هاي قديمي
همه از آزادي حرف مي زنند . در همه جاي دنيا مردم مختلف ، نژادهاي گوناگون و كشورهاي متفاوت به خاطر آزادي مي جنگند . اما آزادي چيست ؟ ما آمريكاييان مدعي هستيم كه در كشوري آزاد زندگي مي كنيم . اما آيا ما واقعا آزاد هستيم ؟ آيا آزاديم كه همان كسي باشيم كه حقيقتا هستيم ؟ پاسخ منفي است . ما آزاد نيستيم . آزادي حقيقي مربوط به روان و جان بشر است ، يعني آزاد باشيم كه آن كه واقعا هستيم باشيم .
چه كسي مانع آزادي ماست ؟ ما دولت را مقصر مي دانيم ، آب و هوا را مقصر مي دانيم ، والدينمان را مقصر مي دانيم ، مذهب مان را مقصر مي دانيم ، خداوند را مقصر مي دانيم . واقعا چه كسي مانع آزاد بودن ماست ؟ ما خودمان مانع آزادي خويش هستيم . آزاد بودن واقعا چه معنائي دارد ؟ گاهي اوقات ما ازدواج مي كنيم و مي گوئيم كه آزادي خود را از دست داده ايم ، بعد طلاق مي گيريم ولي باز هم آزاد نيستيم . چه چيز مانع ما مي شود ؟ چرا نمي توانيم خودمان باشيم ؟
ما خاطراتي از زمان هاي دور داريم ، وقتي كه آزاد بوديم و دوست داشتيم آزاد باشيم ،اما فراموش كرده ايم كه آزادي واقعا چه معنائي دارد .
اگر بچه دو يا سه يا چهار ساله اي را نگاه كنيم شايد انساني آزاد را ببينيم . چرا اين انسان آزاد است ؟ چون اين انسان هر چه مي خواهد مي كند . انسان موجودي كاملا وحشي است . درست مثل گل ، درست مثل درخت ، يا حيواني كه اهلي نشده باشد – وحشي ! و اگر انسان هاي دو ساله را در نظر بگيريم ، متو جه مي شويم كه اقلب اوقات اين انسان ها لبخند دلپذيري بر لب دارند و دارند تفريح مي كنند . آنها دارند جهان را كشف مي كنند . از بازي كردن نمي ترسند . آنها وقتي صدمه مي بينند ، وقتي گرسنه هستند ،وقتي برخي از نيازهايشان برآورده نشده باشد ، مي ترسند . اما غصه گذشته را نمي خورند ، مضطرب آينده نيستند ، و تنها در زمان حال زندگي مي كنند .
بچه هاي كوچك از بيان احساسات واقعي خود نمي ترسند . آنها به قدري مهربان هستند كه اگر عشق ببينند ، در آن ذوب مي شوند . آنها اصلا از دوست داشتن نمي ترسند . اين توصيف يك انسان طبيعي است . ما در كودكي از آينده نمي ترسيم و از گذشته شرم نداريم . تمايل انساني و طبيعي ما اين است كه از زندگي لذت ببريم ، بازي كنيم ، كشف كنيم ، شاد باشيم و دوست بداريم .
اما چه بر سر انسان بزرگسال آمده است ؟ چرا ما اين همه فرق كرده ايم ؟ چرا وحشي نيستيم ؟ از ديدگاه ” قرباني “ ، مي توانيم بگوييم كه اتفاق غم انگيزي برايمان افتاده است ، و از ديدگاه جنگجو ، مي توانيم بگوييم كه آنچه برايمان پيش آمده طبيعي است . اتفاقي كه واقعا افتاده اين است كه ما حالا يك” كتاب قانون “ شخصي داريم و يك ” قاضي “ بزرگ و يك ” قرباني “ كه زندگي ما را اداره مي كنند . ما به دليل وجود اين قاضي و اين قرباني ديگر آزاد نيستيم و نظام باورهاي ما اجازه نمي دهد كه آنچه واقعا هستيم باشيم . به محض اين كه ذهن ما با همه اين آشغال ها برنامه ريزي شد ، ما ديگر شادمان نيستيم .
اين زنجيره آموزش ها از انساني به انسان ديگر و از نسلي به نسل ديگر ، در جامعه بشري كاملا متعارف است . نيازي نيست كه والدين خود را سرزنش كنيد كه به شما آموخته اند مثل آنها باشيد . آنها جز آنچه مي دانستند ، چه چيز مي توانستند به شما بياموزند ؟
آنها بهترين كاري را كه از دستشان بر مي آمد كردند ، و اگر به شما آزار رسانده اند ، به دليل نحوه اهلي شدن خودشان ، ترس هاي خودشان و باورهاي خودشان بوده است . آنها بر برنامه ريزي اي كه دريافت كرده بودند تسلطي نداشتند ، پس نمي توانستند رفتاري متفاوت داشته باشند . هيچ نيازي نيست كه والدين يا كساني كه از ما سوء استفاده كرده اند ، از جمله خودمان را سرزنش كنيم . اما وقت آن فرا رسيده است كه جلوي سوءاستفاده را بگيريم . زمان آن فرا رسيده كه خود را از تسلط ” قاضي “ برهانيم ، و اين كار از طريق تغيير بنيادي ميثاق ها امكان پذير است . ديگر وقت آن فرا رسيده است كه از نقش ” قرباني “ خلاص شويم .
