اهلی شدن و رویای سیاره زمین

 

 

 

 

هر آنچه اکنون در این لحظه می بینید و می شنوید ، چیزی جز یک رویا نیست . شما در این لحظه دارید رویا می بینید . شما در بیداری دارید رویا می بینید .

رویا دیدن فعالیت مهم و عمده ذهن است ، و ذهن بیست و چهار ساعت در شبانه روز رویا می بیند . ذهن رویا می بیند هنگامی که مغز بیدار است ، و همچنین هنگامی که مغز در خواب است .

تفاوت در این است که وقتی مغز بیدار است ، چهار چوبی مادی موجب می شود که ما اشیا را به طریقی خطی ادراک کنیم . وقتی به خواب می رویم ، دیگر چهارچوب نداریم ، و رویا تمایل به تغییر مداوم دارد.

موجودات بشری تمام مدت رویا می بینند . قبل از تولد ما ، انسان هایی که پیش از ما می زیستند رویایی بزرگ و برونی آفریدند که می توانیم آن را رویای جامعه یا رویای سیاره زمین بنامیم . رویای سیاره زمین ، رویای مشترک میلیاردها رویای کوچک تر و شخصی تر است که با هم رویای یک خانواده ، رویای یک جامعه ، رویای یک شهر ، رویای یک کشور و بالاخره رویایی را که همه بشریت را در بر می گیرد ، می سازند . رویای سیاره در بر گیرنده تمام قوانین اجتماعی ، باورها ، مقررات ، مذاهب و فرهنگ های مختلف است که شامل چگونگی اداره حکومت ها ، مدارس ، وقایع اجتماعی و تعطیلات هم می شود .

ما با توانایی رویا دیدن به دنیا می آییم ، و انسان هایی که پیش از ما زیسته اند به ما می آموزند که چگونه به شیوه جامعه رویا ببینیم . رویای برونی بشر تعداد بی شماری قاعده دارد ، و هنگامی که فردی متولد می شود ، ما توجه او را جلب می کنیم و این قواعد را وارد ذهنش می سازیم . رویای برونی از پدر و مادر ، مدارس و مذهب استفاده می کند تا به ما بیاموزد که چگونه رویا ببینیم .

توجه قابلیتی است که موجب می شود ما بر آنچه مایلیم دریافت کنیم متمرکز شویم و آن را تشخیص بدهیم . ما می توانیم همزمان میلیون ها چیز را دریافت کنیم ، اما با استفاده از توجه می توانیم آنچه را می خواهیم در پیش زمینه ذهن نگه داریم . بزرگسالان اطراف ما توجه ما را جلب کردند و اطلاعاتی را از طریق تکرار به مغز ما دادند. از این طریق است که ما هر چه می دانیم آموخته ایم .

ما با استفاده از توجهمان یک واقعیت جامع ، یک رویای جامع را فرا می گیریم . فرا می گیریم که چگونه در جامعه رفتار کنیم : چه چیز را باور کنیم و چه چیز را باور نکنیم ؛ چه چیز پذیرفتنی است و چه چیز نیست ؛ چه چیز خوب است و چه چیز بد ؛ چه چیز زیباست و چه چیز زشت ؛ چه چیز درست است و چه چیز غلط . همه چیز از پیش تعیین شده است – همه این دانش ، همه این قوانین و مفاهیم در باره چگونگی رفتار در جهان .

شما وقتی به مدرسه می رفتید ، روی نیمکت کوچکی می نشستید و توجه خود را به آنچه آموزگار تان به شما می آموخت معطوف می کردید . وقتی به کلیسا می رفتید ،توجه خود را بر آنچه کشیش می گفت متمرکز می کردید . همین شیوه با پدر و مادر ، خواهران و برادران هم کاربرد داشته است. همه آنها می کوشیدند تا توجه شما را جلب کنند . ما همچنین می آموزیم چگونه توجه دیگران را به خود جلب کنیم ، تا جایی که نیاز به جلب توجه ممکن است به رقابت بینجامد . بچه ها برای جلب توجه پدر و مادر شان با هم رقابت می کنند ، و همچنین است در ارتباط با معلم ها و دوستان شان : " به من نگاه کن ! نگاه کن ببین دارم چه کار می کنم ! آهای ، من اینجا هستم . " نیاز به توجه بسیار شدید می شود و در دوران بزرگسالی نیز ادامه می یابد .

