سومین میثاق : تصورات باطل نکنید
سومین میثاق این است : تصورات باطل نکنید .
ما تمایل داریم که در باره همه چیز تصوراتی به سر راه دهیم . مشکل این جا است که این تصورات را باور می کنیم . می توانیم سوگند یاد کنیم که واقعی هستند . ما در باره آنچه دیگران می اندیشند و یا انجام می دهند ، تصوراتی داریم – آنها را به خود می گیریم – آن وقت سرزنش شان می کنیم و با ارسال زهر عاطفی با کلام مان ، واکنش نشان می دهیم . به همین دلیل است که هر وقت تصوراتی به سر راه می دهیم ، دنبال مشکل میگردیم . تصور می کنیم ، تعبیر غلط می کنیم ، مسئله را به خود می گیریم و از هیچ ، فاجعه ای عظیم می سازیم .
همه غم و اندوه و ماجراهای فاجعه باری که در زندگی تجربه کرده ایم ، ریشه در تصورات و به خود گرفتن مسائل دارد . کمی به خود فرصت بدهید تا حقیقت این حالت را دریابید. تمام جهان تسلط بر دیگران بر پایه تصورات ما و به خود گرفتن آنچه روی می دهد استوار است . تمام رویای ما از دوزخ مبتنی بر این جریان است .
ما مقدار قابل توجهی زهر عاطفی تولید می کنیم ، به این صورت که تصوراتی به سر راه می دهیم یا موضوعی را به خود می گیریم ، چون معمولا بر پایه تصورات مان به غیبت کردن می پردازیم . به خاطر آورید که غیبت راه ارتباطی ما با یکدیگر در رویای دوزخ ، و شیوه انتقال زهر به یکدیگر است . ما چون می ترسیم توضیح بخواهیم ، تصوراتی می کنیم ، و گمان می کنیم که تصورات ما صائب هستند ، آن وقت از آنها دفاع می کنیم و می کوشیم تا دیگری را بر خطا جلوه دهیم . همیشه بهتر است توضیح بخواهیم تا این که تصوراتی به سر راه دهیم که موجب رنج کشیدن ما می شوند .
میه – تو – تی بزرگ در ذهن بشر آشفتگی عظیمی ایجاد می کند و موجب تعبیر غلط و درک غلط ما از همه چیز می گردد. ما فقط آنچه را می خواهیم می بینیم و آنچه می خواهیم می شنویم . چیزها را آن طور که هستند درک نمی کنیم . عادت داریم خیالپردازی هایی کنیم که هیچ مبنایی در واقعیت ندارند . ما عملا در ذهن خود خیالاتی می پرورانیم . چون چیزی را نمی فهمیم ، در باره معنای آن به تصورات مان متوسل می شویم ، و هنگامی که حقیقت روشن می شود ، حباب خیالات ما در هم می شکند و در می یابیم که واقعیت اصلا با آنچه ما می پنداشتیم مطابقت ندارد .
یک مثال : در فروشگاه بزرگی راه می روید و کسی را می بینید که از او خوشتان می آید . آن شخص به طرف شما بر می گردد ، لبخند می زند و بعد به راه خودش می رود . ممکن است بر اساس همین یک اتفاق ، شما تصورات فراوانی بکنید . با این تصورات کلی خیالپردازی می کنید و واقعاً می خواهید آنها را باور کنید . از تصورات شما رویایی کامل پرداخته می شود ، و شاید به این نتیجه برسید: " اوه ، این شخص واقعاً از من خوشش می آید . " در ذهن شما رابطه ای کامل از این جا آغاز می شود . شاید حتی در این سرزمین خیالی با او ازدواج هم بکنید . اما این خیالپردازی فقط در ذهن شما وجود دارد ، در رویای شخصی شما .
تصورات به سر راه دادن در روابط انسانی یعنی دنبال مشکل گشتن . ما اغلب گمان می کنیم که شریک زندگی مان می داند ما چگونه می اندیشیم و نیازی نیست که به او بگوییم چه می خواهیم . گمان می کنیم که او کاری را که ما می خواهیم انجام می دهد ، چون ما را خیلی خوب می شناسد . اگر او کاری را که ما تصور می کنیم باید انجام دهد ، انجام ندهد ، ان وقت آزار می بینیم و می گوییم : " تو باید می فهمیدی ."