خود واقعي هر يك از ما كودك كوچكي است كه هنوز رشد نيافته است . گاهي اوقات وقتي به ما خوش مي گذرد يا داريم بازي مي كنيم ، وقتي احساس شادي مي كنيم ، وقتي نقاشي مي كنيم ، يا شعر مي نويسيم ، يا پيانو مي زنيم ، يا به هر طريقي احساسات خود را بيان مي كنيم ، اين كودك بيرون مي آيد . اينها شادمانه ترين لحظات زندگي ما هستند – وقتي خود واقعي ما بيرون مي آيد ، وقتي به گذشته نمي انديشيم و دلواپس آينده نيستيم . آن وقت شبيه بچه ها مي شويم .
اما يك چيز هست كه همه اينها را عوض مي كند ، و ما به آن مسئوليت مي گوئيم . ” قاضي “ مي گويد : ” صبر كن ، تو مسئولي ، وظايفي داري كه بايد انجام بدهي ، بايد كار كني ، بايد مدرسه بروي ، بايد زندگي را اداره كني . “ همه اين مسئوليت ها به ذهن هجوم مي آورند . آن وقت چهره ما عوض مي شود و دوباره جدي مي شويم . اگر وقتي كه بچه ها اداي بزرگسالان را در مي آورند نگاهشان كنيد ، مي بينيد كه چهره اشان تغيير مي كند . مي گويند : ” مثلا من يك وكيل هستم “ ، آن وقت صورت جدي يك آدم بزرگ را به خود مي گيرند . ما به دادگاه مي رويم و همان چهره را در آن جا مي بينيم – و اين همان است كه هستيم . ما هنوز بچه ايم ، اما آزادي خود را از دست داده ايم .
آزادي اي كه از دست داده ايم ، آزادي خود بودن و بيان خود است . اما اگر به زندگي خود نگاه كنيم ، مي بينيم كه بيشتر وقتمان صرف كارهايي مي شود كه براي خوشايند ديگران انجام مي دهيم ؛ براي پذيرفته شدن از سوي ديگران به جاي زندگي كردن براي خود . اين اتفاقي است كه براي آزادي ما افتاده است ، و ما در جامعه خود و در همه جوامع بشري مي بينيم كه از هر هزار نفر ، نهصد و نود و نه نفر اهلي شده اند .
بدتر از همه اين كه بيشتر ما از عدم آزادي خويشتن آگاه نيستيم . چيزي در درون ما نجوا مي كند كه آزاد نيستيم ، ولي ما نمي فهميم كه آن چيست ، و چرا آزاد نيستيم .
مشكل بيشتر آدم ها اين است كه زندگي مي كنند بي آن كه دريابند ذهن شان تحت تسلط قاضي و قرباني قرار دارد ، و به همين دليل فرصتي براي آزاد بودن ندارند . اولين گام به سوي آزادي شخصي ، آگاهي نام دارد . ما نياز داريم كه بدانيم آزاد نيستيم ، تا بتوانيم به سوي آزادي برويم . ما نياز داريم كه از مشكل آگاه باشيم ، تا بتوانيم آن را حل كنيم .
آگاهي قدم اول است ، چون اگر آگاه نباشيم ، هيچ چيز را نمي توانيم تغيير دهيم . اگر ندانيم كه ذهنمان پوشيده از زخم ها و پر از سموم عاطفي است ، نمي توانيم دست به پاكسازي و شفاي زخم ها بزنيم ، و به رنج كشيدن ادامه مي دهيم .
هيچ دليلي براي رنج كشيدن وجود ندارد . با آگاهي ، شما مي توانيد عصيان كنيد و بگوييد : ” ديگر كافي است ! “ مي توانيد به دنبال راهي براي شفا يافتن و تغيير دادن روياي شخصي خويش باشيد . روياي اين سياره تنها يك روياست . واقعيت ندارد . اگر به داخل اين رويا برويد و با باورهاي خويش رودررو شويد ، خواهيد ديد بسياري از اين باور ها كه شما را به سوي ذهني زخمي هدايت كرده اند ، حتي حقيقت ندارند . در خواهيد يافت كه اين همه سال درد و رنج بيهوده كشيده ايد . چرا ؟ چون نظام باورهايي كه به ذهن شما داده شده بود ، بر دروغ استوار بود .
براي همين است كه اهميت دارد استاد روياي خويش شويد ؛ براي اين است كه تولتك ها استادان رويا شدند . زندگي شما تجلي رويايتان ، و يك هنر است . و اگر از رويايتان لذت نمي بريد ، هر زمان كه بخواهيد مي توانيد زندگي تان را تغيير دهيد . استادان رويا از زندگي خود يك شاهكار مي آفرينند ؛ آنها با انتخاب هايي كه مي كنند روياي خويش را در اختيار مي گيرند . هر چيزي نتايجي دارد و استاد رويا از نتايج آگاه است .
تولتك بودن يك طريقه است . طريقه اي از زندگي است كه در آن مريد و مراد وجود ندارد ، كه در آن شما حقيقت خويش را داريد و بر مبناي حقيقت خويشتن زندگي مي كنيد . يك تولتك خردمند مي شود ، وحشي مي شود ، و دوباره آزاد مي شود .
سه نوع استادي هست كه به انسان ها كمك مي كند تولتك شوند . اولين آنها ” استادي در آگاهي “ است ؛ يعني شما آگاه شويد كه واقعا چه كسي هستيد و چه امكاناتي داريد . دومين آنها ” استادي در دگرگوني “ است : چگونه تغيير كنيد ، چگونه از اهلي شدن گذشته رها شويد . سومين آنها ”استادي در قصد “ است . قصد از ديد گاه تولتك ها آن بخش از زندگي است كه دگرگوني انرژي را ممكن مي سازد ؛ يگانه موجودي كه به طور ناپيدا همه انرژي ها را احاطه كرده است ، و ما آن را ”خدا “ مي ناميم . قصد همان زندگي است ؛ همان عشق بي قيد و شرط است . ” استادي در قصد “ همان ” استادي در عشق “ است .