رویای برونی توجه ما را جلب می کند و به ما می آموزد به چه ایمان بیاوریم ، و این کار را از زبانی که به آن سخن می گوییم آغاز می کند . زبان رمزی است برای ادراک، تفاهم و ارتباط بین انسان ها . هر حرف و هر کلمه در هر زبانی یک میثاق است . ما این را یک صفحه از کتاب می نامیم ؛ کلمه " صفحه " میثاقی است که ما آن را درک می کنیم . هنگامی که ما رمز را می فهمیم ، توجهمان جلب می شود و انرژی از یک نفر به سوی نفر دیگر جریان می یابد .

شما زبان خود را انتخاب نکرده اید . شما مذهب یا ارزش های اخلاقی خویش را انتخاب نکرده اید – آنها قبل از تولد شما وجود داشته اند . ما هرگز مجال این را نداشته ایم که انتخاب کنیم به چه چیز باور داشته باشیم و به چه چیز نه . ما هرگز حتی کوچک ترین این میثاق ها را بر نگزیده ایم . ما حتی نام خود را نیز انتخاب نکرده ایم.

ما به عنوان کودک ، امکان این را نداشتیم که باورهای خود را انتخاب کنیم ، اما اطلاعاتی را که انسان های دیگر در باره رویای سیاره به ما منتقل کردند ، پذیرفتیم . تنها راه ذخیره سازی اطلاعات ، پذیرش میثاق هاست . رویای برونی ممکن است توجه ما را جلب کند ، اما اگر آن را نپذیریم ، اطلاعات مربوط به آنرا ذخیره نمی کنیم . به تدریج که میثاق ها را می پذیریم ، آنها را باور می کنیم ، و این آن چیزی است که ایمان نامیده میشود . ایمان داشتن یعنی باور داشتن بدون قید و شرط .

ما در کودکی از این طریق می آموزیم . کودکان هر چه را بزرگ ترها بگویند ، باور می کنند . ما با آنها موافقت می کنیم ، و ایمان مان به قدری قوی است که نظام اعتقادی مان کل رویای ما از حیات را در اختیار می گیرد. ما این باورها را انتخاب نکرده ایم ، و امکان داشت که علیه آنها عصیان کنیم ، ولی به اندازه کافی قوی نیستیم تا پیروز شویم . نتیجه این است که با توافق خودمان به این باورها تسلیم می شویم .

من این روند را اهلی شدن انسان ها می نامم . و از طریق این اهلی شدن است که ما می آموزیم چگونه زندگی کنیم و چگونه رویا ببینیم . در روند اهلی شدن انسان ها ، اطلاعاتی که از رویای برونی می آید به رویای درونی انتقال می یابد و نظام جامع باورهای ما را می آفریند . اول از همه نام اشیا را به کودکان می آموزند : مامان ، بابا ، شیر ، شیشه . و هر روز پس از روزی دیگر در خانه و بعد در مدرسه و سپس در کلیسا یا از طریق تلویزیون به ما گفته می شود که چگونه زندگی کنیم ، و چه رفتاری پذیرفتنی است . رویای برونی به ما می آموزد که چگونه موجودی بشری باشیم . ما برداشتی کلی داریم از این که " زن ‌" چیست و " مرد " چیست . و ما همچنین قضاوت کردن را فرا می گیریم : خودمان را مورد قضاوت قرار می دهیم ، دیگران را مورد قضاوت قرار می دهیم ، نزدیکان مان را مورد قضاوت قرار می دهیم .