یک مثال دیگر : شما تصمیم به ازدواج می گیرید ، و تصور می کنید که همسر آینده شما در باره ازدواج همان نظری را دارد که شما دارید . بعد که با هم زندگی مشترکی را آغاز می کنید ، متوجه می شوید که این مطلب حقیقت ندارد . مشکلات و برخوردهای زیادی ایجاد می شود ، اما شما هنوز هم نمی کوشید احساسات خود را در باره ازدواج روشن کنید . شوهر از کارش به خانه باز میگردد و می بیند همسرش عصبانی است ، و او متوجه نمی شود چرا . شاید به این دلیل که زن تصور می کرده شوهرش می داند که او چه می خواهد ، چون او را خیلی خوب می شناسد و می تواند فکرش را بخواند . وقتی می بیند توقعاتش برآورده نشده ، ناراحت می شود . تصورات در زندگی خانوادگی موجب اختلافات بسیاری می شود ، مشکلات زیادی می آفریند و در رابطه ما با کسانی که قاعدتا باید دوست شان داشته باشیم ، سوء تفاهم های زیادی ایجاد می کند .
در هرنوعی از روابط انسانی ما می توانیم تصور کنیم که دیگران می دانند ما چه فکر می کنیم و نیازی نیست که خواسته خود را به آنها بگوییم . آنان آنچه را ما میخواهیم انجام خواهند داد چون ما را خوب می شناسند . اگر آنچه را میخواهیم و آنچه را تصور می کردیم انجام خواهند داد ، انجام ندهند ، ناراحت می شویم و می اندیشیم : " چطور ممکن است این کار را بکنی ؟ تو باید می دانستی . " بازهم ما تصور می کنیم که طرف مقابل می داند که از او چه می خواهیم . فاجعه ای کامل به وقوع پیوسته چون ما این تصور را داشته ایم و بسیاری تصورات دیگر از آن سرچشمه گرفته .
نحوه فعالیت ذهن انسان بسیار جالب است . ما نیاز داریم که همه چیز را توجیه کنیم ، همه چیز را توضیح بدهیم و همه چیز را بفهمیم تا احساس امنیت کنیم . ما میلیون ها سوال داریم که به پاسخ نیاز دارند ، چون چیزهای بسیاری هست که ذهن منطقی نمیتواند توضیح شان دهد . مهم نیست که پاسخ صحیح باشد یا نه ؛ صرف پاسخ گرفتن موجب احساس امنیت می شود . به همین دلیل است که تصورات به سر راه می دهیم .
اگر دیگران چیزی به ما بگویند ، بر اساس آن تصوراتی می کنیم ، و اگر چیزی نگویند ، سلسله تصوراتی می کنیم تا نیاز به دانستن خود را ارضا کنیم و آن تصورات را جانشین نیاز خود به ارتباط برقرار کردن نماییم . حتی زمانی که چیزی را می شنویم ولی نمی فهمیم ، تصوراتی می کنیم در باره این که معنای آن چه بوده است ، و آن تصورات را باور می کنیم . ما انواع تصورات را به سر راه می دهیم ، چون شهامت پرسش کردن نداریم .
این تصورات اکثرا سریع و نا خودآگاهانه ساخته می شوند ، چون ما میثاق هایی داریم برای این که به این شکل ارتباط برقرار کنیم . ما توافق کرده ایم که پرسش کردن کار خیلی مطمئنی نیست ؛ میثاق بسته ایم که مردم اگر ما را دوست داشته باشند ، باید بدانند که چه می خواهیم یا چه احساسی داریم . وقتی چیزی را باور می کنیم ، تصور می کنیم که حق با ماست ، تا جایی که حاضریم رابطه ای را خراب کنیم ولی از دفاع از موقعیت خویش دست بر نداریم .