هنگامي كه از راه تولتك ها به سوي آزادي سخن مي گوييم ، متوجه مي شويم كه آنها نقشه كاملي براي در هم شكستن اهلي شدگي و رسيدن به آزادي دارند . آنها ” قاضي “ ، ” قرباني “ و نظام باورها را به انگلي تشبيه مي كنند كه ذهن آدمي را اشغال كرده است . از ديدگاه تولتك ها همه انسان هايي كه اهلي شده اند بيمار هستند . آنها بيمارند چون انگلي بر ذهن و مغزشان تسلط دارد . غذاي اين انگل عواطف منفي است كه زاييده ترس هستند .
اگر به توصيفي كه از انگل مي شود توجه كنيم ، مي بينيم كه آن را موجودي زنده مي دانند كه از زندگي موجودات ديگر تغذيه مي كند در تمام كتاب اين مستقيم ترين اشاره به زنده بودن بيگانه است ، انرژي آنها را مي مكد بي آن كه در عوض هيچ كمك مفيدي انجام دهد ، و به تدريج به ميزبان خود صدمه مي زند . ” قاضي “،” قرباني “ و نظام باورها كاملا بر اين توصيف منطبق هستند . آنها با هم موجودي زنده را مي سازند كه از انرژي عاطفي يا رواني پديد آمده است ، و اين انرژي زنده است . البته اين انرژي مادي نيست ، اما عواطف هم از انرژي مادي تشكيل نشده اند . روياهاي ما نيز از انرژي مادي نيستند ، اما مي دانيم كه وجود دارند .
يكي از كاركردهاي مغز تبديل انرژي مادي به انرژي عاطفي است . مغز ما كارخانه عواطف است . و گفتيم كه مهم ترين كاركرد ذهن رويا ديدن است . تولتك ها معتقدند كه انگل – ” قاضي “ ،” قرباني “ و نظام باورها – بر ذهن ما مسلط است و روياي شخصي ما را در اختيار دارد . انگل از طريق ذهن ما رويا مي بيند و از طريق جسم ما زندگي مي كند . او از طريق عواطفي كه زاييده ترس هستند به حيات خود ادامه مي دهد ، و از طريق رنج و فاجعه آفريني رشد مي يابد .
آزادي كه ما در جستجويش هستيم ، استفاده كردن از ذهن و جسم خودمان و زيستن زندگي خويشتن است ، به جاي اين كه بر اساس نظام باورهايمان زندگي كنيم ، يا در واقع نظام باورها به جاي ما زندگي كند . وقتي كشف كرديم كه ذهن ما تحت تسلط ” قاضي “ و ” قرباني “ قرار دارد و ”ما “ ي حقيقي به كناري گذاشته شده ، آن وقت فقط دو راه داريم . يكي اين است كه به زندگي هميشگي خود ادامه دهيم ، تسليم ” قاضي “ و ” قرباني “ بمانيم و به زندگي در روياي سياره زمين ادامه دهيم . انتخاب ديگر اين است كه همان كاري را بكنيم كه وقتي كودك بوديم و والدين ما مي كوشيدند ما را رام و اهلي كنند ،انجام مي داديم . مي توانيم عصيان كنيم و بگوييم : ” نه ! “ مي توانيم عليه انگل اعلام جنگ كنيم ، عليه ” قاضي “ و ” قرباني “ – جنگي براي به دست آوردن استقلال خويش ، جنگي براي كسب حق استفاده از ذهن خويش و مغز خويش .
براي اين است كه در همه سنت هاي شمني امريكايي ، از كانادا گرفته تا آرژانتين ، مردم خود را ”جنگجو “ مي نامند ، زيرا آنان در مبارزه دائمي با اين انگل ذهني به سر مي برند . اين معناي حقيقي جنگجوست . جنگجو كسي است كه عليه اشغال انگل مي جنگد . او عصيان مي كند و اعلام جنگ مي نمايد ، اما جنگجو بودن به اين معنا نيست كه هميشه برنده مي شويم ؛ ما ممكن است پيروز شويم و ممكن است شكست بخوريم ، اما همواره بيشترين تلاشمان را مي كنيم و دست كم يك فرصت براي آزادي مجدد داريم . انتخاب اين مسير به ما دست كم تشخص و اعتبار عصيان را مي بخشد و تضمين مي كند كه ما ديگر قرباني بي دفاع عواطف وسواس گونه و بوالهوسانه خويش يا عواطف مسموم ديگران نخواهيم بود . حتي اگر مقهور دشمن بشويم ، يعني مقهور انگل بشويم ، باز هم از گروه قربانياني نخواهيم بود كه مبارزه نمي كنند .
نهايت پيروزي جنگجو اين است كه ماوراي روياي سياره زمين قرار گيرد و روياي شخصي خويش را مبدل به روياي بهشت كند . بهشت هم مانند دوزخ در درون ذهن ما جاي دارد . آن جا مكاني است براي شادي ، براي مسرت ،مكاني كه در آن آزاديم دوست داشته باشيم و واقعا خودمان باشيم . ما مي توانيم در همين زندگي به بهشت دست يابيم ، نيازي نيست صبركنيم تا پس از مرگ به آن جا برويم . خداوند همواره حضور دارد و ملكوت بهشت همه جا هست ، اما نخست ما بايد چشمي براي ديدن و گوشي براي شنيدن حقيقت داشته باشيم . ما نياز داريم كه از اين انگل آزاد شويم .