کودکان به همان شیوه ای اهلی می شوند که گربه ، سگ یا سایر حیوانات اهلی می شوند . ما برای این که به یک سگ آموزش بدهیم ، او را تنبیه می کنیم یا به او پاداش می دهیم . ما فرزندانمان را که این همه دوستشان داریم ، به همان شیوه ای تربیت می کنیم که حیوانات اهلی را : با نظام تنبیه و پاداش . وقتی که مطابق میل مادر و پدر مان رفتار می کنیم ، به ما گفته می شود که " تو دختر خوبی هستی " یا " تو پسر خوبی هستی " . وقتی این کار را نمی کنیم ، " دختر بد " یا " پسر بد "ی هستیم  هنگامی که بر خلاف مقررات عمل می کردیم ، تنبیه می شدیم ؛ وقتی که مطابق مقررات عمل می کردیم ، پاداش می گرفتیم . خیلی زود از تنبیه شدن یا پاداش نگرفتن ترسیدیم . پاداش ، توجهی بود که از والدین یا افراد دیگر ، مثل خواهر و برادر ها ، آموزگاران و دوستان ، دریافت می کردیم . خیلی زود نیاز به جلب توجه دیگران و پاداش گرفتن در ما شکل گرفت .

دریافت پاداش احساس خوبی به انسان می دهد ، پس کوشیدیم آنچه را دیگران از ما انتظار دارند انجام دهیم تا بتوانیم پاداش بگیریم . با توجه به ترس از تنبیه و نیاز به پاداش ، ما کم کم ادعا کردیم کسی هستیم که نبودیم – فقط به خاطر خوشایند دیگران ، تنها به خاطر این که به نظر به اندازه کافی خوب باشیم . در آغاز خشنود کردن پدر و مادر مد نظرمان بود و بعد خشنود کردن  آموزگاران در مدرسه ، و سپس کلیسا ، تا این که به نقش بازی کردن عادت کردیم . ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم . ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد . سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم . تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر ، پدر ، جامعه و مذهب .

همه تمایلات طبیعی ما در فرایند اهلی شدن از دست رفته است . و هنگامی که به اندازه کافی بزرگ شده ایم که بفهمیم ، کلمه نه را می آموزیم . بزرگ ترها می گویند : " این کار را نکن ، آن کار را نکن . " ما عصیان می کنیم و می گوئیم " نه " ما عصیان می کنیم ، چون می خواهیم از آزادی خود دفاع کنیم . دلمان می خواهد خودمان باشیم ، ولی هنوز هم کوچک هستیم و دیگران بزرگ و قوی هستند . پس از مدتی می ترسیم ، چون می دانیم که هر بار مرتکب اشتباهی شویم ، تنبیه می شویم .

اهلی شدن به قدری شدید است که در دوره ای از زندگی دیگر نیازی به پدر و مادر یا مدرسه یا کلیسا نیست تا ما را اهلی کنند . ما به قدری خوب تربیت شده ایم که خودمان خود را اهلی می کنیم . ما حیوانی هستیم که خودش خود را اهلی می کند . حالا می توانیم با همان نظام باور هایی که به ما داده شده ، خودمان را اهلی کنیم ، و با استفاده از همان نظام پاداش و تنبیه . هنگامی که از قواعد نظام باورها سرپیچی می کنیم ، خودمان را تنبیه می کنیم ؛ هنگامی که " بچه خوبی " هستیم ، به خودمان پاداش می دهیم .

نظام باورها شبیه یک " کتاب قانون " است که ذهن ما را مقید می کند . بی تردید هر آنچه در کتاب قانون هست ، حقیقت است . ما همه قضاوت هایمان را بر پایه این کتاب قانون انجام می دهیم . حتی اگر این قضاوت ها خلاف طبیعت ما باشد . حتی قوانین اخلاقی مثل " ده فرمان " نیز در فرایند اهلی شدن در ذهن ما برنامه ریزی شده اند . همه این میثاق ها یکی یکی وارد کتاب قانون شده اند ، و این میثاق ها هستند که بر رویای ما حکومت می کنند .

چیزی در ذهن ما وجود دارد که همه کس و همه چیز را مورد قضاوت قرار می دهد ، حتی هوا را ، سگ را ، گربه را ، همه چیز را . قاضی درونی از آنچه در کتاب قانون آمده است استفاده می کند تا هر کاری را که می کنیم یا نمی کنیم ، آنچه را می اندیشیم یا نمی اندیشیم ، آنچه را احساس می کنیم یا احساس نمی کنیم ، مورد قضاوت قرار دهد . همه چیز تحت حاکمیت مطلق این قاضی مستبد قرار دارد . هر زمان که عملی خلاف کتاب قانون انجام دهیم ، قاضی درونی می گوید که ما مقصر و گناهکار هستیم و لازم است که تنبیه شویم ، باید خجالت بکشیم . این اتفاق چندین بار در روز می افتد ، روزی پس از روز دیگر ، و در همه سال های عمر ما.