ما تصور می کنیم که همه زندگی را مثل ما می بینند . تصور می کنیم که دیگران مثل ما می اندیشند ، مثل ما احساس می کنند ، مثل ما قضاوت می کنند و مثل ما سوء استفاده می کنند . این بزرگ ترین تصوری است که انسان ها دارند . به همین دلیل است که ما می ترسیم در حضور دیگران خودمان باشیم ، چون فکر می کنیم که دیگران ما را مورد قضاوت قرار می دهند ، ما را قربانی میکنند ، از ما سوء استفاده می کنند ، و ما را سرزنش می کنند ، همان طور که ما خودمان با خودمان رفتار می کنیم . به همین دلیل است که پیش از آن که دیگران ما را طرد کنند ، خودمان خود را طرد میکنیم . این نحوه کارکرد ذهن انسان است .
ما همچنین تصوراتی در باره خودمان داریم ، و به این صورت تعارض درونی بسیاری ایجاد می کنیم . " من فکر می کنم که توان انجام دادن این کار را دارم . " شما این تصور را می کنید ، و سپس کشف می کنید که قادر به انجام دادن آن کار نیستید . شما خودتان را دست بالا و یا دست کم می گیرید چون این فرصت را به خود نمی دهید که پرسش هایی از خود بکنید و به آن ها پاسخ دهید . شاید نیاز داشته باشید که داده های بیشتری در مورد هر موقعیت ویژه گرد آوری کنید . یا شاید نیاز داشته باشید که در مورد آنچه واقعاً می خواهید ، دیگر به خودتان دروغ نگویید .
شما اغلب وقتی رابطه ای را با کسی که دوست دارید آغاز می کنید ، باید دلیل علاقه خود به این شخص را توجیه کنید . آن وقت فقط آنچه را مایل هستید می بینید و آنچه را در مورد او نمی پسندید انکار می کنید . به خود دروغ می گویید تا حق را به جانب خود بدهید . آن وقت تصوراتی را پایه گذاری می کنید ، و یکی از آنها این است : " عشق من او را عوض می کند ." اما این حقیقت ندارد . عشق شما هیچ کس را عوض نمی کند . دیگران اگر تغییر می کنند ، به این دلیل است که می خواهند تغییر کنند ، نه به این دلیل که شما می توانید آنها را عوض کنید . آن وقت اتفاقی بین تان می افتد و شما آزرده می شوید . ناگهان آنچه را قبلا نمی خواستید ببینید می بینید . با این تفاوت که حالا این خصوصیت توسط سم عاطفی شما بزرگ نمایی شده است . حالا باید رنج عاطفی خود را توجیه کنید و دیگری را به دلیل انتخاب های خودتان سرزنش کنید .
ما نیازی به توجیه عشق نداریم ؛ عشق یا هست یا نیست . عشق واقعی پذیرش دیگران است همان طور که هستند ، بدون تلاش برای تغییر دادنشان . اگر بکوشیم آنها تغییر دهیم ، یعنی واقعاً دوستشان نداریم . مسلما اگر شما تصمیم دارید با کسی زندگی کنید ، اگر این توافق را می کنید ، همیشه بهتر است با کسی توافق کنید که دقیقا همان طوری است که شما می خواهید . کسی را پیدا کنید که اصلا نیازی به تغییر نداشته باشد . خیلی آسان تر است که کسی را پیدا کنید که هم اکنون همان طور است که شما می خواهید ، تا این که سعی کنید او را عوض کنید . همچنین طرف مقابل باید شما را همان طور که هستید دوست داشته باشد . در این صورت نیازی نیست که شما را عوض کند . اگر دیگران احساس می کنند که باید شما را عوض کنند ، یعنی این که آنها واقعاً شما را آن گونه که هستید دوست ندارند . چرا با کسی بمانیم که ما را آن طور که هستیم نمی خواهد ؟
ما باید آنچه هستیم باشیم ، آن وقت نیازی نیست که تصویر غلطی از خود ارائه دهیم . اگر شما مرا همان طور که هستم دوست دارید ، مرا بر گزینید . و اگر مرا آن طور که هستم دوست ندارید ، " خداحافظ ، کسی دیگر را پیدا کنید . " شاید سنگدلانه به نظر برسد ، اما چنین ارتباطی به این معناست که میثاق های شخصی ای که با دیگران می بندیم ، شفاف و معصومانه هستند .