اين انگل را مي توان به اژدهائي تشبيه كرد كه هزار سر دارد . هر سر اين انگل يكي از ترس هايي است كه ما داريم . اگر مي خواهيم آزاد باشيم ، بايد انگل را نابود كنيم . يك راه ، رودررو شدن با آن است ، يعني اين كه ما با ترسهاي خود يكي يكي رودررو شويم . اين روندي كند ، اما نتيجه بخش است . هر بار كه با يكي از ترس هايمان رودررو مي شويم كمي آزادتر مي گرديم .
راه دوم برخورد با آن اين است كه انگل را تغذيه نكنيم . اگر به انگل غذا نرسانيم ، از گرسنگي مي ميرد . براي اين كار بايد مهار عواطف خود را به دست بگيريم ، بايد از سوخت رساندن به عواطف ناشي از ترس دست برداريم . گفتنش آسان است ، اما انجام دادنش بسيار دشوار است . دشوار است چون ” قاضي “ و ” قرباني “ بر ذهن ما تسلط دارند .
سومين راه حل تشرف به مرگ است . تشرف به مرگ در بسياري از سنت ها و مكتب هاي باطني سراسر جهان وجود دارد – در مصر ، هند ، يونان و آمريكا . اين مرگي است نمادين كه انگل را مي كشد ، بي آن كه به بدن مادي آسيب بزند . وقتي ما به طور نمادين ” مي ميريم “ ، انگل هم بايد بميرد . اين راه حل سريع تر از دو راه قبلي به نتيجه مي رسد ، اما از هر دوي آنها سخت تر است . شجاعت زيادي مي خواهد تا با فرشته مرگ رودررو شويم . نياز به توان زيادي داريم .
بياييد نگاه دقيقتري به اين سه راه حل بيندازيم .
هنر دگرگوني :
روياي دقت دوم
ما آموختيم كه رويايي كه در آن به سر مي بريم نتيجه روياي جامعه است كه توجه ما را به آن جلب كرده اند و از طريق باورهايمان آن را تغذيه مي كنيم . روند اهلي سازي را مي توان روياي دقت اول ناميد ، زيرا در طي آن توجه ما براي اولين بار جلب شده و اولين روياي زندگي مان را از آن طريق خلق كرده ايم .
يكي از راه هاي تغيير باورهايتان اين است كه توجه خود را بر همه اين باورها و ميثاق ها متمركز كنيد و ميثاق هايي را كه با خود در گذشته بسته ايد ، عوض كنيد . در طي انجام دادن اين كار ، شما براي بار دوم از توجه خود استفاده مي كنيد ، و بدين تربيت روياي دقت دوم يا روياي جديد شكل مي گيرد .
تفاوت عمده در اين است كه حالا شما معصوم نيستيد . وقتي كودك بوديد اين گونه نبود ، چون شما انتخاب ديگري نداشتيد . اما حالا ديگر كودك نيستيد . حالا به اختيار شماست كه آنچه را مي خواهيد باور كنيد يا نكنيد . مي توانيد هر چه را مي خواهيد باور كنيد ، و اين شامل باور كردن خود هم مي شود .
اولين قدم ،آگاهي از وجود مه درون ذهن است . بايد آگاه شويد كه تمام مدت در حال رويا ديدن هستيد . تنها با آگاهي است كه دگرگوني رويا ممكن مي شود . اگر آگاه شويد كه كل ماجراي زندگي شما نتيجه باورهاي شماست و آنچه باورش كرده ايد واقعيت ندارد ،آن گاه مي توانيد اين وضعيت را تغيير دهيد . هر چند براي اين كه واقعا باورهاي خود را تغيير دهيد ، نياز داريد توجهتان را بر آن چيزي متمركز كنيد كه مايل به تغييرش هستيد . بايد بدانيد كدام يك از ميثاق هاي قبلي را مي خواهيد تغيير دهيد تا بتوانيد اين كار را بكنيد .
گام بعدي گسترش آگاهي نسبت به همه محدوديت هايي است كه به خود تحميل مي كنيد . باورهايي كه بر اساس ترس استوار شده اند ، شما را ناخرسند و محدود مي كنند . بايد فهرستي از همه اين باورهاي محدود كننده ، همه ميثاق هاي مبتني بر ترس تهيه كنيد ، و از طريق اين روند است كه شما آغاز به دگرگوني مي كنيد . تولتك ها آن را ”هنر دگرگوني “ مي نامند ، كه خود استادي كاملي است . شما از طريق تغيير ميثاق هاي مبتني بر ترسي كه موجب رنجتان مي شوند ، به استادي در دگرگوني دست مي يابيد ، و آن گاه به برنامه ريزي مجدد ذهن خويش به هر طريق كه مايل هستيد مي پردازيد . يكي از روش هاي اين كار كشف و عمل به باورهايي همچون چهار ميثاق است .
تصميمي به اجراي چهار ميثاق ، اعلام جنگ عليه انگل براي كسب مجدد آزادي است . چهار ميثاق امكان پايان بخشيدن به رنج هاي عاطفي را فراهم مي كنند و مي توانند درهاي زندگاني سرشار از شادماني و آغاز رويايي جديد را به رويتان بگشايند . ديگر به خودتان بستگي دارد كه اگر مايل باشيد ، از امكانات روياي جديد خويش بهره برداري كنيد . چهار ميثاق براي اين خلق شده اند كه شما را در هنر دگرگوني همراهي كنند و به شما كمك كنند تا ميثاق هاي محدود كننده را درهم بشكنيد ، توان شخصي بيشتري كسب كنيد و قوي تر شويد . شما هر چه قوي تر بشويد ، ميثاق هاي بيشتري را مي توانيد در هم بشكنيد ، تا زماني كه به هسته مركزي اين ميثاق ها دست يابيد و بر آنها فائق شويد .