بخش دیگری از وجود ما این قضاوت ها را دریافت می کند ، و این بخش قربانی نامیده می شود . قربانی همه خجالت ها ، گناهان و سرزنش ها را تقبل می کند این بخشی از ماست که می گوید : " بیچاره من ، به اندازه کافی خوب نیستم ، به اندازه کافی باهوش نیستم ، به اندازه کافی جذاب نیستم ، شایسته عشق نیستم ، بیچاره من ." آن وقت قاضی بزرگ موافقت می کند و می گوید : " بله ، تو به اندازه کافی خوب نیستی و همه اینها بر پایه نظامی از باورها ست که ما هرگز انتخابش نکرده ایم . این باورها به قدری قوی هستند که حتی اگر سالها بعد ما در معرض مفاهیم و برداشت های جدیدی قرار بگیریم و بکوشیم که خودمان تصمیم بگیریم . متوجه می شویم که این باورها هنوز زندگی ما را در اختیار دارند .

هر آنچه بر خلاف کتاب قانون باشد ، احساس غریب و نا مطلوبی در قسمت شبکه خورشیدی(١)  بدن ایجاد می کند که ترس نام دارد . شکستن مقررات کتاب قانون ، زخم های عاطفی را می گشاید ، و واکنش شما ایجاد سم عاطفی است . چون هر چه در کتاب قانون هست باید حقیقت داشته باشد ، پس هر آنچه به مقابله با باورهای شما برخیزد ، در شما ایجاد ناامنی می کند . کتاب قانون حتی اگر غلط باشد به شما احساس امنیت می دهد .

به همین دلیل است که ما نیاز به مقدار قابل ملاحظه ای شجاعت داریم تا بتوانیم با باورهای خود به مقابله برخیزیم . چون حتی اگر بفهمیم که خودمان همه این باورها را انتخاب نکرده ایم ، واقعیت این است که با همه آنها موافقت کرده ایم . این توافق به قدری شدید است که حتی اگر حقیقی نبودن آن را درک کنیم ، درصورتی که بر خلاف مقررات آن قدمی برداریم ، احساس تقصیر ، گناه و شرم می کنیم .  همان طور که دولت ، کتاب قانونی دارد که بر رویای جامعه حکومت می کند ، نظام باورهای ما نیز کتاب قانونی است که بر رویاهای ما حکم می راند . همه این قوانین در ذهن و مغز ما حک شده اند . ما آنها را باور داریم و در درون ، بر پایه این قوانین قضاوت می کنیم . قاضی حکم صادر می کند و قربانی از مقصر بودن و تنبیه رنج می کشد . اما چه کسی می گوید که در این رویا عدالتی هست ؟ عدالت حقیقی این است که برای هر اشتباه فقط یک بار تنبیه شویم . بی عدالتی حقیقی این است که برای هر خطا بیش از یک بار تنبیه شویم .

ما چند بار تاوان یک خطا را می پردازیم ؟ هزاران بار . انسان تنها حیوانی است که برای یک خطا هزاران بار تاوان می پردازد . باقی حیوانات فقط یک بار بابت هر خطا مجازات می شوند . ما حافظه ای قوی داریم . اشتباه می کنیم ، قضاوت می کنیم ، خودمان را گناهکار می دانیم و خود را مجازات می کنیم . اگر عدالت وجود داشته باشد ، این کافی است ، ما نیازی به تجدید محاکمه نداریم . اما هر بار که بخاطر می آوریم ، مجددا خود را مورد قضاوت قرار میدهیم ، دوباره خود را مقصر می شماریم ، دوباره خود را مجازات می کنیم ، و این کار را بارها و بارها تکرار می کنیم . اگر همسری داشته باشیم ، او نیز اشتباه ما را خاطر نشان می سازد ، آن وقت می توانیم باز هم یک بار دیگر خود را قضاوت کنیم و گناهکار بدانیم و مجازات کنیم . آیا این منصفانه است ؟