روزی را مجسم کنید که دیگر در باره همسرتان یا هر کس دیگر در زندگی تان هیچ تصوری به ذهن راه نمی دهید . آن وقت طریقه ارتباط برقرار کردن شما کاملا تغییر می کنید و روابط شما دیگر موجب رنج و تعارض ناشی از تصورات غلط نخواهد بود .
راه احتراز از تصور کردن پرسش کردن است . مطمئن شوید که ارتباط شما شفاف است . اگر نمی فهمید ، بپرسید . شهامت این را داشته باشید که تا دست یافتن به شفافیت کامل ، به پرسیدن ادامه دهید ، و تازه آن وقت هم تصور نکنید که همه چیز را در باره موقعیت موردنظر می دانید . وقتی پاسخ را شنیدید ،دیگر مجبور نیستید تصور کنید ، چون حقیقت را می دانید .
شما باید همچنین شهامت این را بیابید که آنچه را می خواهید درخواست کنید . هر کسی حق دارد که به شما " آری " یا " نه " بگوید ، و شما همیشه حق دارید که درخواست کنید . به همین صورت هر کسی حق دارد که از شما درخواست کند ، و شما هم حق دارید " آری " یا " نه " بگویید .
اگر چیزی را نمی فهمید ، بهتر است بپرسید تا متوجه شوید ، به جای این که به تصورات متوسل شوید . روزی که دست از تصور کردن بردارید ، ارتباطاتی تمیز و شفاف و آزاد از سموم عاطفی خواهید داشت . بدون تصور کردن ، دنیای شما دنیایی معصوم میشود.
با داشتن ارتباط شفاف ، تمام روابط شما تغییر می کند ، نه تنها با همسرتان ، بلکه با همه . دیگر نیازی به تصورات نخواهد بود ، چون همه چیز کاملا روشن است . این چیزی است که من می خواهم ؛ این چیزی است که شما می خواهید . اگر ما به این طریق با هم رابطه برقرار کنیم ، کلام مان معصومانه می شود . اگر همه انسان ها بتوانند به این شکل رابطه برقرار کنند ، با بی گناهی در کلام ، نه جنگی خواهد بود نه خشونتی و نه سوء تفاهمی . تمام مشکلات انسان ها حل می شود اگر ما بتوانیم ارتباطی خوب و شفاف داشته باشیم .
پس این سومین میثاق است : تصورات باطل نکنید . گفتن این مطلب آسان است ، اما من میدانم که انجام دادنش دشوار است . دشوار است ، چون ما اغلب بر خلاف آن عمل می کنیم . ما همه این عادات را داریم ، بی آن که خودمان آگاه باشیم . آگاه شدن از این عادات و پی بردن به اهمیت این میثاق ، نخستین گام است . اما درک اهمیت کافی نیست . اطلاعات یا عقاید بذری است که در ذهن ما کاشته می شود . آنچه واقعاً تفاوت ایجاد می کند عمل است . عمل کردن مکرر و مکرر اراده شما را تقویت می کند ، دانه را آبیاری میکند ، و بنیانی قوی و محکم می گذارد تا عادات جدید رشد کنند . پس از تکرار های بسیار ، این میثاق های جدید طبیعت ثانویه شما می شود و خواهید دید که چگونه جادوی کلام شما می تواند شما را از جادوگر سیاه به جادوگر سفید مبدل کند .
جادوگر سفید از کلام برای آفرینش ، بخشش ، شراکت و عشق استفاده می کند . با عادت کردن به این میثاق ، کل زندگی شما عمیقا دگرگون می شود .
هنگامی که شما کل رویای خویش را تغییر دادید ، جادو در زندگی تان تحقق می یابد . آنچه به آن نیاز دارید به آسانی به سوی تان می آید ، چون روح آزادانه در درون شما حرکت می کند . این تسلط بر قصد ، تسلط بر جان ، تسلط بر عشق ، تسلط بر سپاس و تسلط بر زندگی است . و این هدف تولتک هاست . این راهی است که به آزادی شخصی می انجامد .