عمل به چهار ميثاق جديد ، حركتي از جايگاه اقتدار است . شكستن طلسم جادوي سياه در ذهن شما نياز به توان شخصي زيادي دارد . شما هر بار كه يكي از ميثاق ها را در هم مي شكنيد ، نيرويي فوق العاده به دست مي آوريد . بايد با شكستن ميثاق هاي خيلي كوچك آغاز كنيد كه به قدرت كمتري نياز دارند . وقتي ميثاق هاي كوچك تر در هم شكستند ، نيروي شما رو به افزايش مي گذارد ، تا جايي كه بالاخره مي توانيد با شياطين بزرگ ذهن خويش رودررو شويد .
مثلا دخترك كوچكي كه به او گفته شده بود آواز نخواند ، حالا بيست سال دارد و هنوز هم آواز نمي خواند . يكي از راه هاي فائق شدن بر اين باور كه صداي زشتي دارد اين است كه به خود بگويد : ” من سعي مي كنم بخوانم ، حتي اگر اين كار را به خوبي انجام نمي دهم . “ آن وقت او مي تواند وانمود كند كه كسي برايش دست مي زند و مي گويد : ” اوه ! خيلي قشنگ بود . “ اين كار ميثاق را به مقدار ناچيزي كمرنگ مي كند ، اما هنوز آن را در هم نمي شكند . با اين همه او كمي توان و شجاعت به دست مي آورد كه اين كار را دوباره و دوباره تكرار كند ، تا اين كه بالاخره موفق به در هم شكستن اين ميثاق شود .
اين يك راه خروج از دوزخ است . شما به جاي هر ميثاق درد آوري كه مي شكنيد ، بايد يك ميثاق شادي آور بگذاريد . اين موجب مي شود ميثاق قبلي ديگر نتواند باز گردد . اگر ميثاق جديد بتواند همان مقدار فضا را اشغال كند ، آن وقت ميثاق قبلي هرگز نمي تواند برگردد ، چون جايش پر شده است .
باور هاي غريبي در ذهن وجود دارند كه اين روند را نااميدانه جلوه مي دهند . به همين دليل است كه بايد قدم به قدم پيش برويد و با خودتان شكيبا باشيد ، چون اين روند كند است . نحوه زندگي فعلي شما نتيجه سال ها اهلي شدن است . نمي توانيد اميدوار باشيد كه اين اهلي شدن در عرض يك روز نابود شود . شكستن ميثاق ها بسيار دشوار است ، چون ما قدرت كلام را كه قدرت اداره ماست ، به هر ميثاق افزوده ايم .
ما نياز به همان مقدار قدرت داريم تا ميثاق قبلي خود را باطل كنيم . با قدرتي كمتر از آنچه آن موقع به كار برده ايم ، نمي توانيم موفق شويم . به علاوه ، همه توان شخصي ما براي حفظ ميثاق هايي كه با خود بسته ايم سرمايه گذاري شده اند . به همين دليل است كه ميثاق هاي ما عملا مثل اعتيادي قوي هستند . ما به اين گونه بودن معتاديم . به خشم ، حسادت و ترحم به حال خويش معتاديم . به باورهايي معتاديم از اين قبيل : ” من به اندازه كافي خوب نيستم ، به اندازه كافي باهوش نيستم . چرا سعي كنم ؟ ديگران اين كار را مي كنند ، چون از من بهتر هستند . “
همه اين ميثاق هاي قديمي كه بر روياي ما از حيات حاكميت دارند ، نتيجه تكرار هاي دائمي هستند . بنابر اين براي اجراي چها ميثاق شما نياز به تكرار داريد . تمرين ميثاق هاي جديد زندگي شما را بهتر مي كند . تمرين است كه استاد مي سازد .
انضباط جنگجو :
تسلط بر رفتارهاي خويشتن
تصور كنيد يك روز صبح زود كه از خواب بيدار مي شويد ، پر از شور و شوق هستيد . احساس خوبي داريد . شاد و سرشار از انرژي هستيد تا روزتان را آغاز كنيد . بعد موقع صبحانه با همسرتان دعوا مي كنيد و سيلي از عواطف ناخوشايند شما را در بر مي گيرد . عصباني مي شويد و در احساس خشم مقدار زيادي از اقتدار شخصي خود را تلف مي كنيد . پس از دعوا احساس مي كنيد كه خالي شده ايد و فقط دلتان مي خواهد برويد گريه كنيد . در واقع به قدري خسته هستيد كه به اتاق تان مي رويد ، از حال مي رويد ، و سعي مي كنيد بهبود پيدا كنيد . تمام روز را غرق در عواطف ناخوشايند سر مي نماييد . انرژي كافي براي بيرون رفتن نداريد و تنها چيزي كه مي خواهيد ، فاصله گرفتن از همه كس و همه چيز است .