چند بار همسر مان ، فرزندانمان و والدین مان را به خاطر یک خطا مجازات می کنیم ؟ هر بار که آن خطا را به یاد می آوریم ، آنها را دوباره سرزنش می کنیم ، و همه سم عاطفی ای را که به هنگام بی عدالتی احساس می کنیم ، برای آنها می فرستیم و آنها را وا می داریم که بابت همان خطا تاوانی مجدد بپردازند .  آیا این عدالت است ؟ قاضی ذهن ما اشتباه می کند ، چون کتاب قانون و نظام باورها اشتباه هستند . کل رویا بر قانونی غلط بنا شده است . نود و پنج درصد باورهایی که در ذهن خود ذخیره کرده ایم ، دروغ هستند ، و ما رنج می کشیم چون همه این دروغ ها را باور کرده ایم .

در رویای سیاره ، رنج کشیدن بشر ، زندگی در ترس و ایجاد فاجعه های عاطفی ، همه امری عادی به شمار می آید . رویای برونی ، رویایی خوشایند نیست ؛ رویایی شدن راز خشونت ، ترس ، جنگ و بی عدالتی است . رویای شخصی افراد بشر ممکن است متفاوت باشد ، اما کلا و اساسا یک کابوس است . اگر به جامعه بشری نگاه کنیم ، می بینیم که مکانی بسیار دشوار برای زیستن است . زیرا ترس بر آن حاکم است . در سر تا سر جهان ما انسان هایی را می بینیم که گرفتار رنج ، خشم ، انتقام ، اعتیاد ، خشونت های خیابانی و بی عدالتی های ترسناک هستند . این فجایع در سطوح مختلفی در کشورهای گوناگون جهان وجود دارند ، اما در هر حال ترس است که رویای برونی انسان را در اختیار دارد . اگر ما رویای جامعه انسانی را با توصیفاتی که ادیان مختلف جهان از دوزخ ارائه داده اند مقایسه کنیم ، می بینیم که دقیقا مثل هم هستند . مذاهب می گویند که دوزخ مکانی است برای مجازات ، مکانی که در آن ترس ، درد و رنج هست ، جایی که انسان ها را می سوزانند . آتش محصول عواطفی است که از ترس ناشی می شوند . ما هر گاه احساساتی مثل خشم ، حسادت ، حسرت یا نفرت را تجربه می کنیم ، می بینیم که آتشی در درون مان می سوزد . ما در رویای دوزخ زندگی می کنیم .

اگر شما دوزخ را به منزله مرتبه یا حالتی از ذهن به تصور آورید ، ما در دوزخ به سر می بریم . کسانی هستند که به ما اخطار می کنند اگر آنچه را آنان می گویند انجام ندهیم ، به دوزخ می رویم . چه خبر بدی ! همه ما هم اکنون در دوزخ هستیم ، و حتی کسانی که این مطلب را به ما میگویند . هیچ بشری نمی تواند دیگری را به دوزخ محکوم کند ، چون ما هم اینک در دوزخ به سر می بریم . البته کسان دیگری هم هستند که می توانند ما را به دوزخ عمیق تری ببرند – البته اگر ما اجازه دهیم .

هر فردی رویای شخصی ویژه خود را دارد که درست مثل رویای جامعه اکثرا تحت تسلط ترس قرار دارد . ما می آموزیم تا رویای دوزخ را در زندگی خود بپرورانیم ، و همچنین در رویای شخصی خود . ترس های مشابه برای هر کس به شکل متفاوتی ظاهر می شود ؛خشم ، حسادت ، نفرت ، حسرت و سایر عواطف منفی . رویای شخصی ما می تواند بدل به کابوسی دائمی شود که در آن رنج می کشیم و می ترسیم . اما نیازی نیست که کابوس ببینیم . ما می توانیم از رویایی لذت بخش برخوردار شویم .

همه بشریت در جستجوی حقیقت ، عدالت و زیبایی است . ما در جستجویی ابدی برای حقیقت هستیم ، چون تنها دروغ هایی را که در ذهن خود ذخیره کرده ایم ، باور داریم . در جستجوی عدالت هستیم ، چون در نظام اعتقادی ای که داریم ، جایی برای عدالت وجود ندارد . در جستجوی زیبایی هستیم ، چون هر چقدر هم یک نفر زیبا باشد ، ما به وجود زیبایی در دیگری باور نداریم  . ما به جستجو ادامه می دهیم ، در حالی که همه چیز در درون ما جا دارد .