ما هر روز با مقداري انرژي رواني ، عاطفي و جسمي از خواب بر مي خيزيم ، و اين انرژي را طي روز مصرف مي كنيم . اگر به عواطفمان اجازه دهيم كه همه انرژي ما را مصرف كنند ، ديگر انرژي اي براي تغيير زندگي يا نيرو دادن به ديگران نخواهيم داشت . چگونه ديدن جهان بستگي به عواطفي دارد كه احساس مي كنيم . وقتي عصباني هستيم ، همه چيز به نظرمان غلط و نامطلوب مي رسد ، هيچ چيز سر جاي خودش نيست . همه چيز را سرزنش مي كنيم ، حتي هوا را ؛ چه باراني باشد و چه آفتابي ، خوشايند ما نيست . وقتي غمگين هستيم ، همه چيز در اطرافمان غم انگيز مي شود و ما را به گريه مي اندازد . به درخت ها نگاه مي كنيم ، احساس اندوه به ما دست مي دهد ؛ باران را نگاه مي كنيم ، و همه چيز اندوهگين به نظرمان مي رسد . شايد آسيب پذير شده ايم و نياز داريم كه از خود محافظت كنيم ، چون نمي دانيم در چه لحظه اي ممكن است مورد حمله قرار بگيريم . به هيچ چيز و هيچ كس اعتماد نداريم . همه اينها به اين دليل است كه با چشمان ترس به دنيا مي نگريم !
تصور كنيد كه ذهن انسان هم مثل پوست اوست . وقتي به پوست سالم دست مي زنيد ،احساس بسيار خوشايندي پيدا مي كنيد . پوست براي لمس كردن ساخته شده ، و احساس لمس كردن شگفت انگير است . حالا تصور كنيد كه پوست شما زخمي شده و چرك كرده است . اگر به پوست زخمي دست بزنيد ،به آن صدمه مي زنيد ، پس سعي مي كنيد آن را بپوشانيد و محافظت كنيد . دوست نداريد كسي به زخم شما دست بزند ، چون آزار مي بينيد .
حالا تصور كنيد كه همه انسان ها دچار ناراحتي پوستي هستند . هيچ كس نمي تواند به ديگري دست بزند ، چون به او آسيب مي رساند . همه زخم هايي روي پوستشان دارند ، و بنا بر اين پوست زخمي و چركين عادي به نظر مي رسد و درد و رنج هم عادي و متعارف محسوب مي شود ؛ و ما باور داريم كه اين روال عادي است .
مي توانيد تصور كنيد كه اگر همه انسان ها ناراحتي پوستي داشته باشند ، ما چگونه رفتار خواهيم كرد ؟ مسلما به سختي يكديگر را در آغوش مي گيريم ، چون اين كار بسيار دردناك است . بنا بر اين نياز پيدا مي كنيم كه بين خود و ديگران فاصله زيادي ايجاد كنيم .
ذهن بشري دقيقا به پوست زخمي و چركين مي ماند . هر انساني جسمي عاطفي دارد كه كاملا از زخم هاي چركين پوشيده شده است . هر زخمي با يك سم عاطفي چركي شده – سم همه عواطفي كه موجب رنج كشيدن ما مي شوند ، مثل نفرت ،خشم ، حسادت و غم . يك عمل غير عادلانه زخمي را در ذهن ما مي گشايد و ما با سم عاطفي واكنش نشان مي دهيم ، به دليل باورها و مفاهيمي كه در باره بي عدالتي و انصاف در سر داريم . ذهن به قدري زخمي و پر از سم است كه همه اين ذهن زخمي و مسموم را طبيعي مي دانند ، چون روند اهلي شدن آن را ايجاد كرده است . اين وضعيت عادي تصور مي شود ، ولي من مي توانم به شما بگويم كه عادي نيست .
ما داراي رويايي غير كاركردي از سياره خود هستيم ، و انسان ها روحا“ بيمار هستند و اين بيماري ترس نام دارد . نشانه هاي اين بيماري همه عواطفي است كه موجب رنج بشر مي شوند : خشم ، نفرت ، غم ، حسادت و خيانت . وقتي كه ترس خيلي زياد باشد ، ذهن منطقي از كار مي افتد ، و ما اين را بيماري رواني مي خوانيم . وقتي كه ذهن بسيار ترسيده باشد و زخم ها بسيار دردناك باشند ، رفتار روان پريشانه ظاهر مي شود ،و در اين صورت قطع رابطه با جهان بيرون بهتر و مطمئن تر به نظر مي رسد .
اگر ما بتوانيم وضعيت ذهني خود را يك بيماري ببينيم ، راه مداواي آن را مي يابيم . ديگر لزومي ندارد كه به رنج كشيدن ادامه بدهيم . اول از همه ما به حقيقت نياز داريم تا زخم هاي عاطفي را بگشايد ، زهر آنها را خارج كند و زخم ها را كاملا شفا دهد . چگونه مي توانيم اين كار را بكنيم ؟ بايد كساني را كه احساس مي كنيم در حق ما ظلم روا داشته اند ببخشاييم ، نه به اين دليل كه آنها لايق بخشايش هستند ، بلكه به اين دليل كه ما خودمان را بيش از آن دوست داريم كه حاضر باشيم بهاي اين ظلم را بپردازيم .
بخشايش تنها راه شفا يافتن است . ما مي توانيم بخشايش را برگزينيم چون نسبت به خويشتن احساس همدردي داريم . مي توانيم احساس رنجش را رها كنيم و اعلام نماييم : ديگر كافي است ! من ديگر نمي خواهم ” قاضي “ بزرگي باشم كه عليه خودم راي مي دهم . ديگر نمي خواهم خودم را مورد آسيب و سوء استفاده قرار دهم . ديگر نمي خواهم ” قرباني “ باشم .
نخست نياز داريم كه والدين خود را ببخشاييم ، بعد برادرها ، خواهرها ، دوستان ، و خداوند را . وقتي خداوند را بخشيديد ، بالاخره موفق مي شويد كه خود را ببخشيد . وقتي خودتان را بخشيديد ، احساس طرد خويشتن در ذهن شما از بين مي رود . پذيرش خويشتن آغاز مي شود و عشق به خود با چنان شدتي رشد مي كند كه شما نهايتا خود را همان طور كه هستيد مي پذيريد . و اين آغاز انسان آزاد است . بخشايش كليد آزادي است .
وقتي كسي را ببينيد بي آن كه ديگر واكنش عاطفي ناخوشايندي نسبت به او داشته باشيد ، مي فهميد كه او را بخشيده ايد . نام آن شخص را مي شنويد و ديگر واكنش ناخوشايندي نشان نمي دهيد . وقتي كسي به آن زخم قديمي دست بزند و اين ديگر شما را نيازارد ، مي فهميد كه واقعا موفق به بخشيدن شده ايد .
حقيقت مانند تيغ جراحي است . حيقيقت دردناك است ، زيرا زخم هايي را كه توسط دروغ ها پوشيده شده اند باز مي كند ، و آن وقت است كه شفا آغاز مي شود . اين دروغ ها همان چيزي است كه ما نظام انكار مي ناميم . خوب است كه ما نظام انكار داريم ، چون اجازه مي دهد كه زخم ها را بپوشانيم و به فعاليت ادامه دهيم . اما وقتي كه ديگر زخمي نداريم يا سمي نداريم ، نيازي به دروغ گفتن نيست . ما نيازي به نظام انكار نداريم ، چون ذهن سالمي داريم كه مثل پوست سالم مي تواند لمس شود بي آن كه آزار ببيند . وقتي ذهن پاكيزه و سالم است ، لمس شدن برايش خوشايند است .
مشكل بيشتر افراد اين است كه مهار عواطف خويش را از دست مي دهند . آن گاه عواطف هستند كه رفتارهاي انسان را در اختيار دارند ، و نه بر عكس . وقتي اختيار از دست مان خارج مي شود ، چيزهايي مي گوييم كه نبايد بگوييم و كارهايي مي كنيم كه نبايد بكنيم . به همين دليل اهميت زيادي دارد كه با كلام خويش گناه نكنيم و تبديل به جنگجويي معنوي شويم . ما بايد بياموزيم كه عواطف خويش را مهار كنيم تا از اين راه توان كافي براي تغيير ميثاق هاي مبتني بر ترس به دست آوريم ، از دوزخ بگريزيم و بهشت شخصي خويشتن را بيآفرينيم .
ما چگونه مي توانيم تبديل به جنگجو شويم ؟ برخي خصوصيات جنگجو در همه جاي دنيا يكسان است . جنگجو آگاه است . اين بسيار مهم است . ما آگاهيم كه در جنگ هستيم ، و جنگ درون ذهن ما نياز به انضباط دارد – نه انضباط يك سرباز ، بلكه انضباط يك جنگجو ؛ نه انضباط تحميل شده از بيرون كه به ما مي گويد چه بكنيم و چه نكنيم ، بلكه انضباط براي اين كه در هر شرايطي خودمان باشيم .
جنگجو تسلط دارد – نه بر ديگران ، بلكه بر عواطف خويشتن ، بر نفس خويشتن . وقتي ما تسلط مان را از دست مي دهيم است كه عواطف خود را سركوب مي كنيم ، نه وقتي كه تسلط داريم . تفاوت عمده بين جنگجو و قرباني در اين است كه قرباني سركوب مي كند ، اما جنگجو مهار مي كند ، خويشتنداري مي كند . قرباني سركوب مي كند چون مي ترسد عواطف خود را نشان دهد و مي ترسد آنچه را مي خواهد بگويد . مهار كردن و خويشتنداري همان سركوب كردن نيست . مهار كردن يعني تسلط بر عواطف و بيان آنها در مواقع مناسب ، نه زودتر و نه ديرتر . براي همين است كه جنگجو ها بي عيب و نقص عمل مي كنند . آنان تسلط كامل بر عواطف خويش و در نتيجه بر رفتار خويش دارند .
تشرف به مرگ :
در آغوش كشيدن فرشته مرگ
آخرين را ه رسيدن به آزادي شخصي ، آماده كردن خويش براي تشرف به مرگ است و پذيرفتن مرگ به عنوان استاد . آنچه فرشته مرگ مي تواند به ما بياموزد اين است كه چگونه حقيقتا زنده باشيم . ما آگاه مي شويم كه هر لحظه ممكن است بميريم ؛ فقط لحظه حاضر را براي زنده بودن در اختيار داريم . حقيقت اين است كه نمي دانيم فردا مي ميريم يا نه . چه كسي مي داند ؟ ما اين تصور را داريم كه سال هاي زيادي در آينده به ما تعلق دارد . ولي آيا اين طور است ؟
اگر به بيمارستان برويم و دكتر به ما بگويد كه فقط يك هفته براي زندگي فرصت داريم ، چه مي كنيم ؟ همان طور كه قبلا گفتيم ، دو راه وجود دارد . يكي اين است كه رنج بكشيم چون قرار است بميريم ، و به همه بگوييم : ” بيچاره من ، من دارم مي ميرم . “ و غمنامه اي حقيقي به وجود بياوريم . انتخاب ديگر اين است كه از هر لحظه براي شاد بودن استفاده كنيم و آن كاري را بكنيم كه واقعا دلمان مي خواهد . اگر فقط يك هفته ديگر زنده هستيم ، پس بگذاريد از زندگي لذت ببريم . بگذاريد زنده باشيم . مي توانيم بگوييم : ” من ديگر خودم خواهم بود . از اين به بعد سعي نمي كنم به خاطر خوشايند ديگران زندگي كنم . ديگر از اين كه در باره من چه فكر مي كنند نمي ترسم . چه اهميتي دارد كه آنها راحع به من چه فكري مي كنند وقتي قرار است هفته ديگر بميرم ؟ ديگر خودم خواهم بود . “
فرشته مرگ به ما مي آموزد كه هر روز طوري زندگي كنيم كه انگار آخرين روز زندگي ماست ؟ انگار كه فردايي نخواهد بود . ما مي توانيم هر روز را با اين جمله آغاز كنيم : ” من بيدار شده ام و خورشيد را مي بينم . سپاس خود را به خورشيد ، و به همه كس و همه چيز عرضه مي كنم ، چون هنوز زنده هستم . يك روز ديگر براي اين كه خودم باشم . “
من زندگي را اين گونه مي بينم . اين آن چيزي است كه فرشته مرگ به من آموخته است – كاملا پذيرا بودن ، و دانستن اين كه هيچ دليلي براي ترسيدن وجود ندارد . و البته با كساني كه دوست مي دارم ، عاشقانه رفتار مي كنم ، چون ممكن است آخرين روزي باشد كه مي توانم به آنها بگويم چقدر دوستشان دارم . نمي دانم كه آنها را دوباره خواهم ديد يا نه ، براي همين هم نمي خواهم با آنان دعوا كنم .