حقیقتی وجود ندارد که با جستجو به آن دست یابیم . به هر جا سر بگردانیم ، هر آنچه می بینیم حقیقت است ، اما با توجه به توافق ها و باورهایی که در ذهن مان ذخیره کرده ایم ، چشم دیدن حقیقت را نداریم .

ما حقیقت را نمی بینیم ، چون کور هستیم . آنچه ما را کور می کند ، همه باورهای کاذبی است که در ذهن داریم . ما نیاز داریم که حق با ما باشد و دیگران اشتباه کنند . ما به آنچه باور داریم اعتماد می کنیم و باورهای ما موجب رنجمان می شود . به این می ماند که گویی در مِهِی زندگی می کنیم که نمی گذارد دورتر از جلوی پایمان را ببینیم . ما در مِهِی زندگی می کنیم که واقعیت ندارد . این مه یک خیال است . رویای شما از زندگی است ، تمام مفاهیمی است که در باره خدا به آنها اعتقاد دارید ، همه توافق هایی است که با دیگران به عمل آورده اید ، میثاق هایی است که با خود ، و حتی با خداوند دارید .

تمام ذهن شما مهی است که تولتک ها آن را میه-تو-تی mitote می نامند . ذهن شما رویایی است که در آن هزاران نفر همزمان سخن می گویند ، و هیچ کدام حرف دیگری را نمی فهمد . این وضعیت ذهن موجود بشری است : یک میه-تو-تی بزرگ . با این میه-تو-تی بزرگ شما نمی توانید آنچه را واقعاً هستید ، ببینید . در هند آن را مایا می نامند ، که به معنای توهم است . این مفهوم شخصیت است در جمله " من هستم " . هر آنچه در باره خویشتن و جهان باور دارید ، همه مفاهیم و برنامه ریزی هایی که در ذهن دارید ، همه ، میه-تو-تی هستند . ما نمی توانیم ببینیم که حقیقتاً چه کسی هستیم ؛ نمی توانیم ببینیم که آزاد نیستیم .

به همین دلیل است که انسان ها در برابر زندگی مقاومت می کنند . زنده بدون بزرگ ترین ترسی است که انسان ها دارند . مرگ بزرگ ترین ترسی نیست که ما داریم ؛ بزرگ ترین ترس ما پذیرفتن خطر زنده بودن است – زندگی کردن و بیان کردن آنچه حقیقتاً هستیم . ما آموخته ایم که زندگی مان را در جهت ارضای خواسته های دیگران بگذرانیم  . آموخته ایم که طبق دیدگاه های دیگران زندگی کنیم ، از ترس این که پذیرفته نشویم و از نظر دیگران به اندازه کافی خوب نباشیم .

در طی جریان اهلی شدن ، تصویری از کمال به دست می آوریم و می کوشیم به اندازه کافی خوب باشیم . ما تصویری خلق می کنیم از کسی که باید باشیم تا همه ما را بپذیرند . مخصوصا تلاش می کنیم تا خوشایند کسانی باشیم که دوست مان دارند ، مثل مادر و پدر ، برادر و خواهر های بزرگ تر ، رهبران مذهبی و آموزگاران . در این تلاش برای خوب بودن به نظر آنها ، تصویری از کمال می سازیم . اما این تصویر قالب ما نیست . ما این تصویر را می سازیم ، اما این تصویر واقعی نیست . ما هرگز از این دیدگاه کامل نخواهیم بود . هرگز !

کامل نبودن مساوی است با طرد کردن خویشتن . و میزان این طرد کردن خویشتن بستگی به این دارد که بزرگسالان تا چه اندازه موفق شده باشند تمامیت وجود ما را در  هم بشکنند . بنابر این از اهلی شدن تا خوب بودن به نظر دیگران ، راهی نیست . اما برای خودمان به اندازه کافی خوب نیستیم چون تصویری که از کمال خویشتن داریم قالب ما نیست . ما نمی توانیم خودمان را ببخشیم که چرا آنچه آرزو داریم باشیم نیستیم ، و یا چرا آنچه اعتقاد داریم باید باشیم نیستیم . از این که کامل نیستیم نمی توانیم خود را ببخشیم .