در صورتي كه من با شما دعواي مفصلي بكنم و تمام عواطف مسمومي را كه دارم به شما منتقل كنم ، اگر شما فرداي آن روز بميريد من چه كنم؟ واي ، خداي من ، ”قاضي “ مرا محكوم مي كند و من از آنچه به شما گفته ام احساس گناه خواهم كرد . همچنين احساس گناه مي كنم چون به شما نگفته ام كه چقدر دوستتان دارم . عشقي كه مرا خوشحال مي كند ، عشقي است كه مي توانم با شما تقسيمش كنم . چرا نياز دارم كه عشق به شما را انكار كنم ؟ مهم نيست كه شما در مقابل مرا دوست داشته باشيد يا نه . ممكن است من فردا بميرم ، يا شما فردا بميريد . آنچه مرا خوشحال مي كند اين است كه بگذارم بدانيد چقدر دوستتان دارم .
شما مي توانيد اين طور زندگي كنيد . به اين شكل خود را براي تشرف به مرگ آماده مي كنيد . آنچه در تشرف به مرگ اتفاق مي افتد اين است كه روياي قديمي اي كه در ذهن خويش داريد براي هميشه مي ميرد . مسلما خاطراتي از انگل خواهيد داشت – از قاضي ، قرباني و باورهاي اعتيادي خود – اما انگل ديگر زنده نخواهد بود .
آنچه در تشرف به مرگ ميميرد ، انگل است . به دليل وجود ” قاضي “و ” قرباني “ ، تشرف به مرگ آسان نيست ، چون آنها با تمام امكانات خود مبارزه مي كنند . آنها نمي خواهند بميرند . و ما احساس مي كنيم خودمان هستيم كه داريم مي ميريم ، و به همين دليل از مرگ مي ترسيم .
وقتي در روياي سياره زندگي مي كنيم ، مثل اين است كه مرده باشيم . هر كس از تشرف به مرگ زنده بيرون بيايد ، هديه شگفت انگيزي دريافت مي كند ، و آن رستاخيز است . رستاخيز يعني برخاستن از ميان مردگان ، زنده بودن ، دوباره خود بودن . رستاخيز مثل كودك بودن است – وحشي و آزاد بودن ، اما با يك تفاوت . تفاوت در اين است كه آزادي ما با خرد همراه است ، نه با معصوميت . ما قادريم اهلي شدن هاي خويش را درهم شكنيم ، دوباره آزاد باشيم ، و ذهن خويش را شفا بخشيم . ما تسليم فرشته مرگ مي شويم ، با اين دانش كه انگل مي ميرد و ما با ذهني سالم و عقلي كامل زنده مي مانيم . آن وقت آزاديم كه از ذهن خود استفاده نماييم و زندگي خود را بكنيم .
اين چيزي است كه در روش تولتك ها ، فرشته مرگ به ما مي آموزد . فرشته مرگ به سوي ما مي آيد و مي گويد : ” مي بيني ، هر چه اين جا هست از آن من است ، نه از آن تو . خانه ات ، همسرت ، فرزندانت ، اتومبيلت ، شغلت ، پولت – همه به من تعلق دارد و من هر وقت بخواهم مي توانم آنها را بگيرم . اما فعلا تو ميتواني از آنها استفاده كني . “
وقتي تسليم فرشته مرگ شديم ، براي هميشه شادمان خواهيم بود . چرا ؟ زيرا فرشته مرگ گذشته را مي گيرد و به زندگي اجازه مي دهد كه جريان يابد . هر لحظه اي كه مي گذرد ، فرشته مرگ آن بخش مرده را مي گيرد و ما مي توانيم در زمان حال زندگي كنيم . انگل مي خواهد كه ما گذشته را با خودمان حمل كنيم ، و اين زنده بودن را بسيار سنگين مي كند . وقتي مي كوشيم در گذشته زندگي كنيم ، چگونه مي توانيم از زمان حال لذت ببريم ؟ وقتي در روياي آينده هستيم ، چرا بايد بار گذشته را بكشيم ؟ چه وقت مي خواهيم در زمان حال زندگي كنيم؟ اين چيزي است كه فرشته مرگ انجام دادنش را به ما مي آموزد .