ما می دانیم که آنچه باور داریم باید باشیم نیستیم ، و به این دلیل احساس ساختگی بودن ، حرمان و بی شرافتی می کنیم . پس سعی می کنیم خودمان را پنهان کنیم و ادعای چیزی را کنیم که نیستیم . نتیجه این است که احساس عدم اصالت می کنیم ، و برای این که دیگران به موضوع پی نبرند ، از صورتک های اجتماعی مختلف استفاده می کنیم . بسیار وحشت داریم که مبادا کس دیگری متوجه شود که ما آنچه ادعا می کنیم ، نیستیم . ما دیگران را هم بر طبق تصویری که از کمال داریم ، مورد قضاوت قرار می دهیم ، و طبیعتاً آنها نسبت به توقعاتی که از ایشان داریم ، کم می آورند.

ما شرافت خود را زیر پا می گذاریم تا خوشایند دیگران باشیم . حتی به جسم خود صدمه می زنیم فقط برای این که مورد پذیرش دیگران قرار بگیریم . شما نوجوانانی را می بینید که مواد مخدر مصرف می کنند ، فقط به این دلیل که نوجوانان دیگری که در اطرافشان هستند ، آنها را طرد نکنند . آنها آگاه نیستند که مشکل اصلی ایشان این است که خودشان خود را نمی پذیرند . آنها خود را طرد میکنند چون آنچه ادعا می کنند ، نیستند . آنها می خواهند جور خاصی باشند ، اما نیستند ، و به این دلیل احساس شرم و گناه می کنند . موجودات بشری به طور پایان ناپذیری خود را تنبیه می کنند ، به این دلیل که آنچه گمان می کنند باید باشند ، نیستند . آنها از خودشان سوء استفاده می کنند ، و از دیگران هم استفاده می کنند تا با خودشان بد رفتاری کنند .

اما هیچ کس به اندازه خود ما با ما بدرفتاری نمی کند ، و نظام باورها و قاضی و قربانی هستند که ما را به این کار وا می دارند .

حقیقت این است که بسیاری از مردم می گویند که همسرشان یا مادر یا پدرشان با آنها بد رفتاری می کند ، اما می دانید که ما خودمان خیلی بیشتر با خودمان بد رفتاری می کنیم . آن طور که ما خودمان را قضاوت می کنیم ، بدترین ، قاضی ها هم نمی کند . اگر در برابر دیگران اشتباهی از ما سر بزند ، سعی می کنیم اشتباه خود را نفی کنیم و آن را بپوشانیم . اما به محض این که تنها شدیم قاضی به قدری قدرت میگیرد و به قدری احساس تقصیر می کنیم که احساس حماقت و بد و نا لایق بودن به ما دست می دهد .

در طول زندگی تان هیچ کس به اندازه خودتان با شما بد رفتاری نکرده و از شما سوء استفاده نکرده است . و حد این سوء رفتار با خویش دقیقا همان حد و مرزی است که شما از جانب شخصی دیگر تحمل میکنید . اگر کسی کمی بیش از حدی که شما خود را می آزارید ، شما را بیازارد ، به احتمال قوی به او اعتراض می کنید یا از او فاصله می گیرید ، اما اگر کسی فقط کمی کمتر از خودتان شما را بیازارد ، احتمالا رابطه اتان را با او حفظ می کنید و شکیبایی زیادی نسبت به وی نشان می دهید .

اگر با خودتان به شدت بد رفتاری کنید ، می توانید تحمل کنید که دیگری شما را کتک بزند ، تحقیر کند و با شما مثل یک آشغال رفتار کند . ‌‌چرا ؟ چون نظام اعتقادی شما می گوید :" من سزاوار این رفتار هستم . این شخص به من لطف می کند که با من می ماند . من لیاقت عشق و احترام را ندارم . من به اندازه کافی خوب نیستم . "

ما نیاز داریم که دیگران ما را بپذیرند و دوست بدارند ، اما نمیتوانیم خودمان خود را بپذیریم و دوست بداریم . هرچه عشق به خود در ما بیشتر باشد ، کمتر خود آزاری را تجربه می کنیم . خود آزاری نتیجه طرد کردن خویشتن است ، و طرد کردن خویشتن نتیجه داشتن تصویری از کمال است که هرگز نمی توانیم به آن دست یابیم . تصویر ما از کمال دلیل طرد شدن ما از جانب خودمان است ؛ به دلیل وجود آن است که نمی توانیم خود را همان گونه که هستیم بپذیریم ، و به همین دلیل هم دیگران را آن طور که هستند نمی پذیریم .

 

پیش درآمدی بر یک رویای جدید

 

هزاران میثاق هست که ما با خودمان ، با دیگران ، با رویای زندگی مان ، با خداوند ، با جامعه ، با والدین مان ، با همسرمان و با بچه هایمان داریم . اما مهم ترین میثاق ها آنهایی است که با خودمان داریم . در این میثاق ها شما به خود میگویید که چه کسی هستید ، چه احساسی دارید ، به چه چیز اعتقاد دارید و چگونه رفتار میکنید . نتیجه این میثاق ها چیزی است که آن را شخصیت خود می نامید . در این میثاق ها شما می گویید :" این من هستم . این اعتقاد من است . من برخی کارها را می توانم بکنم و برخی کارها را نمی توانم . این واقعیت است ، آن خیال است ؛این ممکن است ،آن ممکن نیست ."

یک میثاق تنها ، آن قدرها مسئله برانگیز نیست ، اما ما تعداد زیادی میثاق داریم که موجب رنج بردن ما می شوند و موجب می شوند که در زندگی شکست بخوریم . اگر می خواهید حیاتی شاد و سرشار داشته باشید ، باید شجاعت این را پیدا کنید که میثاق های مبتنی بر ترس را در هم بشکنید و اقتدار شخصی خود را مطالبه کنید . میثاق های مبتنی بر ترس موجب صرف انرژی بسیاری می شوند ، اما میثاق های مبتنی بر عشق به ما کمک می کنند تا انرژی خود را حفظ کنیم و حتی انرژی بیشتری کسب کنیم .

هریک از ما با مقداری اقتدار شخصی به دنیا می آییم که هر روز آن را بازسازی می کنیم . بدبختانه ما همه اقتدار شخصی خود را در درجه اول صرف ایجاد این میثاق ها می کنیم . و بعد صرف حفظ و نگهداری آنها . توان شخصی ما توسط همه میثاق هایی که آفریده ایم هدر می رود ، و نتیجه اش احساس ناتوانی است . هر روز فقط آن قدر توان برایمان باقی می ماند که بتوانیم زنده بمانیم ، چون بیشتر اقتدار مان صرف نگهداری میثاق هایی میشود که ما را در دام رویای سیاره مان نگه می دارد . ما چگونه می توانیم کل رویای زندگی خویش را تغییر دهیم وقتی که توان کافی برای تغییر کوچک ترین میثاق ها را نداریم ؟

اگر بتوانیم ببینیم میثاق های ما هستند که بر زندگی مان حکومت می کنند ، و این که رویای زندگی مان را دوست نداریم ، آن وقت نیاز به تغییر میثاق ها را احساس می کنیم . هنگامی که بالاخره آماده تغییر میثاق ها شدیم ، چهار میثاق قدرتمند هستند که به ما کمک می کنند تا توافق هایی را که زاده ترس هستند و انرژی ما را هدر می دهند ، درهم بشکنیم .

هر بار که شما توافقی را می شکنید ، همه اقتداری که برای خلق و تداوم آن مصرف می کردید ، به شما باز میگردد. اگر شما این چهار میثاق جدید را به کار بندید ، آنها به اندازه کافی توان شخصی می آفرینند تا شما بتوانید کل نظام توافق های کهنه را تغییر دهید .

شما نیاز به اراده ای قوی دارید تا بتوانید این چهار میثاق را اختیار کنید – اما اگر بتوانید زیستن با این میثاق ها را آغاز کنید ، تحول حاصله در زندگیتان شگفت انگیز خواهد بود . می بینید که فاجعه دوزخ در برابر چشمان تان ناپدید می شود . به جای زیستن در رویای دوزخ ، رویای جدیدی می آفرینید – رویای شخصی تان از بهشت .

 

 ١   - solar plexus دایره ای روی شکم که مرکز آن ناف است (م)